شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

بهترین دوست ...زمان کنونی: ۱۶-۹-۱۳۹۵، ۰۶:۲۱ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 1
بازدید: 327

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 4.15
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بهترین دوست ...

۱۰-۱۱-۱۳۹۱, ۰۷:۳۴ :صبح
ارسال: #1
بهترین دوست ...

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاهی گذر می کرد. شاهزاده که در ایوان کاخ مشغول به تماشای اطراف بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد را به قصر آورند.
عارف به حضور شاهزاده شرف یاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاه جوان بیاموزد مگر در آینده ی او تاثیرگذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه ای که همراه داشت برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: «بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن ها سپری کن.»

شاهزاده با تمسخر گفت: « من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم!» عارف اولین عروسک را برداشت، و تکه نخی را از یکی از گوش های آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر او خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشت، و این بار تکه نخ را از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را هم امتحان نمود و تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش می رفت، از هیچ یک از دو عضو یاد شده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت:«جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی ندارد و نخواهد داشت، دومی هر سخنی را از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو می بندد و خواهد بست.»
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: « پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و من هم او را مشاور اموزات کشورداری خواهم نمود.»
عارف بلافاصله پاسخ داد: « نه!» و بدون درنگ عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده نشان داد و گفت: «این دوستی است که باید به دنبالش بگردی»
شاهزاده تکه نخ را برگرفت و امتحان نمود. با تعجب دید نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک خارج شد، گفت: «استاد اینکه نشد!»
عارف پیر پاسخ داد: «دوباره امتحان کن.»
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد، و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند!
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: «شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، کی به حرفهایت توجهی نکند و کی لب فرو بندد.»
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط MostafA ، Rastak432 ، mahan
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری