شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

ببخشید شما ثروتمندید؟! زمان کنونی: ۲۰-۹-۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sinderela
آخرین ارسال: sinderela
پاسخ: 1
بازدید: 291

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 16 رأی - میانگین امتیازات: 3.44
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ببخشید شما ثروتمندید؟!

۲۵-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۱۹ :صبح
ارسال: #1
1 (15) ببخشید شما ثروتمندید؟!
هوا بدجوری توفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لریزدند. پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به آنها کمک کنم. می خواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچک شان افتاد که توی دمپایی های کهنه کوچک شان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوی گرم براتون درست کنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند.

بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمی نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیرچشمی دیدم که دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین» نگاهی به روکش نخ نمای مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکی اش به هم می خوره.» آنها در حالی که بسته های کاغذی را جلوی صورت شان گرفته بودند تا باران به صورت شان شلاق نزند، رفتند.

فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینی ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.

سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمی، همه اینها به هم می آمدند.

صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سرجای شان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه های کوچک دمپایی را از کنار بخاری، پاک نکردم. می خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم...
هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد؛

اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت،

هیچوقت یک پرنسس نمیشد...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط الهه ، MostafA ، hichkas ، sarina
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ببخشید اقا میتونم به خانمتون نگاه کنم؟ flower 0 298 ۲۸-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۱۰ :صبح
آخرین ارسال: flower

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری