شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

حکایت ...زمان کنونی: ۱۴-۹-۱۳۹۵، ۰۳:۲۰ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: STAR
آخرین ارسال: maryam
پاسخ: 2
بازدید: 460

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.91
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت ...

۲۵-۲-۱۳۹۱, ۰۵:۱۶ :عصر
ارسال: #1
star حکایت ...
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد.
بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ۴ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ۳ مترى تکرار کن. بعد در ۲ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط‌هال که تقریباً ۲ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر می کنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط الهه ، Administrator ، mostafa haddadi ، maryam ، MostafA ، farhad ، nasrin ، hichkas
۲۵-۲-۱۳۹۱, ۰۷:۲۸ :عصر
ارسال: #2
RE: حکایت ...
الاغ و امید...

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
آرامش آنست که احساس کنی در هر قدم دستت در دست خداست ، لحظه هایت آرام !
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط STAR ، MostafA ، mostafa haddadi ، nasrin
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت از گلستان سعدی nematolahi_22 0 447 ۲۹-۷-۱۳۹۱ ۰۹:۳۴ :صبح
آخرین ارسال: nematolahi_22
  حکایت میوه فروش hichkas 0 472 ۷-۶-۱۳۹۱ ۰۷:۰۰ :صبح
آخرین ارسال: hichkas
  حکایت لقمان و میوه ها mostafa haddadi 0 389 ۹-۵-۱۳۹۱ ۱۰:۲۸ :صبح
آخرین ارسال: mostafa haddadi
1 (3) حکایت چهار دانشجو‎ reza68 1 405 ۲۰-۱-۱۳۹۱ ۱۲:۰۶ :عصر
آخرین ارسال: mostafa haddadi

کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
1 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
aminmeghnatisi (۱۱-۸-۱۳۹۲, ۰۵:۵۷ :عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری