شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

از وحشی بافقی ...زمان کنونی: ۲۰-۹-۱۳۹۵، ۰۸:۰۱ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 1
بازدید: 334

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 19 رأی - میانگین امتیازات: 3.21
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

از وحشی بافقی ...

۲۵-۶-۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ :صبح
ارسال: #1
از وحشی بافقی ...
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود


همچو گل چند بروی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آیی و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خون من زار نمی باید بود
تا بدین مرتبه خون خوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو هیچ کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستم را دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من


جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو نهادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است زکوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم
چو شود خاک بر ان خاک گذارت باشم


مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند


مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه می بارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنیدم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز




مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم باردگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم زتماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش


چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی توی خود کام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد


از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی
بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن
چین بر افروز و به یک بار به ما حرف مزن


درد من کشته شمشیر بلا میداند
سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند
همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاک بازم همه کس طور مرا میداند
عاشقی همچو منم نیست خدا میداند

چاره من کن و مگذار که بی چاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم


از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت


چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند آمال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به عذر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقت ام نیست از این بیش تحمل تا کی


سبزه ی دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم
گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم
طرز محبوبی و آیین تو را بنده شوم

الله الله ز که این قائله اندوخته ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای


این همه جور که من ازپی هم می بینم
زود خود را بسر کوی عدم می بینم

همگان راحت و من این همه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر


آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی ، به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشم ز تو گاهی سهل است
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
1 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
sheida (۱۱-۸-۱۳۹۲, ۱۱:۰۵ :عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری