شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

به من بگوزمان کنونی: ۱۵-۹-۱۳۹۵، ۰۱:۵۱ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: jafary20
آخرین ارسال: jafary20
پاسخ: 1
بازدید: 255

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

به من بگو

۱۰-۹-۱۳۹۲, ۰۵:۵۷ :عصر
ارسال: #1
به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر سحر كوچولو نگذشته بود . سحر مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند سحر هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سحر هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

سحر با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها سحر كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط sahar.n ، mahan
ارسال پاسخ 


کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
8 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
Administrator (۱۰-۹-۱۳۹۲, ۰۹:۱۵ :عصر)، mahan (۱۱-۹-۱۳۹۲, ۱۲:۴۷ :صبح)، sahar.n (۱۰-۹-۱۳۹۲, ۰۵:۵۸ :عصر)، pegah.kh (۱۱-۹-۱۳۹۲, ۱۰:۳۴ :صبح)، f_AllahbeiGy (۱۱-۹-۱۳۹۲, ۰۱:۴۱ :عصر)، Rastak432 (۱۰-۹-۱۳۹۲, ۰۸:۰۵ :عصر)، jafary20 (۱۴-۹-۱۳۹۲, ۱۰:۱۵ :صبح)، عباس 110 (۹-۱-۱۳۹۳, ۰۶:۳۷ :عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری