شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

احمدکزمان کنونی: ۱۹-۹-۱۳۹۵، ۰۵:۲۲ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hichkas
آخرین ارسال: hichkas
پاسخ: 1
بازدید: 462

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 17 رأی - میانگین امتیازات: 3.94
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

احمدک

۱-۷-۱۳۹۱, ۰۴:۴۶ :عصر
ارسال: #1
احمدک
مثنوی احمدک
معلم چو آمد، به ناگه کلاس،
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها،
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم، مدام،
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب،
جوانی از او رخت بربسته بود

سکوت کلاس غم آلود را،
صدای رسای معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست

"بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت"
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز از وی شنفت

عرق چون شتابان سرشک ستم،
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش،
به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت:
"بنی آدم اعضای یکدیگرند"
وجودش به یکباره فریاد کرد
"که در آفرینش ز یک گوهرند"

در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان و دلش گفت بی اختیار
"چو عضوی به درد آورد روزگار،
دگر عضوها را نماند قرار"

"تو کز …، تو کز …" وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی ز سنگینی از روی شرم،
به پایین بیفکند و خاموش شد

در اعماق مغزش به جز درد و رنج،
نمی کرد پیدا کلامی دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش،
نمی داد جز آن پیامی دگر

ز چشم معلم شراری جهید
نمایندهء آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید در چشم او

"چرا احمدِ کودنِ بی شعور،"
معلم بگفتا به لحنی گران
"نخواندی چنین درس آسان بگو"
"مگر چیست فرق تو با دیگران؟"

عرق از جبین، احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار؟!
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق مابین دار و ندار؟

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت
بگوید که فرق است مابین او
و آن کس که بی حد زر و سیم داشت؟

به آهستگی احمد بی نوا،
چنین زیر لب گفت با قلب چاک:
"که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی،
نگفته کسی تاکنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من،

من از روی اجبار و از ترس مرگ،
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دستِ پر پینه ام شاهد است"

سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستمکاری ظالمان،
نژند و ستمدیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین
و این پیک قلب پر از کینه است؛
"به من چه که مادر ز کف داده ای؟"
"به من چه که دستت پر از پینه است؟"

"رود یک نفر پیش ناظم که او،
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد!"

دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :

ببین! یادم آمد ؛ دمی صبر کن
تامــل، خــدا را! تامــل، دمـی ...
"تو کز محنت دیگران بی غمی،
نشاید که نامت نهند آدمی ..."
هیچکس . . .
دیگر به دنبال ِ همراه ِ “اوّل” نیستم ! این روزها اول ِ راه ، همه همراهند….
این روزها ، باید به دنبال ِ همراه ِ “آخر” گشت …

.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط kaka ، sarina ، sinderela
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری