شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

حیفه اینو نخونیدزمان کنونی: ۲۰-۹-۱۳۹۵، ۰۶:۲۹ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 1
بازدید: 286

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حیفه اینو نخونید

۲۹-۲-۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ :عصر
ارسال: #1
حیفه اینو نخونید

قبل از متن اصلی تاپیک
من اینو توی یه وبلاگ خوندم(منبع در آخر داستان خواهد آمد)
توی این داستان(واقعیت) عشق، خدا، محبت، دوستی، صداقت و ... رو میشه پیدا کرد
اگه دوست دارین تا آخرش بخونیدش
یه مقدار طولانیه، ولی به نظر من ارزشش رو داره وقت بزاری



دلتنگی های مردانه



به نام خدای به وسعت دل عشاق که ...
ساعت تقریبا دو و نیم بعد از شبه .
ماشین رو با اوج بی حوصلگی و خستگی ناشی از کار پارک می کنم
و بعد هم در اون گرمای طاقت فرسای خوزستان از ماشین پیاده می شم .
در خونه رو می بندم و بعد هم به داخل خونه می رم .
مادرم هنوز چشم انتظار روی مبل های داخل خونه نشسته و تسبیحی به دست گرفته و
دائم زیر لباش تسبیح می کنه و عطر زیبای خدا رو تو خونه پراکنده می کنه .
مادر :: سلام پسرم دیر کردی ؟؟
محمد :: قربونت برم تو که می دونی چه قدر کار دارم .
مادر :: می دونم . اما امروز رو حد اقل باید از کار می زدی . صافات خیلی ازت عصبانیه
محمد :: چطور مگه ؟؟
مادر :: یادت رفته امروز روز تولد مرحومست ؟؟؟!!
محمد :: ها!!!! اره یادم رفته بود .
مادر :: پسر تو به کل عالم دروغ بگی که به من نمی تونی دروغ بگی . تو هنوز اون رو فراموش نکردی
دیر اومدنت هم واسه کار نیست . زنگ زدم شرکت گفتن از ظهر رفتی بیرون
محمد :: دلم گرفته بود . رفتم بیرون . یه کم خوش گذرونی
مادر :: عجیبه . از روزی که زنت مرد ما خنده به رو لبات ندیدیم حالا می ری خوش گذرونی ؟؟
محمد :: مادر جون تو رو خدا بس کن . دلم خیلی گرفته .
مادر :: هیچ کی به اندازه یه مادر از دل بچش خبر نداره
تا کی می خوای این طوری بمونی ؟؟
اون بچه هم حق داره . اون هم به یه پدر احتیاج داره هم یه مادر
تو هم که خودت رو ریختی تو کارت
حتی خونه دیگه نمیای !!!
محمد :: مگه من چیزی کم گذاشتم ؟؟ حرفی شده ؟؟
مادر :: صافات امروز واسه مادر مرحومش تولد گرفته بود دوستاشم دعوت کرده بود
تو که نیومدی دلش بد جوری گرفت . بغض کرده بود
منتظر موند تا بیای که خوابش برد . یه خورده پیش بردمش بالا.
محمد :: نمی دونم . خستم . واقعا نمی دونم چه کار کنم
مادر :: چرا دنبال یه مادر واسه صافات نمی گردی ؟؟
محمد :: تا موقعی که شما هستی و سایت بالا سرشه به کسی احتیاج نداره
مادر :: پس بگو ما رو نوکر بی اجرت و مواجیب گیر اوردی ؟؟
محمد :: این حرفا چیه مادر ؟؟ تو تاج سری
مادر :: اره بازم با این حرفات ما رو خر کن
محمد :: شرمنده مامان خستمه می رم بخوابم .
مادر:: یه خورده دیگه نماز صبحه بشین پیشم بعد برو
محمد :: تو که می دونی نمی خونم واسه چی بیدار بمونم ؟
مادر :: حالا بمون پیشم چیزی می شه ؟؟
محمد :: باشه
مادر :: افرین پسر گلم .
رفتم و سرم رو رو زانوهای مادر گذاشتم
با اون چادر سفید نماز و اون ته نوری که از ماه به صورتش می خورد
واقعا چهره نورانی داشت .
ارام ارام به اذان نزدیک شدیم و مادر وضو گرفته و اماده ی نماز شد .
چادر سفیدش را کمی عطر پاشید و به قبله رو کرد
ارام اذان گفت و بلند اقامه
نمازش را شروع کرد و بعد هم رکوع و بعد سجود و بعد دوباره قامت راست کرد و
بعد فنوت . در قنوتش دیگر نتوانشتم کنترل کنم
صدای ربنا اتنا در گوشم که پیچید به تضرع افتادم
اما بدنم خشک شده بود نمی توانستم از این ظاهر خشک رها شوم
ارام بلند شدم از پله های خانه بالا رفتم
می خواستم به اتاقم برم تا بخوابم . که دلم خواست برای یک بار
گل روی دخترکم رو ببینم
به سمت اتاقش رفتم و در رو باز کردم . همین که در رو باز کردم پتو رو روی سر خودش کشید
فهمیدم که این بار خیلی بیشتر از دستم عصبانیه .
رفتم و اروم و بدون حرف کنار تخت خوابش نشستم
کمی که گذشت . گفت نمی خواد معذرت خواهی کنی
نمی بخشمت .
محمد :: خوب اخه چی بگم عزیزم . من که باباتم دارو ندارتم عزیز روزیاهاتم
من رو نمی بخشی .
صافات :: نه نمی بخشم .
محمد :: اگه بگم غلط کردم . بگم بی جا کردم می بخشی ؟
صافات :: نه نمی بخشم .
محمد :: باشه پس الان گریه می کنم . تا اتاقت رو سیل برداره باشه !
صافات :: سرش رو از زیر پتو در اورد
نه بابا جون . چرا می خوای گریه کنی ؟؟
محمد :: اخه یه دختر دارم که اصلا دوستم نداره . من رو نمی بخشه .
صافات با شیرین زبونی همیشگیش :: خوب شاید اذیتش می کنی ؟؟
محمد:: خوب شاید نتونستم بیام خوب. چه کار کنم ؟؟
صافات :: خوب بگو در گیره یه زن دیگه ای که از مادرم مهم تره دیگه !
بگو که همه حرفات که مادرم رو دوست داشتی دروغه .
محمد :: اخه دختر اگه دروغ بود که دیگه تا الان یه نامادری داشتی خوب
صافات :: اهان پس سرم منت می ذاری ؟؟
محمد :: اصلا نمی شه با شما ساخت . تو هم لنگه مادرتی . اونم همش لج می کرد
سر همین لج بازی بود که الان اینجا نیست
صافات شروع کرد گریه :: خوب اخه بابا مگه تقصیره منه که مامان من رو به دنیا بیاره و بعد بمیره ؟
تا اخر عمر می خواید این رو بزنید تو سرم ؟
محمد صافات رو بغل کرد .و گفت :: نه عزیزم . تو وارث همون مادری . تو وجودمی
زندگی می و تموم دار و ندارم . تو که نباشی دیگه من هیچی ندارم .
صافات :: پس چرا امروز نیومدی ؟؟
محمد :: عزیزم . من الان با توام نه با مادرت وقتی یاد مادرت میافتم داغون می شم
می میرم . واسه همین دیگه بهش فکر نمی کنم
الان تموم زندگی من توئی
تو
صافات :: بابا . می شه بگی مامان چطور بود ؟؟
محمد به صافات نگاه کرد :: قیافش مثل تو بود زشت زشت
صافات یعنی این قدر خوشگل بوده ؟
محمد خندید و گفت :: اره خیلی زشت بود . خندش مثل تو بود
موهاش
شیرین زبونیاش
صافات :: اون وقت کدوممون رو بیشتر دوست داری ؟
محمد :: معلومه که دخترم رو بیشتر دوست دارم
صافات :: چرا ؟؟
محمد :: اخه دخترم تا اخر عمر باهامه . نه مثل مادر نامردت که من رو تنها گذاشت
صافات :: خوب مگه خدا اون رو برنداشت ؟؟ چرا مامان رو تنبیه می کنی ؟
محمد :: به خاطر رفتن مادرت خدا رو هم تنبیه کردم .
صافات :: مامان می دونه با خدا قهری ؟؟
محمد :: فکر کنم اره . جون اون با خدا خیلی خوب بود .
حتما خدا بهش گفته که باهاش قهر کردم .
صافات :: الان من میخوام با مامان حرف بزنم .
محمد :: دیگه نمی شه . باید با خدا حرف بزنی
شاید خدا بهش حرفات رو گفت ::
صافات :: چطور با خدا حرف بزنم ؟؟
محمد :: عزیزم . نماز بخون . مثل مادربزرگ .
محمد :: بابا جون من دیگه می رم بخوایم .
پا شدم و از اتاق بیرون رفتم . و به اتاق خودم رفتم که
صدای قران خوندن صافات رو از اتاق بغلی شنیدم .
سوره یاسین می خوند . صداش مثل مادرش بود .
دلم بدجوری در هم پیچیده بود. خیلی دوست داشتم که برم و پیشش بشینم
اما نمی شه . باور کنید نمی شه .
مادرم هم تو اتاق اومده بود و بهش کمک می کرد تا صحیح بخونه .
کم کم صدای اذانش هم اومد
چادر مادر بزرگ که روش خیلی بزرگ بود رو پوشیده بود و زمزمه ای می خوند
به قنوت رسید و دستاش رو به گدایی از خدا بلند کرد
شروع کرد به درد دل کردن ::
سلام خدا جوون . حالت چطوره ؟ بابام میگه باهات قهره اما جدی نگیر خودت می دونی دل نازکه
اما نمی تونه بیاد . اهان راستی مادرم چطوره ؟
بهش بگو خیلی دلتنگشم و می خوام ببینمش .
راستی اگر می شه ببوسش .
بابام و مادربزرگم رو واسم نگاه دار و کاری کن خوشبخت باشن
پشت در اتاقش خورد شدم .
نشستم و هق هق گریه هام بلند شد .
در رو باز کرد.
صافات :: چته بابا جونم ؟؟
محمد :: هیچیم نیست بابا .
صافات :: دلت واسه مامان تنگه ؟؟
محمد :: اره عزیزم خیلی خیلی تنگه .
صافات بیا تو . ارو دستام رو گرفت و من رو به اتاق کشوند.
بعد هم گفت مامان تو همین اتاق اما واسه حرف زدن باهاش باید از خدا
اجازه بگیری . می خوای من ازش اجازه بگیرم ؟؟
محمد :ک اراه بابا جون . من باهاش قهرم
صافات با شیرین زبونیش گفت :: خداجون می بینی که باهات قهره
اما خودت می بینی که دلش پشیمونه . می خواد یه بار با مادرم حرف بزنه می شه اجازه بدی ؟
صافات خندید :: بابا مامان همین جاست . باهاش حرف بزن
محمد :: گریه هاش رو ادامه داد . دلم برات تنگه خیلی خیلی تنگ
دلم واسه با تو بودن و برای تو بودن تنگه
دلم یه بار دیگه یه اغوش گرم ازت می خواد فقط و فقط واسه یه بار
یه بار دیگه می خوام پیشم باشی و یه بار دیگه می خوام حست کنم
صافات خودش رو تو بغلم جا داد
و با دستای کوچیکش سعی کرد من رو بغل کنه
اون قدر دلتنگ بودم که حتی به اغوش اون دخترم کفایت کردم
اغوشش گرم گرم بود دقیقا مثل مادرش
و محمد تا صبح کنار صافات در اغوش گرم و کوچیک دخترش اروم گریه می کرد
دنیای این روزای من ::
هنوز ازدواج نکرده دلم واسه بجه هام تنگیده
در جمع ما خیلی نوبریم ها (( چه پر رو ))



دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط maryam
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اگه اینو" ◑ " زیر 10 ثانیه پیدا کردی خبر بده...آسون نیس!تقلبم نکن ! mostafa haddadi 9 693 ۲۳-۱-۱۳۹۲ ۱۲:۱۶ :صبح
آخرین ارسال: ja3m
  اینو ببینین .... seda 0 374 ۱۲-۹-۱۳۹۰ ۰۷:۴۸ :صبح
آخرین ارسال: seda

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری