شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

امان از اين بابا مامانا....زمان کنونی: ۱۵-۹-۱۳۹۵، ۰۳:۵۶ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: flower
آخرین ارسال: flower
پاسخ: 1
بازدید: 311

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

امان از اين بابا مامانا....

۳-۵-۱۳۹۱, ۱۲:۴۰ :عصر
ارسال: #1
امان از اين بابا مامانا....
یک ساعت پس از خواستگاری

در خانه دختر:

مادر دختر که به شدت خوشحاله و از اینکه برای دخترش یه خواستگار دهن پر کن و
شاخ اومده توی پوست خودش نمیگنجه ، منتظره تا فردا زنگ بزنه به مهسا و مینا و
ژینا تا حسابی بهشون فخر بفروشه و به دخترش این جملات رو میگه:« وای دخترم
خیلی خوشحالم که بالاخره یه مرد خوب گیرت اومد.الهی خوشبخت بشی!» و در ادامه
میگه : « فردا باید زنگ بزنم به خاله مینا و خاله مهسا تا بهشون بگم برن لباس بخرند!
دختر خانواده: «نه مامان هنوز که هیچی معلوم نیست!»
پدر خانواده که تا الان کلی داشت ذوق میکرد و یه لبخند حاکی از پیروزی گوشه لبش
نقش بسته بوده با شنیدن این حرف دختر خانوم خنده روی لباش خشک میشه و می
خواد که دخترشو بلا نسبت مثل یه کاغذ تیکه و پاره کنه .ولی به سرعت به خودش مسلط
میشه و میگه: « بله خانوم.جیران درست میگه.باید اول تحقیق کنیم در باره این خانواده
.تو هم نمی خواد بری همه شهر رو پر کنی که چی شده.بذار یه کم بگذره »

در خانه پسر:

مادر پسر در حالیکه توی دلش خیلی خوشحاله و کلی به خاطر بر و روی عروسش ذوق
کرده ولی سعی میکنه قیافه سردی به خودش بگیره به پسرش میگه:« این دختره چی
داشت آخه؟ دختر خاله ت ، سایه خیلی بهتر بود » و در ادامه توی دل خودش میگه
:مرده شور این خواهرمو ببره با اون دختر فیس و افاده ایش!
شاه داماد قصه ما که خبر نداره در دل مادرش چی می گذره ، وقتی این حرف مادرش رو
می شنوه در حالیکه به شدت عصبانی شده تمام عقده هایی که توی این مدت از دختر
خاله اش یعنی سایه خانوم رو در دلش انباشته کرده یک دفعه بیرون میریزه و میگه:«
آخه اون دختر افاده ای با اون دماغ عملی مزخرفش به درد زندگی مشترک نمی خوره و
تازه آمارشو دارم و می دونم با چند تا پسر دوسته و چی کارا میکنه و ...» خلاصه یه
سری از این حرف ها و دروغها که خود پسره هم نمیدونه از کجاش در میاره.
بابای خانواده هم که تا حالا نظاره گر بوده یک دفعه میاد وسط حرفشون و میگه: « خانم
چیزی واسه خوردن نداریم؟!»

در دوران نامزدي

در خانه دختر:

مادر دختر :« ببین دخترم تو متولد هزار و سیصد و شصت و دو هستی.که اگر در دو
ضرب کنیم و به علاوه عدد چهارده بکنیم میشه ده هزار تا سکه! که چون من مامانتم و
46 سالمه باید ده هزار رو به علاوه 1460 بکنیم که میشه پونزده هزار تا و روندش
كه بکنیم سر راست میشه بیست هزار سکه ناقابل!یه وقت کوتاه نیای مامان ها! میگیم
بیست هزار تا که به هیجده هزار تا راضی بشن!»
دختر در حالیکه به شدت نگران پریدن خواستگار ها و پشیمون شدنشونه میگه:« نه
مامان.من اصلاً مهریه نمی خوام»
مادر دختر که از شنیدن این حرف نزدیک است منفجر شود در حالیکه به 4000 سکه
مهریه دختر مینا و 15000 سکه دختر مهسا فکر میکنه می گوید « نخیر! من یه دختر
بیشتر ندارم که.یعنی من به عنوان یه مادر که تمام جوونیمو پای دخترم ریختم حق
ندارم خوشبختی دخترمو ببینم ؟»
پدر خانواده هم در چنین مواقعی سعی می کنه اون دور و ور آفتابی نشه!

در خانه پسر

مادر پسر : « ببین پسرم تو جوونی ،خامی ،تجربه نداری.اگه گفتن صد تا سکه مهریه
باشه یه وقت نگی باشه ها! داداش بزرگترت هميش 6 سکه واسه زنش مهریه زد تو هم
سکه میزنی!»
پسر در حالیکه می خواد هم مامانشو ناراحت نکنه هم توجیحش کنه میگه:« آخه مامان
جون داداش کمبوجیه دوازده سال پیش عروسی کرد.الان تورمه، گرونیه ، تازه یارانه ها
رو هم دارند حذف میکنند .اگه بگیم 6 تا سکه مهر میدیم که جا میزنند و دخترشون ر
و بمون نمی دند! بابا تو یه چیزی بهش بگو»
مادر پسر :« ای بابا تو چقدر ساده ای بایرام! الان پسر خوب و درست و حسابی پیدا
نمیشه.از خداشون هم باشه که دخترشون رو بدند به پسر من.همون 6 تا سکه!»
پدر خانواده هم در چنین مواردی با گفتن جمله« مامانت راست میگه پسرم » سعی میکنه
غائله رو ختم به خیر کنه.
پس از این جدال و کشمکشی سخت بین دو خانواده آغاز میشه و عروس و داماد که
شخصیت های اصلی داستان هستند مثل هویج و سیب زمینی تنها شاهد بکش بکش و
جنگ خونین پدر و مادر هاشون هستند! در نهایت دو تیم بر سر تاریخ تولد عروس
خانوم به عنوان تعداد سکه های مهریه به توافق میرسند!

مراسم عقد

خانه دختر

بر اساس توافقی که بین خانواده ها گرفته می شه برگزاری مراسم عقد به عهده خانواده
عروس و برگزار مراسم عروسی به عهده خانواده داماد می باشد.
مادر دختر که عقد دختر مینا و دختر مهسا یادشه تمام تلاششو میکنه تا عقد دخترش تک
باشه و حسابی پوز مهسا و مینا رو بزنه.

مادر دختر:« دخترم امروز هر کاری داری عقب بنداز چون قراره بریم پیش مادام ژودا تا
یه لباس خوشگل واسه عقدت بدوزه»
دختر میدونه چندرغاز حقوق کارمندی باباش نمیتونه از پس خرید یه لباس 3 میلیون
تومنی مادام ژودا بربیاد ولی از طرفی هم خودش بدش نمیاد جلوی شبنم و تبسم
(دوستای دوران دانشگاهش) حسابی پز مراسم عقدش رو بده و چشاشون کور بشه
برای همین با لحنی که مامانش پشیمون نشه میگه: « وای مامان چرا آخه اینقدر
خودتو تو زحمت میندازی و خرج میکنی.من لباس عقد خودتو که مامان بزرگ واست
دوخت رو هم میتونستم بپوشم.» و بعدش زورتمه کنان میره به سمت مامانش و بوسش
میکنه و میگه:«تو بهترین مامان دنیایی!»
فقط یه نفر این وسط دهنش صاف میشه و جرئت اعتراض هم نداره و اون هم قاسم آقا
پدر بدبخت عروسه!

خانه پسر

اوضاع عادیه و خانواده داماد همه سرشون به کار خودشون گرمه و مشغول خریدن
لباس مراسم هستند.

مراسم عروسی

پدر داماد که در مرحله قبل فشار وارد آمده بر پدر عروس رو مشاهده کرد در این قسمت
ابتدا دو هفته قبل از عروسی خانواده عروس دعوت می کنه خونشون و میگه: « به
سلامتی و میمنت هدف ما رسیدن این دو تا جوون به هم بود که محقق شد. خود این دو
تا هم الان بیشتر به فکر این هستند که هر چی زودتر برن سر خونه و زندگیشون.منم
فکر کنم نیازی نباشه الکی بریز و بپاش بکنیم و یه عروسی آنچنانی بگیریم که 4 روز
بعدش هم همه مهمونا فراموش میکنند.یه مراسم ساده میگیریم و فامیل های نزدیک رو
دعوت میکنیم و اینشالله پولی رو که می خوایم خرج عروسی کنیم توی زندگی به این دو
تا جوون کمک می کنیم .نظر شما چیه قاسم خان؟»
پدر عروس هم که همه جوره خلع سلاح شده میگه:«بله خوب منم باهاتون موافقم»و زیر
چشمی مادر عروس رو نگاه میکنه که سوزن که هیچی میخ هم بزنی خونش در نمیاد!

خلاصه در نهایت هم مراسم عروسی برگزار میشه و عروس و دامادی که در هیچ کدوم
از مراحل قبل از ازدواج تصمیم گیرنده نبودند به میمنت و خوشی میرن سر خونه و
زندگیشون
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بیست و پنج سال بعد:

ــــ بابا بایرام .مامان جیران من زن میخوام!
ــــ چی؟غلط کردی .تو هنوز بچه ای.تازه زنتم خودم انتخاب میکنم.من از وقتی کوچیک
بودی با آبجی شهینم سر تو و شیلا قرار مدار گذاشتیم!
ــــ مامانت راست میگه پسرم
هستي هيچ گاه از حركت نمي ايستد و كساني را كه حركتي ندارند نفرين ميكند.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط sayson ، mahan ، hichkas ، nasrin67 ، The DaRk PrOpheT ، farhad
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
1 امان از دست بچه اصفهانی nasrin67 9 1,002 ۱۵-۲-۱۳۹۲ ۰۶:۱۴ :عصر
آخرین ارسال: af.rad

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری