شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

این زن است!زمان کنونی: ۱۴-۹-۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nasrin67
آخرین ارسال: nasrin67
پاسخ: 1
بازدید: 304

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 16 رأی - میانگین امتیازات: 3.25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

این زن است!

۱۳-۱۰-۱۳۹۰, ۰۶:۰۳ :عصر
ارسال: #1
این زن است!
هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:

"این زن است. وقتی با او روبرو شدی،

مراقب باش که ..."

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود

که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین

گفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب

باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر

افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و

مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها

شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا

طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که

مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که

یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را

بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و

به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب

باش...."

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را

آفرید، گفتم: "به چشم."

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:

"خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و

این از لطف خداست در حق تو. پس شکر

کن و هیچ مگو...."

گفتم: "به چشم."

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت

و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش

ننگریستم و آوایش را نشنیدم.

چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا

به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف

آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و

فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی

یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را

و نیاز به وجودش را حس می کردم .

دیگر تحمل نداشتم.

پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و

گریستم. نمی دانستم چرا؟

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در

پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی

کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب

داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم

و دردم را بگویم، می دانست.

با لبخند گفت: این زن است.

وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که

او داروی درد توست.

بدون او تو غیرکاملی.

مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را

بشکنی که او بسیار شکننده است.


من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.

نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را

می پرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش

درآورده ام.

پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی

مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،

گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم

صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این

دیدار کنم."

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.

پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه

ویل تهدید کردی؟"

خدا گفت: "من؟!!!!"

فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو

سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش

نبودی چرا حرفی نزدی؟"

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی

گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح

دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای

مرا."

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان

حرفهای پیشینش را تکرار میکند

و خدا زن را آفرید و بهشت ر ا
پروردگارا تو تکراری ترین “حضور” روزگار منی و من عجیب به آغوش تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام !
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط seda ، mostafa haddadi
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری