شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

.:| اخوان ثالث - زمستان |:.زمان کنونی: ۱۳-۹-۱۳۹۵، ۰۵:۵۱ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 39
بازدید: 2506

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

.:| اخوان ثالث - زمستان |:.

۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۳۹ :عصر
ارسال: #1
.:| اخوان ثالث - زمستان |:.
ياد

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
آن شب که عالم عالمِ لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
وز شوق چشمک مي زد و رويش به ما بود
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره

چون آخرين شبهاي شهريور صفا داشت
آن شب که بود از اولين شبهاي مرداد
بوديم ما بر تپه اي کوتاه و خاکي
در خلوتي از باغهاي احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

پيراهني سربي- که از آن دستمالي
دزديده بودم- چون کبوترها به تن(بتن) داشت
از بيشه هاي سبز گيلان حرف مي زد
و آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب که عالم عالمِ لطف و صفا بود

گاهي سکوتي بود ، گاهي گفت و گويي
با لحن محبوبانه ، قولي ، يا قراري
گاهي لبي گستاخ ، يا دستي گنهکار
در شهر زلفي شبروي مي کرد ، آري
من بودم و توران و هستي لذتي داشت

آرامشي خوش بود ، چون آرامش صلح
آن خلوت شيرين و اندک ماجرا را
روشنگران آسمان بودند ، ليکن
بيش از حريفان زهره مي پاييد ما را
وز شوق چشمک مي زد و رويش به ما بود

آن خلوت از ما نيز خالي گشت ، اما
بعد از غروب زهره ، وين حالي دگر داشت
او در کناري خفت ، من هم در کناري
در خواب هم گويا به سوي ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهــــاي پــــاره پــــاره
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mohammad
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۴۰ :عصر
ارسال: #2
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
نغمه ي همدرد

باز آينه ي خورشيد از آن اوج بلند
راست بر سنگِ غروب آمد و آهسته شکست
شب رسيد از ره و آن آينه ي خرد شده
شد پراکنده و در دامن افلاک نشست

تشنه ام امشب ، اگر باز خيال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر شبي تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه اي شيرين است(شیرینست)
من دگر نيستم ، اي خواب برو ، حلقه مزن
اين سکوتي که تو را مي طلبد نيست عميق
وه که غافل شده اي از دل غوغائي من

مي رسد نغمه اي از دور به گوشم ، اي خواب
مکن ، اين نعمه ي جادو را خاموش مکن:
«زلف چون دوش ، رها تا به سرِ دوش مکن
اي مه امروز پريشان ترم از دوش مکن»

در هياهوي شب غمزده با اخترکان
سيل از راه دراز آمده را همهمه اي ست(ایست)
برو اي خواب ، برو عيش مرا تيره مکن
خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه اي ست(ایست)

چشم بر دامن البرزِ سيه دوخته ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است(شب ست)
عشق در پنجه ي غم قلب مرا مي فشرد
با تو اي خواب ، نبرد من و دل زين سبب است

مرغ شب آمد و در لانه ي تاريک خزيد
نغمه اش را به دلم هديه کند بال نسيم
آه ... بگذار که داغ دل من تازه شود
روح را نغمه ي همدرد فتوحي ست عظيم
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۴۱ :عصر
ارسال: #3
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
ارمغان فرشته

به
سایه
که از شهر جانان است.


با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب
چون گشودم چشم ، ديدم از ميان ابرها
برف زرين بارد از گيسوي گلگون ، آفتاب

جوي خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گيسوي من کوشيد با آثار خواب
وز کشاکشهاش طرح گيسوانم تازه شد

سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر
ابر ها مانند مرغاني که هر دم مي پرند
بر زمين خسبيده نقش شاخهاي بيد بن
گاه محو و گاه رنگين، ليک با قدّي بلند

برّه ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست
جز : «کجايي مادر گمگشته ؟» قصدي ز آن سرود
لک لک همسايه بالا زد سر و غليان کشيد
جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود

آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آميخت در غمهاي من
حزن شيريني که هم درد است و هم درمانِ درد
سايه افکن شد به روح آسمان پيماي من

خنده کردم بر جبين صبح با قلبي حزين
خنده اي ، اما پريشان خنده اي بي اختيار
خيره در سيماي شيرين فلک نام تو را
بر زبان آوردم ای تابنده مه ، جانانه يار

ناگهان در پرنيان ابرها باغي شکفت
وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناک
آمد از آن غرفه ي زيباي نوراني فرود
چون فرشته ، آسماني پيکري پر نور و پاک

در کنار جوي ، با رويي درخشان ايستاد
وز نگاهي روح تاريک مراتابنده کرد
سجده بردم قامتش را، ليک قلبم مي تپيد
ديدمش کاهسته بر محجوبيِ من خنده کرد

من نگفتم : کيستي ؟ زيرا زبان در کام من
از شکوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
شايد او رمز نگاهم را به خود تعبير کرد
کز لبش باعطر مستي آوري اين گل شکفت:

«اي جوان ، چشمان تو مي پرسد از من کيستي
من باين پرسان محزون تو مي گويم جواب
من خداي ذوق و موسيقي خداي شعر و عشق
من خداي روشنيها من خداي آفتاب

از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور
نيزه هاي تيرگي پير اي زرّين من است
خسته خاطر عاشقان هستي از کف داده را
هديه آوردن ز شهر عشق آيين من است

نَک برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق
تا که همراز تو باشد در غم شبهاي هجر
ساحلي باشد منّزه تا که دُرج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهاي تو در درياي هجر

اينک اين پاکيزه تن مرغک ، ره آورد من است
پيکري دارد چو روحم پاک و چون مويم سپيد
اين همان مرغ است کاندر ماوراي آسمان
بال بر فرق خداي حسن و گلها گستريد »

بنگر اي جانانه توران تا که بر رخسار من
اشکهاي من خبردارت کنند از ماجرا
ديدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
مي ستايد عشق محجوب من و حسن تو را !
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۴۴ :عصر
ارسال: #4
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
خفته

آمد به سوي شهر از آن دور دورها
آشفته حال باد سحرخيز فروردين
گفتي کسي به عمد بر آشفت خاکدان
زان دامني که باد کشيديش بر زمين

شب همچو زهد شيخ گرفتار وسوسه
روز از نهاد چرخ چو شيطان شتاب کن
همچون تبسمي که کند دختري عفيف
بنياد زهد و خانه ي تقوا خراب کن

آن اختران چو لشکريان گريخته
هر يک به جدّ و جهد پي استتار خويش
افشانده موي دخترکي ارمني به روي
فرمانروا نه عدل ، نه بيداد ، گرگ و ميش

سوسو کنان به طول خيابان چراغها
بر تاج تابناک ستونهاي مستقيم
چون موج باده پشت بلورين اياغها
يا رقص لاله زار به همراهي نسيم

آمد مرا به گوش غريوي که مي کشيد
نقّاره با تغني منحوس و دلخراش
ناقوس شوم مرده دلان است ، کز لحد
سر بر کشيده اند به انگيزه ي معاش

توأم به اين سرود پر ابهام مذهبي
در آسمان تيره نعيب غرابها
گفتي ز بس خروش که مي آمدم به گوش
«غلتان شدند از بر البرز آبها»

من در بغل گرفته کتابي چو جان عزيز
شوريده مو، به جانب صحرا قدم زنان
از شهر و اهل شهر به تعجيل در گريز
بر هم نهاده چشم ز توفان تيره جان

بر هم نهاده چشم و روان ، دستها به جيب
وز فرط گرد و خاک به گردم حصارها
ناگه گرفت راه مرا پيکري نحيف
چون سنگ کوه ، در قدم چشمه سارها

ديدم به پاي کاخ رفيعي که قبه اش
راحت غنوده به دامان کهکشان
خوابيده مرد زار و فقيري که جبّه اش
غربال بود و هادي غمهاي بيکران

کاخي قشنگ ، مظهر بيدادهاي شوم
مهتاب رنگ و دلکش و جان پرور و رفيع
مردي اسير دوزخ اين کهنه مرز و بوم
چون بّره اي که گم شده از گله اي وسيع

از کاخ رفته قهقهه ي شوق تا فلک
چون خنده هاي باده ز حلقوم کوزه ها
وان ناله هاي خفته کمک مي کند به شک
کاين صوت مرد نيست که آه عجوزه ها

تعبير آه و قهقهه خاطر نشان کند
مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را
وين پرده ي فصيح مجسّم عيان کند
دنياي ظلم و جورِ سباع و وحوش را

آن يک به فوق مسکنت از ظلم و جور اين
اين يک به تخت مقدرت از دسترنج آن
اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين
و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان

گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر
تا کي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد
بر خيز و مرد باش ، وليکن حذر ، حذر
زنهار ، بي گدار نبايد به آب زد

همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا
آخر تو نيز زنده اي ، اين خواب جهل چيست
مرد نبرد باش که در اين کهن سرا
کاري محال در بر مرد نبرد نيست

زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کني
«تا کي به انتظار قيامت توان نشست
برخيز تا هزار قيامت به پا کني»

مشهد – فروردین ماه 1327
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۴۶ :عصر
ارسال: #5
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
بي سنگر

در هوای گرفتۀ پاییز
وقت بدرودِ شب ، طلوع سحر
پيله اش را شکافت پروانه
آمد از دخمه ي سياه به در.

بالها را به شوق بر هم زد
از نشاط تنفس آزاد
با نگاهي حرصي و آشفته
همره آرزو به راه افتاد

نقش رخسار بامداد هنوز
بود پر سايه از سياهيِ سرد
داشت نقاش خسته از پستو
کاسۀ رنگ زرد مي آورد

رد شد از دشتِ صبح پروانه
با نگاهي حریص و آشفته
ديد در پيله زار دنيايي
چشم باز و بصيرت خفته

-«آي ! پروانگک ! روي به کجا ؟ . . . »
آمد از پيله زار آوائي
« . . . باد سرد خزان سيه کندت
چه جنوني ، چه فکر بيجايي!»

-«فصل پروانه نيست فصل خزان . . . »
نيم پروانه کرمکي گفتا
« . . . لااقل باش تا بهار آيد
لااقل باش . . . »محو شد آوا

رد شد از دشتِ صبح پروانه
به چمنزار نيمروز رسيد
شهر پروانه هاي زرّين بال
نور جويانِ پشت بر خورشيد

-« . . . اوه ، به به . . . غريب پروانه!
از کجائي تو با چنين خط و خال ؟
شهر عشاق روشني اينجاست
شهر پروانه هاي زرّين بال »

-«نه غريبم من ، آشنا هستم
از شبستان شعر آمده ام
خسته از پيله هاي مسخ شده
از سيه دخمه ام برون زده ام

همرهم آرزو ، به کلبه ي شعر
آردها بيخت ، پر وزن آويخت
بافته از دل و تنيده ز جان
خاطرم نقش حلّه ها انگيخت

از شبستان شعرِ پارينه ،
من همان طفل ارغنون سازم .
«ارغنون» ناله هاي روح من است
دردناک است و وحشي آوازم.

اينک از راه دور آمده ام
آرزومند آرزوي دگر
در دلم خفته نغمه هاي حزين
از تمناي رنگ و بوي دگر . . .»

-«اوه ، فرزند راه دور ! بيا
هر چه داري تو آرزو، اينجاست»
بر چمنها نشست ، پروانه .
گفت :« . . . به به، چه تازه و زيباست!»

روزها رفت و روزها آمد.
بود پروانه گرم لذت و گشت.
روزهائي، چه روزهاي خوشي،
در چمنزارِ نيمروز گذشت.

تا شبي ديد آرزوهايش
همه دل مرده اند و افسرده
گريه هاشان دروغ و بي معني ست
خنده هاشان غريب و پژمرده

گفت با خود که نيست وقت درنگ
اين گلستان دگر نه جاي منست
من نه مرد دروغ و تزويرم.
هر چه هست از هواي اين چمنست

بشنيد اين سخن پرستوئي،
داستانش به آفتاب بگفت.
غم پروانه آفتابي شد.
روزها رفت و او نه خورد و نه خفت.

-«آفتاب بلندِ عالمگير!
من دگر زين حجاب دلزده ام
دوست دارم پرستوئي باشم
که ز پروانگي کسل شده ام»

عصر تنگي که نقشبندِ غروب
سايه مي زد به چهره اي روشن؛
مي پريد از چمن پرستوئي.
-«آه ... بدرود ، اي شکفته چمن!»

بالها را به شوق بر هم زد
از نشاط تنفس آزاد.
با نگاهي حريص و آشفته
همراه آرزو به راه افتاد.

-«به کجا مي روي ؟ پرستوي خرد ! . . .»
از چمنزار آمد اين آوا.
-« . . . لااقل باش تا بيايد صبح،
لااقل باش . . . » محو گشت صدا

از چمنزار نيمروز پريد،
همره آرزو پرستوئي
در غبار غروب دود اندود
ديد از دور برج و باروئي.

سايه خيسانده در سواحلِ شب،
کهنه برجي بلند و دود زده؛
برج متروک، دير سال ، عبوس،
با نقوشي عليل و مسخ شده.

بُرجبان پيرکي سياه جبين
در سه کنجي نشسته مست غرور.
و به گرد اندرش ستايشگر.
دو سه نو پا حريف پر شر و شور .

بر جدارِ هزار رخنۀ برج
خفته بس نقش با خطوط زمخت
حاصل عمر چند افسونگر
ميوه ي رنج چند شاخۀ لخت

گاه غمگين نگاه معصومي
از ورم کرده چشم حيراني
گاه بر پرده اي غبار آلود
طرح گنگي ز داس دهقاني.

رهگذر بر دهان برج نشست،
گفت :« وه ، اين چه برج تاريکي ست!»
در پس پرده هاي نُه تويش
آن نگاه شراره بار از کيست ؟

صف ظلمت فشرده تر مي گشت،
دره ي شب عميق تر مي شد
آسمان با هزار چشم حسود
در نظارت دقيق تر مي شد

-«هي ! که هستي ؟» سکوت برج شکست.
-«هي ! که هستي ؟ پرندۀ مغموم!
مرغ سقايکي ؟ پرستوئي ؟ »
بانگ زد برجبان در آن شب شوم

برج ما برج پرده داران است،
همه کس را به برج ما ره نيست.
چه شد اينجا گذارت افتاده ست ؟
سرگذشت تو چيست ؟ نام تو چيست ؟ »

-«از شبستان شعر آمده ام،
من سخن پيشه ام ، سخنگويم.
مرغکي راه جوي و رهگذرم،
مرغ سقايکم ، پرستويم.

مرغ سقايکم چو مي خوانم
تشنگان را به آب و دانۀ خويش.
و پرستويم آن زمان که کنم
عمر در کار آشيانۀ خويش.

دانم اين را که در جوار شما
کشتزاري ست با هزار عطش
آمدم کز شما بياموزم،
که چه سان ريزم آب بر آتش

آمدم با هزار اميد بزرگ،
و همين جام خرد و کوچک خويش
آمدم تا ازين مصبِّ عظيم
راه درياي تشنه گيرم پيش . . . »

-«برج ما جاي آشيان تو نيست»
گفت آن نغمه ساز نو پايک.
-«تشنگان را بخار بايد داد،
دور شو دور ، مرغ سقايک!»

صبحدم کشتزار عطشان ديد
در کنارش افتاده پيکر غم.
در به منقارِ مرغ سقايک،
برگ سبزي لطيف ، پر شبنم.

رفته در خواب ، خواب جاويدان
وقت بدرودِ شب ، طلوع سحر؛
با تفنگي کبود و گرد آلود،
رهگذر ، جنگجوي بي سنگر.
تهران – دیماه 1331
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۴۷ :عصر
ارسال: #6
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
شعر

چون پرنده اي که سحر
با تکانده حوصله اش
مي پرد ز لانه ي خويش
با نگاه پر عطشي
مي رود برون شاعر
صبحدم ز خانه ي خويش
در رهش ، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نيست
يا که هست ، مي نگرد
آن شکسته پير گدا
و آن دونده آب کدر
وان کبوتري که پرد
در رهش گذرگاهش
هر خروش و ناله که هست
يا که نيست ، مي شنود
ز آن صغير دکه به دست
و آن فقير طاليع بين
و آن سگ سيه که دود
ز آنچه ها که ديد و شنيد
پرتوي عجولانه
در دلش گذارد رنگ
گاه از آنچه مي بيند
چون نگاه دويانه
دور ماند صد فرسنگ
چون عقاب گردون گرد
صيد خود در اوج اثير
جويد و نمي جويد
يا بسان آينه اي
ز آن نقوش زود گذر
گويد و نمي گويد
با تبسمي مغرور
ناگهان به خويش آيد
ز آنچه ديد يا که شنود
در دلش فتد نوري
وين جوانه ي شعر است
نطفه اي غبار آلود
قلب او به جوش آيد
سينه اش کند تنگي
ز آتشي گدازنده
ارغنون روحش را
سخت در خروش آرد
يک نهان نوازنده
زندگي به او داده است
با سپارشي رنگين
پرتوي ز الهامي
شاعر پريشانگرد
راه خانه گيرد پيش
با سريع تر گامي
بايد او کند کاري
کز جرقه اي کم عمر
شعله اي برقصاند
وز نگاه آن شعله
يا کند تني را گرم
يا دلي را بسوزاند
تا قلم به کف گيرد
خورد و خواب و آسايش
مي شود فراموشش
افکند فرشته ي شعر
سايه بر سر چشمش
پرده بر در گوشش
نامه ها سيه گردد
خامه ها فرو خشکد
شمعها فرو ميرد
نقشها برانگيزد
تا خيال رنگيني
نقيش شعر بپذيرد
مي زند بر آن سايه
از ملال يک پاييز
از غروب يک لبخند
انتظار يک مادر
افتخار يک مصلوب
اعتماد يک سوگند
روشنيش مي بخشد
با تبسم اشکي
يا فروغ پيغامي
پرده مي کشد بر آن
از حجاب تشبيهي
يا غبار ايهامي
و آن جرقه ي کم عمر
شعله اي شود رقصان
در خلال بس دفتر
تا که بيندش رخسار ؟
تا چه باشدش مقدار ؟
تا چه آيدش بر سر ؟
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۵۰ :عصر
ارسال: #7
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
سترون

سياهي از درون کاهدود پشت درياها
بر آمد ، با نگاهي حيله گر ، با اشکي آويزان
به دنبالش سياهيهاي ديگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان
سياهي گفت
اينک من ، بهين فرزند درياها
شما را ، اي گروه تشنگان ، سيراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
ز خورشيدي که دايم مي مکد خون و طراوت را
نبينم ... واي ... اين شاخک چه بي جان است و پژمرده
سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستي که دايم مي مکد خون و طراوت را
نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
نگه مي کرد غار تيره با خميازه ي جاويد
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
ديگر اين
همان ابر است کاندر پي هزاران روشني دارد
ولي پ ير دروگر با لبخندي افسرده
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
خروش رعد غوغا کرد ، با فرياد غول آسا
غريو از تشنگانم برخاست
باران است ... هي ! باران
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر
ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
به زير ناودانها تشنگان ، با چهره هاي مات
فشرده بين کفها کاسه هاي بي قراري را
تحمل کن پدر ... بايد تحمل کرد
مي دانم
تحمل مي کنم اين حسرت و چشم انتظاري را
ولي باران نيامده
پس چرا باران نمي آيد ؟
نمي دانم ولي اين ابر باراني ست ، مي دانم
ببار اي ابر باراني ! ببار اي ابر باراني
شکايت مي کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را ، اي گروه تشنگان ! سيراب خواهم کرد
صداي رعد آمد باز ، با فرياد غول آسا
ولي باران نيامد
پس چرا باران نمي آيد ؟
سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
آيا اين
همان ابر است کاندر پي هزاران روشني دارد ؟
و آن پير دورگر گفت با لبخند زهر آگين
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۵۱ :عصر
ارسال: #8
star RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
در ميکده

در ميکده ام : چون من بسي اينجا هست
مي حاضر و من نبرده ام سويش دست
بايد امشب ببوسم اين ساقي را
اکنون گويم که نيستم بيخود و مست

در ميکده ام دگر کسي اينجا نيست
واندر جامم دگر نمي صهبا نيست
مجروحم و مستم و عسس مي بردم
مردي ، مددي ، اهل دلي ، آيا نيست ؟
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ :عصر
ارسال: #9
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
هر جا دلم بخواهد

چون ميهمانان به سفره ي پر ناز و نعمتي
خواندي مرا به بستر وصل خود اي پري
هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
ديگر مگو : ببين به کجا دست مي بري
با ميهمان مگوي : بنوش اين ، منوش آن
اي ميزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بيفتم کنار تو
بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آري ، چنين خوش است
بايد دريد هر چه شود بين ما حجاب
بايد شکست هر چه شود سد راه وصل
ديوانه بود بايد و مست و خوش و خراب
گه مي چرم چو آهوي مستي ، به دست و لب
در دشت گيسوي تو که صاف است و بي شکن
گه مي پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پيرهن
هر جا دلم بخواهد ، آري به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
چون ببنم آن دو گونه ي گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو کبک ، گريزنده چون غزال
من در پيت چو در پي آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگيرم و دستان من روند
هر جا دلم بخواهد آري چنين خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حريص
بر پيکر برهنه ي پر نور و صاف تو
بر مرمر ملايم جاندار و گرم تو
بر روي و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلديس پاک و پردگي نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
اي ميزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوي ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بي رحم ، بي قرار
و آنگه دگر تو داني و من ، وين شب شگفت
وين کنج دنج و بستر خاموش و رازدار
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۵۳ :عصر
ارسال: #10
RE: .:| اخوان ثالث - زمستان |:.
نظاره

1
با نگهي گمشده در کهنه خاطرات
پهلوي ديوار ترک خورده اي سپيد
بر لب يک پله چوبين نشسته ام
با سري آشفته ، دلي خالي از اميد
مي گذرد بر تن ديوار ، بي شتاب
در خط زنجير ، يکي کاروان مور
نامتوجه به بسي يادگارها
مي شود آهسته ز مد نظاره دور
گويي بر پيرهن مورثي به عمد
دوخته کس حاشيه واري نخش سياه
يا وسط صفحه اي از کاغذ سپيد
با خط مشکين قلمي رفته است راه
اندکي از قافله ي مور دورتر
تار تنيده يکي عنکبوت پير
مي پلکد دور و بر تارهاي خويش
چشم فرو دوخته بر پشه اي حقير
خوشتر ازين پرده فضا هيچ نيست ، هيچ
بهتر ازين پشه غذا عنکبوت گفت
نيست به از وزوز اين پشه نغمه اي
عيش همين است و همين : کار و خورد و خفت
از چمن دلکش و صحراي دلگشا
گفت خوش الحان مگسي قصه اي به من
خوشتر ازين پرده فضا هيچ نيست ، هيچ
جمله فريب است و دروغ است آن سخن
2
پنجره ها بسته و درها گرفته کيپ
قافله ي نور نمي خواندم به خويش
بر لب اين پله چوبين نشسته ام
قافله ي مور همي آيدم به پيش
پند دهندم که بيا عنکبوت شو
زندگي آموخته جولاهگان پير
که ت زند آن شاهد قدسي بسي صلا
که ت رسد از ناي سروشي بسي صفير
من نتوانم چو شما عنکبوت شد
کولي شوريده سرم من ، پرنده ام
زين گنه ، اي روبهکان دغل ! مرا
مرگ دهد توبه ، که گرگ درنده ام
باز فتادم به خراسان مرگبار
غمزده ، خاموش ، فروخفته ، خصم کامل
دزدي و بيداد و ريا اندر آن حلال
حريت و موسقي و مي در آن حرام
3
پهلوي ديوار ترک خورده اي که نور
مي گذرد بر تن او کاروان مور
بر لب يک پله ي چوبين نشسته ام
با نگهي گمشده در خاطرات دور
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
star فلک کور است امشب | اخوان ثالث STAR 0 3,287 ۱-۸-۱۳۹۱ ۰۵:۱۱ :عصر
آخرین ارسال: STAR
  .:| اخوان ثالث - مجموعه دوزخ اما سرد |:. mostafa haddadi 108 5,998 ۵-۴-۱۳۹۱ ۰۹:۳۵ :صبح
آخرین ارسال: mostafa haddadi

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری