شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

خاطره ای از سردار شهید ایرج آقابزرگی نافچیزمان کنونی: ۲۰-۹-۱۳۹۵، ۱۲:۴۴ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mahdi hashemi
آخرین ارسال: mahdi hashemi
پاسخ: 1
بازدید: 451

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 19 رأی - میانگین امتیازات: 3.79
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطره ای از سردار شهید ایرج آقابزرگی نافچی

۱-۳-۱۳۹۱, ۰۲:۴۵ :عصر
ارسال: #1
خاطره ای از سردار شهید ایرج آقابزرگی نافچی
خاطرات
همسر شهید :
یادم هست برای بار دوم که از ناحیه پا زخمی شده بود، قبل از بهبودی کامل با عصا راهی جبهه شد و به عقب برنگشت. در آن زمان که من در بیمارستان بستری بودم و به شدت نگران حال ایشان بودم، ایشان در تماس تلفنی که با من داشتند، با خونسردی بسیار گفت: "حال من بسیار خوب است. به خانواده شهید فاضل حتماً‌ سر بزن، مبادا در این امر کوتاهی کنی." غم از دست‌دادن یارانش آن‌چنان برایش گران بود که هرگز با صدای بلند نخندید. البته قبل از آن هم بچه‌های جبهه که به او لقب "مردی که هرگز نخندید" داده بودند.
مرتضی ترابیان :
وجودش به خاطر شجاعت، جسارت و ایمان، مایه آرامش بسیجیان می‌شد. در هر مجلسی حاضر می‌شد، جو را عوض می‌کرد و مجلس روحانی و معنوی می‌شد.
هر کاری از دستش برمی‌آمد، برای دوستانش در جبهه‌های جنگ انجام می‌داد. تلاش می‌کرد تا هرچه سریع‌تر مجروحین را به جبهه منتقل کند. بعد از شهادتش حس کردم که چقدر بی‌پناه شدیم. برای حل مشکلات واقعاً به او نیاز داشتیم.
او تا آخرین نفس خودش را و همه امکانات مالی‌اش را وقف دفاع از اسلام و انقلاب کرد.
خاطره جالب دیگر این که در این منطقه طرح عملیات ریخته شده بود و فرماندهان فکر می‌کردند که چگونه مانع‌ها را بردارند که خود دشمن با حمله‌ای که انجام داد این کار را کرد و کار بچه‌ها آسان شد. در این‌جا بود که بسیاری از تانک‌های دشمن زده شد و شوش به منطقه "تانک‌سوخته‌ها" معروف شد.
در جبهه شوش به مدت سه ماه در خط پدافندی منطقه شهید ترکی حضور داشت. در عملیات فتح‌المبین هم حضور داشت که به خاطر خیانت بنی‌صدر (فرمانده کل قوای آن زمان) مهمات به رزمندگان نرسید و در محاصره دشمن افتادند. شهید آقابزرگی در این محاصره مجروح شدند. دو هفته در بیمارستان بستری شد تا گلوله و ترکش را از بدنش بیرون آورند. پس از آن هم به مدت یک هفته در خانه استراحت کرد و علیرغم این که هنوز وضع جسمی خوبی نداشت، به همت والایی که داشت،‌دوباره برای عملیات به جبهه رفت.
در عملیات آزادسازی خرمشهر از اول تا آخر فعالانه حضور داشت. بعد از آن در عملیات رمضان، فرماندهی دسته را به عهده داشتند. بعد از عملیات محرم که تیپ 44 قمر بنی‌هاشم تشکیل شد، در عملیات والفجر مقدماتی مسئولیت یک گروهان و در والفجر یک مسئولیت گروهان ویژه را به عهده داشتند. بعد از این عملیات در آبان‌ماه سال 62 وارد سپاه شدند و مسئولیت بسیج شهر "بن" را به عهده گرفتند و به نحو احسن انجام وظیفه کردند. در 4 ماه آموزش فرماندهی گردان را به اتفاق شهید نوروزی در دانشگاه امام علی(ع)‌ تهران به پایان رساند و به عنوان مربی به اصفهان اعزام شد.
در تاریخ 1/12/62، معاونت گردان یازهرا (س)‌ در تیپ ۴۴ قمر بنی‌هاشم به ایشان داده شد که این مسئولیت را در عملیات بدر نیز به عهده داشت. بعد از آن‌که برادر کیانی زخمی شدند، شهید آقابزرگی به عنوان فرمانده آموزش نظامی، نیروها را برای عملیات والفجر هشت آموزش دادند و در این عملیات که همراه شهید شاه‌مرادی مسئول یکی از محورهای عملیاتی بودند که به حمدالله نتیجه این عملیات رضایت‌بخش بود.
محمدحسین قاسمی :
بعد از عملیات کربلای 4، من و سردار شهید و برادرمان حاج‌آقا علی‌محمدی در مقر سرخوش ایستاده بودیم. قرار بود خبر سلامتی خود را با تلگراف به خانواده‌هایمان برسانیم. حاج‌آقا علی‌محمدی به سردار گفت :چرا تلگراف نمی‌زنید؟ شهید آقابزرگی مکثی کرد و گفت: آن‌ها که در این دنیا می‌‌مانند تلگراف بزنند، من که رفتنی هستم. او چندروز بعد در عملیات کربلای 5، شربت شهادت را عاشقانه نوشید.
ایوب زمانی:
شهید آقابزرگی به دعاهای ماه رجب و شعبان، علاقه‌ای عجیب داشت. ایشان شهید فاضل را بسیار دوست داشت. وقتی مجروح می‌شد و به مرخصی می‌آمد، بیشتر وقتش را به عیادت از مجروحین مخصوصاً کسانی که عیادت‌کننده نداشتند می‌گذراند. شهید آقابزرگی بسیار باگذشت بود.
اردشیر رئیسی :
سال 1365 در یکی از ماه های پاییز فرصتی دست داد تا در باغ حافظیه، در جوار خواجه ی راز و زیر نارنج های تازه رسیده، حال و هوایی عوض کنیم. درست یادم هست که همراه شهید ایرج آقابزرگی در حافظیه چرخی می زدیم که چشممان افتاد به پیرمرد سپید مویی که دیوان حافظی پیش رو داشت و فال می گرفت. از ما هم خواست تا فالی بگیریم. شهید آقا بزرگی پذیرفت و گفت: «امروز خداوند ما را اسباب روزی شما قرار داده بسم الله!».
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
پیرمرد که غزل را می خواند، سراپای شهید آقا بزرگی را شور و جدی فرا گرفت، وصف ناشدنی. سر از پا نمی شناخت. تا این که به آخرین بشارت غزل که رسید، اشک در چشمش حلقه زد.
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد
یادم هست از آن لحظه به بعد، شهید آقا بزرگی بود که دست از پا نمی شناخت. همیشه از شهادت می گفت. می شد فهمید که او دیگر به زمین تعلق ندارد. ماندنی نیست و باید چونان پرستویی، باز گردد. به همان جا که پیمان الست را بسته است.
در فاصله ی زمانی بین عملیات کربلایی 4 و 5، دوباره فرصتی دست داد تا این بار در یکی از اردوهای زیارتی، به زیارت مرقد دانیال نبی (ع) برویم. موقع بازگشت، این بار هم شهید آقا بزرگی همراه ما بود. بازار شوخی بین بچه ها گرم بود و هر کسی از دری می گفت. یکی از بچه ها با شوخی و خنده با حزنی تصنعی این مصراع را خواند: «رفیقان می روند نوبت به نوبت»، و مصراع دوم را با تغییر لحن این گونه خواند: «از اون ترسم که نوبت بر من آیو». که یکباره ترکیدن خنده ها اتوبوس را به مرحله ی انفجار کشاند.
در میان آن همه خنده، شهید آقا بزرگی ساکت بود و هیچ نمی گفت. مداح، این بار رو کرد به شهید آقا بزرگی و همه را برای شنیدن یک چشمه ی دیگر از کارهایش به سکوت دعوت کرد.
- این عملیات نوبت، نوبته ایرجه. حالا می خوام زبان حال کودک چند ماهه ای ایرج، محمدمهدی را براتون بخونم ... صبح عملیاته ... پیکر ایرج خون آلود بر زمین افتاده ... محمدمهدی یتیم شده ... دلا بسوزه به حال یتیم سردار ...
و جمع جدی و شوخی، خندان و گریان با هم دم گرفتند:
- یتیمی درد بی درمان یتیمی ...
آقا بزرگی که تا این لحظه ساکت بود و تنها اندکی تبسم بر لب هایش نقش می بست، تاب نیاورد و همین که اسم محمدمهدی را شنید، های های شروع به گریه کرد و سکوت برای دقایقی همه را میخکوب کرد.
روزها به سرعت گذشت و غوغای کربلای 5 فرا رسید. پرستوی روح آماده به کوچ آقا بزرگی هم، پرپر می زد و بالاخره پرواز کرد. پرواز کرد. پرواز کرد و رفت. رفت تا خدا. تا دور. تا نور.

منبع : سایت ساجد
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ...
ﺍﺳﻤﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺐ ﺭﻓﯿﻘﺎﻡ،ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻦ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮﻧﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻦ ﺑﮕﻦ : ﻫﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﯽ !!!! ﮐﯽ ﻓﮑﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ؟؟
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط nasrin67
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  خاطره ی کمپوت......... Rastak432 0 369 ۲-۶-۱۳۹۲ ۰۷:۲۷ :عصر
آخرین ارسال: Rastak432

کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
1 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
Rastak432 (۲-۶-۱۳۹۲, ۰۷:۱۱ :عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری