شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

داستانهای معنویزمان کنونی: ۱۷-۹-۱۳۹۵، ۰۷:۵۵ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: حامد 114
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 14
بازدید: 811

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.91
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستانهای معنوی

۱۱-۱-۱۳۹۲, ۰۲:۲۲ :عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۱-۱-۱۳۹۲ ۰۲:۲۸ :عصر، توسط حامد 114.)
ارسال: #1
داستانهای معنوی
سلام

یک داستان کوتاه که نوشته ذهن کند بنده است به دوستان تقدیم می کنم

زینب

زینب دختر متین و با وقاری بود . او این خصیصه را از پدرش به ارث برده بود . پدرش آهنگری داشت اما بخاطر کهولت سن دیگر قادر نبود خودش کار کند . شاگردی داشت که شریکش شده بود لذا عایدات او کم بود . این اواخر مادر زینب نیز بیمار شده و هزینه های سنگینی را به خانواده سه نفره آنان تحمیل می کرد . زینب تنها فرزند این خانواده بود . پدرش می گفت ما بچه دار نمی شدیم تا اینکه به عتبات رفتیم روزی جلوی حرم امیرا لمومنین دلم شکست . گفتم آقاجان اگر به دعای شما خدا به من فرزندی بدهد اورا به نام فرزندان شما می نامم . و چیزی نگذشت که نیره حامله شد و خدا دختری به ما داد ما هم اورا به نام دختر باعظمت حضرت امیر مومنان زینب نامیدیم . زینب در حال گذراندن دوره پرستاری بود . او گرچه در محیط دانشگاه فعالیت چندانی نداشت اما هیچگاه تحت تاثیر بعضی افکار و جریانات نیز قرار نگرفته بود . درس زینب خوب بود چهره اش هم همینطور . این دو ویژگی بهانه خیلی ها برای نزدیک شدن به او بود اما او به کسی راه نمی داد . لذا پسرها زینب را دژ تسخیرناپذیر می نامیدند . متانت او کمی فراتر از متانت یک زن بود در چهره او ابهتی نهفته بود که نمی گذاشت کسی به او با نیت بد نزدیک شود .
هزینه های دانشگاه بعلاوه هزینه های درمان مادر ، زینب را به جستجوی یک کار پاره وقت واداشت . یکی از دوستان دانشگاهی به زینب خبر داد که یک خانواده ، نیازمند به یک پرستار جوان هستند . زینب هم خیلی زود آدرس را از او گرفت و به آنجا مراجعه کرد . آدرس محل در شمال شهربود جایی که خانه های ویلایی بزرگ خودنمایی می کردند . وقتی زینب به در خانه رسید از درونش تردیدی آشکار شد . می خواست برگردد اما ندایی از درون اورا به ادامه کار تشویق می کرد . وقتی زنگ را بصدا درآورد تقریبا نمی دانست چگونه این کار را کرده است مثل اینکه کسی دست اورا روی دکمه زنگ فشرد .
اکنون زینب روی یک صندلی در یک سالن بزرگ پذیرایی مجلل نشسته بود و انتظار آمدن فردی را می کشید که معلوم نبود چه کسی است . هرچند حس زنانه زینب اورا به دیدن زیبایی های سالن متمایل می ساخت اما آن خصلت متانت و وقار او از این کار مانع می شد . چند دقیقه بعد یک زن میانسال بلند قد وارد سالن شد و بدون اینکه سلام کند و تنها با یک لبخند خشک روی صندلی جلو زینب نشست و بی مقدمه گفت : خانوم جوان ما یک دختر به سن و سال خود شما داریم اما تفاوتش با شما اینستکه در عین برخورداری از همه امکانات متاسفانه بر اثر سانحه ای قطع نخاع شده و من و پدرش دوست داریم تا جایی که ممکن است فضایی نشاط آور برایش مهیا کنیم به همین خاطر از ابتدا پرستارهای جوانی مسوولیت نگهداری از ایشان را بر عهده داشته اند شما باید توجه داشته باشید که ایشان یک دختر حساس و با شخصیت است و نباید کوچکترین ناراحتی از شما پیدا کنند . زینب هم خیلی مصمم گفت : به ما یاد داده اند با همه کسانی که مسوولیت پرستاری از آنها را برعهده داریم با احترام و دقت نگهداری کنیم . زن گفت : خیلی خوب است حالا بیا برویم تورا با سارا آشنا کنم .
مادر سارا پس از معرفی زینب رفته بود و الان زینب روی یک صندلی جلو تخت سارا نشسته و به او نگاه می کرد اما سارا همچنان داشت به مطالعه کتاب خود ادامه می داد و توجهی او به نمی کرد . زینب کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت : ساراجون اگر بامن کاری ندارید بروم و انشاء الله از فردا میام و کارم را شروع می کنم . سارا هم با بی اعتنایی گفت : نه . زینب بلند شد که برود اما صدای سارا اورا نگه داشت . سارا گفت : از این به بعداز کلمات سنتی مثل انشاءالله استفاده نکن ، خوشم نمی یاد . زینب بدون اینکه برگردد یا چیزی بگوید اتاق را ترک کرد .
زینب هرروز عصر می آمد و تا پاسی از شب از سارا مراقبت می کرد . زینب خیلی از سارا خوشش نمی آمد چون او دختری متکبر بود اما در عین حال خودش را متعهد می دید که به وظایف پرستاریش بدون توجه به حالات قلبی خود عمل کند. سارا هم چندان از زینب خوشش نمی آمد چون سرووضع زینب کاملا با او متفاوت بود . با اینکه در ساعات کار زینب در خانه آنها هیچ مردی نبود اما هیچوقت یک لباس آزاد و راحت نمی پوشید و همیشه با مانتو و مقنعه بود . وقتی که می رفت هم چادر سرش می کرد . از نظر سارا این یعنی عقب ماندگی در عین حال اخلاق خوش زینب که هیچگاه حتی در بدترین وضعیت تغییر نمی کرد محبتی نهان از او در دل سارا قرارداده بود . تاثیر گذارترین حالات زینب در سارا حالت نماز او بود . وقتی موعد نماز می رسید می رفت و وضو می گرفت و یک چادر گل گلی سفیدرنگ زیبا روی سرش می انداخت و به نماز می ایستاد . نمازی که نماز نبود بلکه همه محبت ورزی و حال بود . لبخندی عجیب صورتش را زیبا می ساخت و اشکی روان جویباری از سوزدرونش را به نمایش می گذاشت . وقتی سارا برای اولین بار و بطور اتفاقی این حالات را در زینب مشاهده کرد در حالیکه می خواست تمایل خودش را پنهان کند به زینب گفت : اگر دوست داشته باشی می توانی نمازت را توی اتاق من بخوانی از نظر من اشکالی ندارد اتفاقا به من نزدیکتر باشی بهتر است . زینب هم از آن به بعد داخل اتاق او نماز می خواند . پس از مدتی نماز زینب برای سارا مثل یک قرص مسکن بود . روزهای اول سارا خود را مشغول به مطالعه نشان می داد اما تمام توجهش به نماز زینب بود اما پس از مدتی دیگر تاب نیاورد و مطالعه نمایشی کتاب را کنار گذاشت و با توجه تمام به نماز او چشم می دوخت و به صدای لرزانش گوش فرا می داد . این مسکن قوی معنوی به همراه همدردی و همدلی زینب چنان در روحیه او اثرگذاشت که پدر و مادر سارا نیز به خوبی آنرا احساس می کردند لذا نحوه برخورد آنها نیز با زینب تغییر کرد و از یک برخورد خشک رسمی به یک برخورد محترمانه دوستانه مبدل گشت .
اکنون زینب و سارا خیلی به هم نزدیک شده بودند . این رابطه نزدیک زینب را برآن داشت تا از سارا بخواهد او هم نماز بخواند . سارا از پیشنهاد زینب کمی تعجب کرد و لذا پاسخ خود را به وقت دیگری موکول کرد . سارا گفت حالا من یک پیشنهاد برای تو دارم پسر عموی من هر سال از آلمان به ایران می آید و چند روزی پیش ما می ماند در این چند روز همه دوستان و نزدیکان در خانه ما دور هم جمع می شوند و خوش می گذرانند تو هم شبها بمان و در این مجالس شرکت کن . زینب گفت اگر تو پیشنهاد مرا قبول کنی من هم قول می دهم یک شب در مهمانی شما شرکت کنم . سارا کمی فکر کرد و بعد با نگاهش پاسخ مثبت داد . بعد گفت کدام شب می آیی ؟ زینب گفت : شب اول . سارا هم گفت : من هم از همان روز نماز می خوانم . هفته بعد داریوش پسر عموی سارا به ایران آمد و قرار شد از فرداشب مجالس مهمانی برقرار شود . روزی که داریوش از آلمان آمد زینب بخاطر امتحان دانشگاه نتوانست به خانه سارا برود لذا آندو همدیگر را ندیدند .
شب اول مهمانی شب تازه شدن دیدارها بود لذا خیلی مجلس شلوغ بود و مهمانان چند نفر چندنفر در کنار هم ایستاده و احوالپرسی و تعارفات معمول را انجام می دادند . سارا از عصر منتظر زینب بود اما او دیر کرده بود . با اینکه همه نزدیکان و دوستان بعد از مدتها به دیدار سارا آمده بودند اما دل سارا زینب را صدا می زد . حدود یک ساعت پس از آغاز مهمانی سرو کله زینب پیدا شد او خیلی بی سر و صدا واردشد و به اتاق خودش رفت کیف و وسایلش را گذاشت و بدون اینکه در وضع ظاهری اش تغییری بدهد وارد مجلس شد و رفت کنار سارا وقتی به او رسید اورا بوسید و ازاینکه بخاطر ترافیک دیر کرده عذرخواهی کرد بعد هم کنار او ایستاد . زینب در ابتدای ورود به وضع مجلس چندان توجهی نکرده بود اما الان که با دقت به آن می نگریست دلش گرفت . وضع ناشایست زنان و دختران برایش ناخوشایند بود . اما تنها بخاطر قولی که به سارا داده بود صبر کرد .برای دور شدن از فضای مجلس به آن حالت خاص خود توجه کرد حالتی که همه ظواهر امور جلو چشمش رنگ می باختند و از میان همه این رنگ و لعاب ها یک رنگ واحد و یک حقیقت ساری و جاری خود را به او نشان می داد و زینب با توجه به آن ، آرام می گرفت . زینب دراین حالت خود غرق بود که سارا با صدایی نسبتا بلند توجه همه را به خود جلب کرد . سارا گفت : دوستان و عزیزان ازاینکه به مجلس ما آمده اید خیلی خوشوقتم الان می خواهم یک دوست تازه و در عین حال بسیار عزیزم را به همه معرفی کنم . مجلس ساکت شد . مهمانان از وسط سالن به گوشه رفتند و هریک جایی برای نشستن یا ایستادن پیدا کردند . وقتی همه سر جای خود ثابت شدند سارا در حالیکه با دست راستش ساعد دست چپ زینب را گرفته بود گفت : دوست بسیار عزیز من زینب . همه به زینب نگاه کردند آنها با خود فکر کردنداین دختر محجبه که خیلی مطمئن و با وقار کنار سارا ایستاده کی آمدو چطور توانسته دوست سارا بشود . سارا که اصلا چنین تمایلاتی نداشته .
داریوش که جوانی جسور و بی مبالات بود با حالتی شبیه رقص خود را به وسط سالن رساند و قهقهه ای بلند سر داد . بعد ایستاد و پشت به سارا و رو به مهمانها با لحنی که سعی در خندان دیگران داشت گفت : دختر عموی ما پیشرفت کرده دوستان جدید اما با رنگ و لعابی قدیمی پیدا کرده . پدر سارا که می دانست اگر سخنان داریوش ادامه پیدا کند کار بجای بدی می کشد به او نزدیک شد و دستش را روی دوش او گذاشت و سخنانش را قطع کرد گفت : خانوم زینب سالاری پرستار جدید و دوست سارای عزیز ماست من خواهش می کنم دوستان به گپ و گفت خود ادامه دهند . اما داریوش باز با یک حرکت توجه همه را به خود جلب کرد . او رو به عموی خود و با صدای بلند طوری که همه بشنوند گفت : عموجان چی می شد این چند شب ایشان را از کار مرخص می کردید تا ما در حال و هوای خود باشیم و چیزی خاطر ما را مکدر نکند . سارا که تا بحال حرفها را گوش می داد تحملش تمام شدو با لحنی که خشم را نشان می داد رو به داریوش گفت : پسر عمو شمامهمان ما هستید خواهش می کنم احترام دوستان مرا نگه دارید من ایشان را با اصرار به این مهمانی دعوت کرده ام و با عذرخواهی از همه دوستان اعلام می کنم امشب عزیزترین مهمان من زینب است . داریوش از حرفهای سارا تعجب کرد چون او هیچگاه به این اموروقعی نمی گذاشت و الان تجسمی از آنرا اینگونه عزیز می داشت . او با صدای تمسخر آمیزی سارا را مخاطب ساخت و گفت : دختر عموی عزیز می توانم بپرسم چطور یک تازه از را رسیده با این سر و وضع عزیزترین عزیزان توشده ، همه این پرنسسهای محترم خوش آب و رنگ ، سالهاست که با شما آشنایی دارند . سارا روحیه قوی نداشت و نمی توانست این جسارتهای مکرر را تحمل کند لذا اشک از گوشه چشمهایش جاری شد و در حالیکه صدایش می لرزید گفت : شما شما سال به سال از من یادی نمی کنید و تنها سالی یک بار آن هم برای خوش گذرانی پیش ما می آیید اما زینب مرا زنده کرد به من امید و معنویت داد او هر روز همنشین و مانوس من است . داریوش باز هم به جسارتهای خود ادامه داد و گفت : ولی او پرستار توست بابت آمدنش پول می گیرد کافیه یک روزبه او پول ندهید تا ببینید آیا باز هم می آید ؟ حرف داریوش تمام نشده بود که لرزشی مهیب تمام سالن و ساختمان را به لرزه درآورد . زمین لرزه ای سنگین بود . همه دست پاچه و هراسان به سمت در سالن دویدند و سعی داشتند هرچه زودتر و قبل از دیگران از سالن خارج شوند . بعضی با هم برخورد کردند وبه زمین خوردند . افتادن قاب عکسها و خرد شدن شیشه ها بر ترس جمع می افزود و انگیزه نجات جان رادر آنها به اوج می رساند . بالاخره همه خودرا به حیاط ویلا رساندند و با ترس ولرز کنار هم جمع شدند بچه ها به آغوش پدر و مادر خود پناه آورده و زنان در آغوش همسرانشان آرامش را جستجو می کردند . در این میان پدر سارا مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد فریاد زد : دخترم سارا ، سارا کجاست ، اورا فراموش کردیم و خواست به سمت ساختمان ویلا بدود که افتادن یک سر ستون اورا از رفتن بازداشت مادر سارا نیزخود را به او رساند و دستش را گرفت و کشید . لذا هردو روی زمین افتادند و همانطور که روی زمین افتاده بودند سارا را صدا می زدند در حالیکه می دانستند سارا بدون کمک دیگران نمی تواند از جای خودش حرکت کند وجانش را نجات دهد .
لرزش زلزله پس از چند ثانیه تمام شده بود اما ترس و هراس افراد هنوز فروکش نکرده بود . در همین هنگام و در حالیکه همه به ساختمان نگاه می کردند و ضمن سرزنش خود می خواستند از سرنوشت سارا باخبر شوند ، از میان گردو غبار و نوری که از در سالن به فضای تاریک حیاط می تابید قامت خمیده ای که کسی را بر دوش گرفته بود و آهسته به سمت حیاط می آمد نمایان شد . هنوز به سرپله ها نرسیده بود که به زانو نشست و کسی را که بر دوش می کشید آهسته بر زمین گذاشت و صدا زد : ساراجون ساراجون می شنوی من زینبم من زینبم عزیزم . همگان از دیدن این صحنه حیرت زده شده بودند . مخصوصا داریوش که اصلا نمی توانست این صحنه را درک و باور کند . او نمی دانست چطور ممکن است در این لحظات سخت کسی به فکر دیگری باشد . زینب کیست ؟ او چگونه انسانی است ؟ چقدر سارا را دوست داشته که بخاطر او جانش را به خطر انداخته است .
چند روز بعد زینب کنار تخت سارا در حال نماز خواندن بود اما تخت سارا برگردانده شده بود تا سر او به سمت پنجره و صورتش به سمت غروبگاه خورشید باشد . سارا نیز با زینب نماز می خواند اما روی تخت خود و با حرکات سرش . او نیز صدایی لرزان داشت و اشک از گونه هایش جاری بود یک نظر به مغرب خورشید و یک نظر به زینب سوزی غریب بر دلش می گذاشت و می گریست گریه ای که سالها دلش آنرا می طلبید و گونه ای که مدتها جویبار اشک را می خواست .

والله الموفق
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، STAR ، nematolahi_22 ، ark
۱۱-۱-۱۳۹۲, ۰۲:۲۶ :عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۱-۱-۱۳۹۲ ۰۲:۳۲ :عصر، توسط حامد 114.)
ارسال: #2
RE: داستانهای معنوی
میانبر تا خدا
خانواده
من یک خانواده مذهبی نیستن ولی من به مسائل مذهبی علاقه مندم . دوست دارم
دین رو بفهمم و با آگاهی و شناخت ، از اون پیروی کنم نه به صرف تقلید از
این و اون . البته باید بگم کمی هم کله شق و بی مبالات هستم و برام مهم
نیست که دیگران در مورد من چی فکر میکنن . همین علاقه به فهمیدن و کله شقی
و جدیت مرا در مسیری قرار داد که باید گفت یک راه میانبر بود تا خدا اما
شرح ماوقع .

قرار بود
روزای فرد تو دبیرستان ما نماز جماعت برگزار بشه . روز اول برگزاری نماز
جماعت داشتم توحیاط باخودم کلنجار می رفتم تا بفهمم نماز برای چیه . آیا
چون پدر و مادر یا مدیر و معلم ما نماز می خونن ما هم باید بخونیم ؟ اگه
اینطوره پس هرکاری که اونا بکنن ماهم باید انجام بدیم مثلا اگه باهم دعوا
می کنن ماهم باید دعوا کنیم اینطوره ؟

تو
این فکرا بودم که صدای نماینده کلاسمون منو بخودم آورد . محسنی ! چیکار می
کنی ؟ چرا نمیایی نمازجماعت ؟ از لحن طلبکارانه اون خوشم نیومد گفتم : من
نمیام . گفت : چرا ؟ گفتم چون نمیدونم چرا باید نماز بخونم . با لحن تهدید
آمیزی گفت : نمیایی ها !؟

چند
لحظه بعد درحالیکه زیر سایه درختی گوشه حیاط مدرسه نشسته بودم صدای آقای
مدیر باز منو از عالم فکر و خیال خارج کرد . مدیر مدرسه ما مدیری قاطع و
تاحدی ترسناک بود وقتی دیدم داره میاد طرف من فهمیدم کله شقیم کار دستم
داده . وقتی به چند قدمیم رسید با لحن تمسخرآمیزی گفت : من جای تو فکر کردم
و فهمیدم چرا باید نماز خوند حالا پاشو برو نماز که دیدم نشستن دیگه فایده
نداره پا گذاشتم به فرار و رفتم سالن نمازخونه و اون گوشه موشه ها بدون
وضو با بقیه نماز خوندم . از رفتار مدیر خیلی دلگیر شدم ولی به خودم گفتم
حساب مدیر از نماز جداست من از مدیر دلگیر هستم ولی از نماز نه باید راز
این نماز رو بفهمم .

می
دونستم میشه رفت تو کتابخونه مدرسه وچنتا کتاب در مورد نماز پیدا کرد اما
دوست داشتم از زبان کسی این حرفا رو بشنوم نه اینکه از تو کتابا بخونم .

عصر
همون روز رفتم مسجد محلمون . مسجدی که تا به حال اونجا پا نذاشته بودم .
بعد از وضو گرفتن رفتم داخل شبستان مسجد . گفتم کجا بشینم بهتره ؟ جایی که
به امام جماعت مسجد نزدیکتر باشه تا بتونم بلافاصله بعد نماز بهش نزدیک بشم
و سوالاتمو بپرسم . دیدم صف اول از همه جا مناسبتره . رفتم تو صف اول کنار
یک پیرمرد نشستم . هنوز چندلحظه ای نگذشته بود که پیرمرد بدون اینکه به من
نگاه کنه دستی زد تو سینه ام و اشاره ای به عقب کرد . گفتم : بله حاج آقا
کاری داشتین ؟ پیرمرد دوباره همین کار رو تکرار کرد ، من هم که متوجه منظور
او نشده بودم دوباره گفتم : نمی فهمم منظورتون چیه حاج آقا . پیرمرد با
عصبانیت روشو برگردوند و گفت : نفهمی نه میگم برو صف عقب بشین اینجا صف
اوله اینجا جای بچه ها نیست . من هم بلند شدم و یک صف عقب تر و کنار یک
جوون خوش تیپ نشستم . اون جوون که متوجه رفتار پیرمرد با من شده بود با
صدایی که پیرمرد هم متوجه بشه گفت : بعضی ها بجای تشویق جوونا فقط میزنن تو
سرشون مثل اینکه ماموریت دارن مردم رو از دین خدا متنفر کنن . پیرمرد به
عقب برگشت و تو چشمای اون جوون نگاهی کرد ، بعدسرشو برگردوند و غرغر کنان
به کار خودش مشغول شد . صدای اذان که بلند شد یک غمی رو دلم نشست . یک
دفعه مطلبی به ذهنم خطور کرد . به خدا گفتم : خدایا می بینی فهمیدن دین تو
چه نارحتی هایی داره دیندارای تو بیشتر خود پرستن تا خداپرست وگرنه چرا
باید با یک مثلا بچه ای مثل من اینطور رفتار کنن ولی باشه من تا آخر هستم ،
تا آخر هستم . اذان که تمام شد ، اذان و اقامه نماز هم گفته شد اما خبری
از حاج آقا نبود . بعضی ها بلند شدن وخودشون نماز شونو خوندن . یک بنده
خدایی که از حاج آقا دل پری داشت گفت : آقاجون اینطور که نمیشه ، آقا هر
روز دیر تشریف میارن مردم کار و زندگی دارن یا کار و محضر یا مسجد و جماعت .
یکی جوابش داد : آقا نماز جماعتی که دیرتر برپا بشه باز هم از نماز فرادی
با فضیلت تره . اولی جوابش داد : آقاجون چی میفرمایید شما، اینارو برای من و
شما گفتن نه برای امام جماعت هرکی باید به وظیفه خودش عمل کنه . تو حین و
بین این گفت و گوها که من هم ازش چیزهایی یاد میگرفتم حاج آقا وارد شد و
جمعی با صلوات ورودش رو اعلام کردن . حاج آقا با سرعت و در حالیکه به این و
اون سلام میکرد رفت تو محراب و شروع کرد به گفتن اقامه و نماز رو بست .
نماز خیلی زود تموم شد . بعد نماز دیدم حاج داره بلند میشه که بره رفتم جلو
سلام کردم . گفتم حاج آقا چنتا سوال داشتم . با لبخند مختصری جواب داد
عزیزم من عجله دارم باید برم ، شما برید پیش حاج آقا ریاحی ایشون طلبه این
مسجد و محل هستن هر سوالی داشته باشین جواب میده و در حالیکه کسی رو به من
نشان می داد ازم دور شد . به اون شخص نزدیک شدم جوونی بود که شاید هفت هشت
سال بیشتر از من بزرگتر نبود . رفتم و کنارش نشستم و سلام کردم . اون هم با
اشاره جوابمو داد و همچنان به ذکر و ورد خودش مشغول شد . دیدم مثل اینکه
خیال توجه به منو رو نداره با صدایی آهسته گفتم :
حاج آقا ریاحی چنتا سوال داشتم . سرشو تکون داد و گفت : چند لحظه ! بعد رفت
به سجده . یک سجده طولانی بجا آورد بعدش بلند شد و زیارت خوند . کارش که
تموم شد رو کرد به من و گفت : آقا بفرمایید همینطور که داریم میریم با هم
صحبت میکنیم وراه افتاد . خودم رو بهش رسوندم و بعنوان سوال اول گفتم : من
نماز نمیخونم ولی میخوام بدونم چرا باید نماز خوند ؟ سوالم که تمام شد
تقریبا وسط حیاط مسجد بودیم . وایساد و یک نیم نگاهی به من کرد بعد سرش رو
انداخت پایین و پس از چند لحظه با رویی عبوس گفت : آقاجان بفرمایید از
اینجا بروید . از این حرفش خیلی تعجب کردم و گفتم چرا ؟ گفت : من شخصا از
افرادی مثل شما که با کبر و نخوت ادعای فهمیدن قبل از عمل دارن خوشم نمی
یاد برید سوالاتتون رو از کس دیگه ای بپرسین .گفتم من از شما راهنمایی
میخوام .با بی حوصلگی گفت : خدا هدایتتون کنه اگه بکنه . اینو گفت و رفت و
من ماندم و دلی شکسته تر . طوری غم رو دلم نشست که چند دقیقه بدون اینکه
متوجه باشم خیره به زمین نگاه می کردم . احساس کردم کم کم اشک از گوشه
چشمام داره در میاد . دوست نداشتم کسی اشکامو ببینه اما وقتی نگاه کردم
دیدم کسی تو مسجد نیست جز خادم مسجد که تو شبستان در حال خاموش کردن لامپا
بود . سعی کردم از مسجد خارج بشم اما دیدم پاهام سنگین شدن و راه نمیان .
خودمو به سکوی مقابل در مسجد رسوندم . اونجا محلیه که پیرمردا قبل از نماز
می شینن تا وقت نماز برسه . کوچه خلوت بود اما دل من پراز غوغا . اشک امانم
نمی داد و بی سر وصدا داشت گونه هامو خیس میکرد . باز دلم متوجه حقیقتی شد
که بی هیچ مانع و حاجبی میتونستم باهاش درد دل کنم . خیلی صادقانه و
خودمونی بهش گفتم : خدایا اون ریاحی بی انصاف راست گفت . هدایت و راهنمایی
کار توئه این بندگان حیران تو کی میتونن منو راهنمایی کنن مگه خودت چته که
بندگانت بخوان به تو راهنمایی کنن هدایت با توست کار توست اینارو میگفتم و
اشک میریختم . که صدای نفس نفس کسی منو متوجه خودش کرد . نگاه کردم دیدم
یک روحانی پیر و سالخورده است با لبخندی سرشو طرفم برگردوند و گفت : سلام
پسرم . سلامش دلم رو آروم کرد . یک آن به ذهنم خطور کرد این همون هدایت
الهی است . نفس نفس زدنش که کمی آروم شد دستشو گذاشت رو زانوهام و گفت :
جوون تو دیگه کی هستی که خدا اینطور به تو نگاه کرده ، آفرین بر تو ،
دلشکسته ای نه ؟! بی کلام و با حرکت سر بهش جواب دادم .

او
هم با حالت خاصی باهام همدردی کرد و گفت : آره عزیزم بهونه هدایت این جور
چیزاس دیگه ، میخوان ببینن کی مرد راهه ؟ کی صادقه ؟ گاهی گرفتاری پیش
میاره گاهی بدرفتاری جور میکنه و برای بعضی ها هم نماز و دعا . خدا میخواد
بنده هاش به او معلق باشن به او متصل باشن نه به غیر او ، به او دل ببندن
نه به غیر او . حرفاش هرچند ظاهرا مثل حرفای بقیه بود اما باطنش خیلی فرق
داشت حرفاش از چشمه صدق و راستی و مهرو محبت بود . طوری کویر دلم از حرفاش
آبیاری می شد که دوست نداشتم هیچوقت تموم بشه . حرفاش حرف نبود بلکه عین
حقیقت و معنا بود ، او که حرف میزد دل من تمام اونو میگرفت مثل یک زمین
آماده که دانه رو در آغوش میگیره . بدون اینکه خودم بخوام جمله ای به زبانم
اومد : گفتم آقا چرا نماز بخونیم ؟ گفت : عزیزدل نماز برای یاد خداست یاد
حضرت دوست یاد یار مهربان یاد خدایی که هیچ دلی بااو بیگانه نیست دل تو هم
اینطوره نه ؟!

جوابش
عین خواسته دلم بود بی اختیار سرمو پایین آوردم و دست پرچین و چروکش رو
بوسه زدم اوهم سرمو بوسه داد . لحظه ای مکث کرد گفت : الان یک چیزی ازت
میخوام . گفتم : هرچه شما بگین قبوله گفت : ازت میخوام این چند نفری که این
چند روز باعث آزردگیت شدن ببخشی . به دلم توجهی کردم و دیدم هیچ کینه ای
از هیچ کس توش نیست . گفتم : چشم هرچی شما بگین . گفت : آره جونم خوب کاریه
ببین اگه اونا نبودن الان تو اینجا نبودی شاید حتی لازم باشه بری و از
اونا تشکر کنی . سرمو انداختم پایین تا این حرف رو بفهمم و اونو هضم کنم .
وقتی فهمیدمش سرمو بالا آوردم و با کمال تعجب دیدم کسی کنارم نیست .
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، STAR ، nematolahi_22 ، ark
۱۱-۱-۱۳۹۲, ۰۲:۴۱ :عصر
ارسال: #3
RE: داستانهای معنوی
کاتالیزور

وقتی به او رسیدم خون آلود روی زمین افتاده بود . موتور سیکلتی که به او زد خیلی ناجور رانندگی می کرد مثل اینکه مشکلی داشت .

نیمه شب بود چیکار میتونستم بکنم . یک دختر جوان را چطور به بیمارستان میبردم . آن وقت شب یک زن از کجا می آوردم اونو بلند کنه .

یک لحظه فکری به سرم زد . کتم را بیرون آوردم و روی دستم انداختم سپس به
زیر بدنش بردم و اورا بلند کردم و به سختی اورا به داخل ماشین منتقل کردم .
تمام سعیم این بود که جایی از بدنش به بدنم تماس پیدا نکنه . صورتش پر از خون بود .

اورا به بخش اورژانس تحویل دادم . شماره موبایلم را گرفتند . خواستم بروم که فکر کردم اگر به حضور کسی نیاز باش چی
؟ چند دقیقه ایستادم . پرستاری آمد و گفت : اطرافیان این دختر کجا هستند
؟ گفتم او تصادفی است . بلافاصله پرسید ؟ شما بهش زدی ؟ گفتم نه . در
همین لحظه به این فکر افتادم که اگر ...

گفت موبایلی چیزی نداشت گفتم چرا ولی شکسته و اونو بهش نشون دادم .

فردا به بیمارستان مراجعه کردم . کسی دنبالش نیامده بود . اگه کس و کاری هم
داشته از کجا می دانستند کجاست . رفتم به محل وقوع حادثه . مغازه سوپری
کوچکی در نزدکی محل تصادف بود . وارد شدم پیرمردی پشت پیشخوان بود و داشت
حساب کتاب میکرد . گفتم عمو دیشب اینجا تصادفی شده و دختری مصدوم شده این
هم عکسشه شما اونو نمی شناسید ؟ یک نگاه به عکس کرد کمی دقیق شد و بلافاصله
گفت : این دختر منصوره . گفتم این آقا منصور کیه خونش کجاست ؟ آدرسو گرفتم و به سمت خانه او حرکت کردم .

زنگ خانه را به صدا درآوردم . چند بار زنگ زدن تکرار شد تا پس از دقایقی
صدای خش خش پای کسی پشت در شنیده شد . در باز شد و چهره مرد میانسالی با
چهره ای شکسته و تکیده از میان دو لنگه در پیدا شد . سلام کردم . با بی
حالی گفت : سلام بفرما ؟ گفتم شما پدر این دختر
هستید ؟ و عکس را به او نشان دادم . گفت : عکس زهرا پیش تو چیکار میکنه .
می خواست عصبیت خودش رو نشون بده که میان حرفش پریدم و گفتم : تصادف کرده .
با شنیدن کلمه تصادف خشکش زد و به زانو نشست . سرشو پایین انداخت و گفت :
تو بهش زدی ؟ در این لحظه همون حالتی بهم دست داد که پرستار بهم گفت : تو
بهش زدی ؟ همون وقت هم میخواستم برم و دیگه برنگردم اما نمیدانم چه چیزی
مانعم میشد . تو این فکر بودم که دیدم منصور داره حالش بد میشه .

حالا منصور هم در یکی از اتاقهای آی سی یو بستری شده بود و من گرفتارتر از
پیش بودم . از اینکه برای نجات خودم خیلی زود جریان رو به منصور گفتم رنج
می بردم .

وضعیت خونه منصور نشون از تنهایی پدر و دختر داشت . یک خونه ساده فقیرانه .

چند روز بعد منصور از بیمارستان مرخص شد در حالی که زهرا هنوز تو کما بود .
تا حدی تونسته بودم منصور رو راضی کنم که من با زهرا تصادف نکردم و فقط
اونو رسوندم به بیمارستان . رفتار منصور رفتار افراد عادی نبود مثل اینکه
گذشته ای متفاوت داشته مثلا تاجری ، کارخانه داری چیزی بوده . یک مرد
ورشکسته .

حرفهاش بوی بی اعتقادی رو میداد . از مذهبی ها بد میگفت . می گفت اگه خدا
اینه که با من این کارها رو کرده چه خداییه ؟ در عین حال اظهار تعجب میکرد
که من پای این قضیه وایسادم . گفتم اگه ناراحت میشی برم گفت نه فعلا باش
به کمکت نیاز دارم .

تا وقتی زهرا از بیمارستان مرخص شد دو ماه طول کشید . منصور میخواست وسایل
زندگیشو بفروشه تا بتونه هزینه درمان رو بده من نذاشتم . گفتم خدا اونقدر
دستم رو باز گذاشته که نذارم زندگی اون بهم بریزه . با اکراه قبول کرد اما
چاره ای نداشت .

روحیه زهرا هم مثل پدرش بود و من تنها نقطه امید و بازگشتش از اون افکار
بودم . زهرا قبل از تصادف یک لحظه موتور سیکلت رو دیده بود لذا می دونست
من بیگناهم . یک وقت بهم گفت : واسه چی نرفتی ؟ گفتم نمیدونم . گفت اگه
انگیزت منم بدون من نامزد دارم . گفتم نه . گفت پس چی ؟ گفتم شاید باور
نکنی فقط ادای وظیفه بود . باورش نمی شد .

حالا دیگه باید از زهرا و منصور خداحافظی میکردم . به منصور گفتم : اگه
میخوای من برات کار پیدا می کنم . گفت ممنون میشم . چند وقت بعد هم کاری
براش پیدا کردم و رفت سر کار .

مدتی گذشت . یک وقت منصور رو پیش دوستم علی ملاقات کردم . خیلی روحیه اش
بهتر شده بود . از حال خودش و زهرا پرسیدم . گفت خوبم ولی زهرا ... تاملی
کردو گفت خوبه . فهمیدم قضیه ای هست . اونو به کناری کشیدم . گفتم . چی شده
زهرا طوریشه ؟ گفت نه . گفتم پس چی یه جوری داری حرف میزنی . گفت از وقتی
تو رفتی تو خودشه زیاد دل به درس و زندگی نمیده . گفتم : مگه نامزدش نمی
یاد پیشش . با تعجب گفت : نامزد ؟ کی گفته زهرا نامزد داره . گفتم خودش
بهم گفت . آهی کشید و گفت :
بهت دروغ گفته . ما دیگه خواهانی نداریم . یه وقت زندگیم خوب بود . زهرا
مادری داشت اما همه چی بهم ریخت و همه مثل مگس از دور ما پراکنده شدن چون
دیگه شیرین نبودیم . البته زهرا خواستگارهایی از جوونای اون محل داشته اما
قبول نکرده همشون الواتن . آدم حسابی توشون نیست . گفت : بیا کمی باهاش
صحبت کن شاید با حرفهای تو خودشو سر و سامون بده .

قبل از غروب رفتم خونه منصور . نزدیکای اذان مغرب بود که وارد خونشون شدم .
زهرا نبود . منصور رفت تا برای من چایی بیاره که صدای اذان بلند شد .
رفتم سر حوض وسط خونه و وضو گرفتم . وقتی وضو میگرفتم گفتم خدایا کمکم کن
نگاه این پدر و دختر رو به تو عوض کنم . از تو جیبم تربت رو در آوردم و
گوشه اتاق به نماز ایستادم . نمازم که تموم شد موبایلمو روشن کردم و متن
دعای توسل رو از توش پیدا کردم و شروع کردم به خوندن دعای توسل فقط با این
نیت که ائمه ع کمکم کنن . وقتی به اسم مبارک فاطمه زهرا رسیدم گریه ام
گرفت و چندین بار این اسم زیبارو تکرار کردم اونقدر که دیگه داشتم از حال
میرفتم که یکدفعه شنیدم صدایی از پشت سر میگه : رضا
رضا بسه دیگه بسه . به عقب برگشتم . زهرا تو چارچوب در نشسته بود و به
پهنای صورت اشک ریخته بود . همانطور که سرش پایین بود گفت : چته چرا
اینقدر گریه میکنی ؟ جوابی ندادم . گفت : تو که
مشکلی نداری این وضع این زندگی این رابطه با خدا . من باید گریه کنم که
مادرمو از دست دادم مادری که یک روز نمازش قضا نمیشد . منی که زندگیم
نابود شد با ورشکست شدن پدر . نکنه برای رسیدن به من گریه میکنی . چیزی
نگفتم سکوت کردم . سرشو بلند کرد و با لحنی اعتراض آمیز گفت : از خدا چی
میخوای ؟ شاید ازش خواستی که وضع مارو درست کنه ؟ نه نخواه من زیاد خواستم
نشده ؟ دیگه وقت سکوت نبود . به آهستگی گفتم : نه هیچکدوم از اینایی که
گفتی خواسته من نیست . ساکت شد و چند لحظه بعد گفت : معذرت میخوام . بلند
شد و رفت .

تا آخر شب خونه منصوربودم . زهرا گوشه ای خودشو به کتاب مشغول کرده بود .
سعی کردم با نقل جریانات خنده دار فضا رو کمی عوض کنم و اتفاقا تا حدی موفق
شدم .

از اون به بعد هفته ای یکی دوبار به خونه منصور سر میزدم . روحیه زهرا بهتر
شده بود مثلا اینکه احساس میکرد من تکیه گاهی برای زندگیشون هستم .

و الان زهرا ازدواج کرده . با یکی از دوستان خودم یعنی علی . همونی که منصور پیشش کار میکرد . روحیه و افکار اونا کاملا عوض شده . علی بچه مذهبی خوبیه . خیلی هم تو دل برو و مهربونه .

فکر می کنم دعای توسل و اشک برای مهربانترین مادر عالم کار خودشو کرد .

حالا باید ازشون دور بشم نکنه حضور من فکرها و دلها رو متوجه خودش بکنه .

گاهی وقتا به خودم میگم : چه کاتالیزور خوبی هستی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، STAR ، nematolahi_22 ، ark
۱۱-۱-۱۳۹۲, ۰۳:۵۲ :عصر
ارسال: #4
RE: داستانهای معنوی
یک ارتباط زنانه


تو اتوبوس نشسته بودم . چند نفر دیگه هم وارد شدند . همه صندلیها پر بودند
. یک خانم که بچه ای تو بغلش بود کنار صندلی من وایساد . بچه گریه می کرد .
خانوم هم با او لباس کذاییش اعتنایی بهش نمی کرد مثل اینکه اعتنا به بچه
کسر شانش بود . چند لحظه گذشت . گفتم بیا و خانومی کن ببین چی میشه . از
جام بلند شدم و جامو بهش تعارف کردم یک لحظه به من نگاه کرد . یک ردی از
تردید به چهره اش دوید اما خستگی اجازه نداد تردید منصرفش کنه . جای من
نشست و یک ممنونم خالی از احساس بهم تحویل داد . چند
لحظه نگذشته بود که صدای ترانه ای در فضای اتوبوس پیچید . صدا صدای موبایل
خانم بود . می خواست هرچه زودتر موبایلشو برداره اما بچه و کیف و یک پاکت
وسایل خریداری شده نمی ذاشت . گفتم الان وقتشه زود نشستم و دو دستمو به
نشانه برداشتن بچه جلو بردم و گفتم بچه رو بدین و موبایلتونو بردارین . و
باز رد تردید و اما صدای گوشخراش موبایل نمی ذاشت به تردیدش اعتنا کنه .
لبخند زدم و او هم با کج کردن لبهاش نیمخنده ای زد و بچه رو انداخت تو بغلم
. اعتراف میکنم که بچه رو خیلی دوست دارم مخصوصا بچه های خوشکلی مثل اون .
بچه رو نوازش کردم و خاله خاله تو گوشش خوندم تا آروم شد و کم کم لبخند زد
. تو اون شلوغی اتوبوس فکر نمی کردم رفتار من باعث جلب توجه همه شده باشه
وقتی به خودم اومدم که اون خانوم دستش را به نشانه پس گرفتن غنیمت دراز
کرده بود و همه منتظر بودند که من این کارو بکنم . من هم بچه رو بهش پس
دادم . با حالتی کاملا متفاوت و شاد گفت : چیکار کردی ساکت شد خانومی .
گفتم هیچی خاله اش شدم مگه خاله نداره . گفت : آخی نه ووو وقتی به خودم
اومدم دیدم دو ایستگاه از مقصدم دور شدم . ازش
خداحافظی کردم و رفتم . هنوز خیلی از پیاده شدنم نگذشته بود که جواد جلو
پام ترمز زد . گفت نسرین کجا میری ؟ خیلی تعجب کردم . جواد اینجا چیکار
میکنه . سوار شدم گفتم مگه تو سر کار نبودی ؟ گفت چرا شناسناممو لازم داشتم
مرخصی گرفتم بیام خونه بردارم تو اینجا چیکار میکنی ؟ قصه رو براش تعریف
کردم . هنوز به خانه نرسیده بودم که از نازیلا یعنی همون خانوم تو اتوبوس
یه پیامک برام اومد . پیامی محبت آمیز که بی جواب نموند . و از اون به بعد
ارتباط پیامکی ما هنوز حفظ شده . گاهی وقتا براش شعرهای مذهبی خیلی قشنگی
میفرستم اون هم جوابمو میده . نمیدونم جوابشو از کجا میاره . اگر نصیب من
فقط تغییر نگاه همین یه آدم باشه بسه .
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، STAR ، ark
۱۱-۱-۱۳۹۲, ۰۳:۵۳ :عصر
ارسال: #5
RE: داستانهای معنوی
جزیره

فکر کن تو اقیانوس آرام روی یک جزیره کوچیک وایسادی و داری اون پهنه عظیم
آبها را نگاه میکنی . دلت لک میزنه برای یک وجب خاک بیشتر و یک هم صحبتی هم
گفتگویی .

این حال منه تو اون مراسم وامونده فامیلی . بعد ده سال دوری از این فامیل تهرانی ما اومدیم که سری بهشون بزنیم .

پدرم یک جورایی از این قماش آدما جداشده یعنی تافته جدا بافته است . اصلا شکل و قیافه و مرامش به اینا نمیخوره .

بچه هاشون یا کوچیکن یا اگه بزرگن دختر . خوب من باید چیکار کنم ؟ نه کوچیکم و نه دختر .

عمو بزرگم از همون با لحن کنایه آمیزی بهم گفت : عموجون عین بابات شدی هم
قیافت هم اخلاقت و حتما افکارت . گفتم آره عموجون حلال زاده شبیه باباشه یه
لبخندی زد و بلافاصله گفت : نمیدونستم تو حاضرجوابی هم به داداشم رفتی .

اون دو سه تا دختر لوس پر افاده که نمیشد بهشون نزدیک شد یعنی شرعا . اما
این بچه ها ؟ خیلی شلوغ میکردن و حوصله ها به سر آمده . گفتم بیام بزرگواری
بکنم . گفتم بچه ها کی میاد بریم تو حیاط یه فوتبالی بزنیم . همه گفتم من .
بچه ها رو بردم بیرون . یک فوتبال مشتی زدیم . همه که خسته شدن نشوندمشون
واسه ارزیابی . حلقه شدیم . گفتم بچه ها هرکدومتون یه قصه از او قصه های شب
که بابا مامانتون میگن بگین . قصه ها از این نمونه بود : سیندرلا ،
سفیدبرفی ، هری پاتر 10 و از اینجور کارتونهای قصه شده . یعنی بلغور فرهنگ
فرنگ . وقتی حساب دستم اومد گفتم بچه ها کی قصه فاطمیا رو شنیده ؟ همه گفتن
ما که نشنیدیم . من هم شروع کردم به تبلیغ داستان . بچه ها حسابی هیجان
زده شدن . بگو عمو بگو . گفتم به به! چه مفت از پسر عمویی ارتقا پیدا کردیم
. تو ذهنم داشتم داستان ایثار خانواده امام علی ع رو که بخاطرش خدا آیاتی
از سوره دهر رو فرستاد تند تند تدوین می کردم . بالاخره قسمت اولش آماده شد
و شروع کردم به تعریف داستان . اما با چنان هیجانی که اکشن جت لی بپاش
نمیرسید . وسط داستان و سر بزنگاه داستان رو قطع کردم چون پایان میهمانی از
سوی زن عمو کوچولو اعلام شد . بچه ها حالشون گرفته شد اما من راحت شدم .
دیگه داشتم کم میاوردم . همه بچه ها اخم کردن و به اصرار میخواستن بقیه
داستان رو بگم . منم عذرخواهی دروغکی که نمیشه ، وقت رفتنه و وعد و وعید که
تو مهومنی بعدی .

اما فرداش تازه کارم در اومد همه زن عموها زنگ میزدن که بچه مون خیلی
ناراحته که داستانتو تموم نکردی و باید بیایی خونه و تمومش کنی و از این
دعوتهای زوری از سر اجبار بچه ها .

گفتم باشه و جلسه مهمونی ویژه من و داستان گویی . و از اون به بعد سوالات
مذهبی خانوما گل کرد و باباها مجبور شدن درباره حضرت علی ع و حسن و حسین ع و
جناب فضه مطالعه کنن تا پاسخگوی سوالات بچه ها بشن . من شدم پیامک خون و
پیامک فرست طایفه در روابط فرهنگی تازه ایجاد شده .

و حالا نظر خیلیها نسبت به پدر عوض شده چون اون روی سکه بابا رو که من نشون دادم تا بحال کشف نکرده بودن .

از این به بعد هم توکل بر خدا . تنها نگرانیم اینه که یکی از اون دخترای
لوس رو به من قالب کنن البته با چهره جدید مذهبیش . زن عمو وسطیه که خیلی
طرفدارم شده . برام دعا کنید عاقبت بخیر بشم .
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، STAR ، ark
۱۱-۱-۱۳۹۲, ۰۳:۵۶ :عصر
ارسال: #6
RE: داستانهای معنوی
این دو داستان اخیر با موضوع نحوه ارتباط با افراد غیر مذهبی نوشته شده است
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط STAR
۱۲-۱-۱۳۹۲, ۱۱:۱۷ :صبح
ارسال: #7
RE: داستانهای معنوی
این هم یک داستان ارسالی از یکی از دوستان عزیز :

زهرا دختر کوچولوی باهوش و پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای
خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش
20000تومان بود، چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست. پس پیش مادرش رفت و از
مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار
می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره :

"وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت
می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر
بزرگت هم برای تولدت بهت یه مقدار پول هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه"

زهرا قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام
می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده. بزودی
زهرا کوچولو همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛
کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که
اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش
خراب بشه!

زهرا پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که زهرا به رختخواب می رفت، پدرش
کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه زهرا رو براش می خوند.
یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدر زهرا گفت :

- زهرا ! تو منو دوست داری؟

- بله پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من"

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از دخترش پرسید:

- زهرا جان! تو منو دوست داری؟

- بله پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه ، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت :"خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من،

خوابهای خوب ببینی."

چند روز بعد ، وقتی پدر زهرا اومد تا براش داستان بخونه، دید که زهرا روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

زهرا گفت : " پدر ، لطفا بیایید اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی
مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش
یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و
اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت زهرا کوچولو از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!



خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر
می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم،
تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بدهد
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، STAR ، Rastak432 ، ark
۱۴-۱-۱۳۹۲, ۱۰:۲۲ :صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۴-۱-۱۳۹۲ ۱۰:۳۸ :صبح، توسط حامد 114.)
ارسال: #8
RE: داستانهای معنوی
شاید حس تو در یک خانه بهشتی چنین باشد
وقتی وارد آن خانه زیبا شدم چند حس عجیب داشتم . اساسی ترین حس ، حس یگانگی با خانه بود یعنی
حس می کردم من خانه را دوست داشتم و او مرا دوست داشت اصلا تمام احساسات زیبا بین
من و او مشترک بود . وقتی وارد شدم احساس کردم با مهر و عطوفت خاصی به من سلام می
کند و این در حالی بود که من هم با همین مهر و عطوفت به او سلام می کردم . دومین
حس من در آن خانه این بود که تمام خانه وجودی لطیف داشت مثل اینکه سخت ترین اشیا
مثلا سنگ دیوار با همه سختی اش کاملا لطیف و نرم بود و سومین حس من آن بود که تمام خانه با تمام
اجزاءش را یکجا حس می کردم . خانه با آن عظمتش یکجا پیش من حاضر بود و چهارمین حسن
، بلورین بودن تمام اشیا بود . بلورین بودن یعنی هیچ چیزی در آن مانع دیدن و حس
کردن اشیا دیگر نبود . یک دیوار بزرگ باعث نمی شد اشیاء پشت آن را درک نکنی و نبینی . زیباترین حس من در آن خانه همان حس
یگانگی بود . یک نکته جالب در آن خانه این بود که تمام آنچه
می خواستم ، همزمان و توام با خواست من در آن خانه اتفاق می افتاد مثلا اگر دوست
داشتم همان لحظه روی یک صندلی مخملین سبز زیبا بنشینم همزمان با خواستم همه چیز
با همه جزئیاتش اتفاق می افتاد . یا اینکه اگر می خواستم رنگ پرده زیبایی که
آویخته بود از زرد طلایی به آبی آسمانی تغییر کند همان اتفاق می افتاد و هیچ فاصله
ای بین خواست من و وقوع آن نبود . در آن
خانه هیچ چیز باعث آزردگی من نبود بلکه همه چیز باعث نشاط و خوشی من بودند .



از خانه بیرون آمدم و خود را در فضای یک باغ بسیار بزرگ و زیبایافتم و با کمال تعجب همه آن احساساتی که در درون خانه داشتم آنجا هم داشتم
مثلا حس می کردم من تمام در ختها ، گلها ، پرندگان و سبزه های باغم و باغ با همه
زیباییهایش من است . بین من و او حس مهر آمیز عجیبی حاکم بود که مرا سرشار از خوشی
و لذت می کرد . آسمان با همه عظمتش عین من بود و من عین آن بودم . در یک آن تمام
آن سرزمین زیبا کنده شدم و خودم را در فضایی بیکران در بیکرانی یافتم که تمامش عشق
و مهر و لطف و زیبایی بود . با اینکه هیچ شی مشخصی آنجا بود و من همه آنها بودم و
همه آنها من بودند یک آن ، چنان شور و مستی سراسر وجودم را فراگرفت که از خود بی
خود شدم و یگانگی توصیف ناپذیری بین خود و تمام هستی احساس کردم که هیچگاه تجربه
اش نکرده بودم . در آن حال همه عالم را یکجا اما بدون شکل و رنگ و هیات محدود خاص
بلکه بیکران در بیکران یافتم و در اوج گیری آن حالت به جایی رسیدم که فقط می توانم
آنرا با این سه کلمه توصیف کنم : مهر و عشق بیکران
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط STAR ، ark
۱۴-۱-۱۳۹۲, ۱۰:۲۹ :صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۴-۱-۱۳۹۲ ۱۰:۳۷ :صبح، توسط حامد 114.)
ارسال: #9
RE: داستانهای معنوی
و خدا نکند این را تجربه کنی

وارد دخمه ا ی شدم تاریک و سوزان . حس خفقان و مرگ تمام وجودم را درهم می شکست . مرده دائم
بودم . در آن دخمه هر موجود آزاردهنده ای یافت می شد . با همه تنگی اش نمی دانم
چگونه آن همه موجودات وحشتناک را در خود جای داده بود . بدترین حس من احساس یگانگی با
همه آن چیزی بود که در آن دخمه می یافتم . خودم را آن تاریکی ، آن خفقان و آن
موجودات زشت وحشتناک می یافتم . آنها من بودند و من آنها بودم . با اینکه همه آنها
را درک می کردم و هیچ حجابی بین آنها و خودم نمی یافتم اما هیچ نور و روشنایی هم
آنجا نبود و همین باعث شگفتی ام بود که چطور بدون نور همه این اشیا را یکجا و باهم
و بدون کوچکترین جهلی با کوچکترین جزییات ادراک می کنم
احساسات
درونی ام همه ناخوش بودند . خشم و کینه و حسد و خصومت جانم را پاره پاره می کردند
. یاس سراپای وجودم را فراگرفته بود . چون می دیدم همه اینها خود منند و من آنها
هستم و انسان نمی تواند از خودش جدا شود هر چه دنبال راه چاره ای می گشتم چیزی نمی
یافتم . مدتهای مدیدی از هر آنچه بودم رنج بی پایانی می بردم اما حس می کردم گذشت
زمان باعث تضعیف احساسات نا خوشایندم می شود و به همان مقدار از شدت آزار موجودات
وحشتناک آزار دهنده درونم کاسته می شود . کم کم نور امیدی هرچند بسیار ضعیف در
مخفی ترین لایه های وجودم سوسو زد . گذشت زمان بسیار کند و آزار دهنده بود اما
روزبروز آن نور قویتر می شد . باز در این فکر بودم که راه چاره ام چیست و چگونه می
توانم هرچه زودتر از این وضع رهایی یابم . چیز مبهمی را درک می کردم که مایه نجاتم
بود اما مثل اینکه آن چیز را فراموش کرده باشم یادم نمی آمد که چیست . گذشت زمان
از ابهام آن کاست و روز به روز برایم واضحتر می شد اما زمان بسیار کند و سخت می
گذشت . مدتها گذشت تا اینکه آن چیز مبهم برایم آشکار شد مثل اینکه چیزی یادم آمده
باشد . یک کلمه بود : قرآن . مفهومش را نمی دانستم . پس از مدتها فهمیدم قرآن کتاب
آسمانی است . از آسمانی بودن هم چندان ادراک مشخصی نداشتم . پس از مدتی یک مفهوم
دیگر به آن اضافه شد و آن این بود : پیامبری که قرآن آورد . نمی دانستم پیامبر
یعنی چه ؟ مفهومش برایم واضح نبود . روزها از پی هم می آمدند و من غرق در فهم این
معنا بودم . احساسات و دردهایم را تا اندازه ای فراموش کرده بودم که ناگهان در لحظه ای
بیاد ماندنی یادم آمد که من در عالمی پیرو پیامبری بودم که کتاب آسمانی قرآن را از
سوی خدا آورد . از دانستن این حقیقت یک روشنایی در دخمه وجودم تابید بلافاصله پس
از ادراک این معنا با تمام وجود خدا را با این نام صدا زدم . خدایی که حس می کردم
بعد از یک دوری طولانی به من کمی نزدیک شده است . فریادم تمام هستی ام را به لرزه درآورد .
احساس درونی به من پاسخ داد چه می گویی ؟ چه می خواهی ؟ فریاد برآوردم : ای خدای
من تو را به پیامبری که قرآن آورد مرا نجات بده . ناگهان حس تند و شدید سوزناکی که
تا بحال نچشیده بودم مرا از خود بی خود کرد . وقتی به خود آمدم . بر لب جویی
افتاده بودم . از ادراک وجود آن جو چنان وجدی به من دست داد که تا به حال تجربه
نکرده بودم . نشستم و تا می توانستم از آن آب نوشیدم . احساس خنکای لذت بخشی سراسر
وجودم را فراگرفت . پس از آن احساس کردم وجود عزیزی که قرنها از من دور بوده است
با من است . اورا با تمام وجودم حس می کردم اینجا بود که در کویر قلب خود چشمه ای
از مهر او یافتم و نجات پیدا کردم .
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط STAR
۱۵-۱-۱۳۹۲, ۰۸:۲۵ :صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۵-۱-۱۳۹۲ ۰۸:۲۹ :صبح، توسط حامد 114.)
ارسال: #10
RE: داستانهای معنوی
داستانگونه ای تخیلی از زندگی امام حسین ع

امام حسین علیه السلام در حال خروج از مجلس خصوصی خود با معاویه است . حضرت در حال خروج است که یزید با حالتی مسخره و پنهانکارانهخود را به صندلی پدرش معاویه می رساند و آهسته در گوش پدرش می گوید : حسین رفت ؟ وپوزخندی می زند . معاویه در حالیکه پشت سر امام را می نگرد سرش را متمایل به یزیدمی کند و می گوید : یزید همیشه از این حسین پرهیز کن . هیچگاه با او رودرو نشو .
یزید روی صندلی کنار پدرش لم می دهد و با همان حالت مسخره اش می گوید : چرا پدر ؟
معاویه می گوید : در نگاه حسین صلابتی می بینم مثل اینکه خدا اراده نکرده او در
مقابل هیچکس سر تعظیم فرود آورد . یزید می گوید : پس چرا در ایام برادرش سکوت پیشه
کرد ؟ معاویه با کمی عصبیت می گوید : چون حسین با ادب است ، احترام برادر بزرگترش
را نگه داشت . یزید از جایش بلند می شود و چرخی می زند تا اینکه در مقابل پدرش به
نحوی قرار می گیرد که مانع نور خورشید شده است سپس می گوید : پدر جان در چشمان من
صلابت نمی بینی . قسم به آنکس که به او قسم می خورم ! همین که خدا شما را به هلاکت
رساند من هم او را خواهم کشت . معاویه خشمگین می شود و به بوزینه یزید اشاره می
کند و می گوید : آرزو داشتم پسرم به اندازه این بوزینه حرف شنوی داشته باشد . یزید
بلند می خندد و و به سمت بوزینه شیرجه می زند . بوزینه فرار می کند . یزید همانطور
که روی زمین افتاده می گوید : میدانی پدر ! این بوزینه را یک آدم تربیت کرده اگر
یک آدم هم مرا تربیت می کرد حرف شنو می شدم . معاویه خشمگین می شود و به سوی یزید
حمله می برد . یزید جلو پدرش در می آید و با او پنجه در پنجه می اندازد اما در
مقابل قدرت معاویه نمی تواند مقاومت کند لذا دستش را از دست او در می آورد و در
حالیکه بلند بلند می خندد فرار می کند . معاویه چند قدمی پشت سر او می دود و می
ایستد . معاویه به سمت صندلی اش باز می گردد . عمرو عاص که از قبل این صحنه ها را
می دیده از پشت پرده بیرون می آید و با آن لبخند فریبکارنه اش به معاویه نزدیک می
شود . معاویه با خود می گوید . این بوزینه را چطور می توان بر پشت امت سوار کرد ؟
عمرو نزدیک می شود و می گوید : خلیفه به سلامت باشد ، این بوزینه وقتی پایش را از
قصر بیرون می گذارد همچون عابدان و زاهدان با مردم رفتار می کند . معاویه پوزخندی
می زند و می گوید : اگر اینطور باشد که تو می گویی امیدی هست . عمرو می گوید :
خلیفه باید رسیدن وقت نماز را به اطلاع شما برسانم . معاویه می گوید : خیلی خوب ،
اتفاقا امروز برعکس روزهای قبل به خواندن نماز رغبتی دارم ، به نظر تو یا عمرو علت
آن چیست ؟ عمرو می گوید : نمی دانم علت این واقعه نادر چیست . بعد با هم به سمت
مسجد حرکت می کنند . معاویه که در حالت تفکر به نظر می رسد در میانه راه رو به
عمرو می کند و می گوید : فکر می کنم علت آن دیدار حسین باشد . او انسان با برکتی
است . ودر همین حال از در جلو صفوف نمازگزاران وارد مسجد می شوند . همه نمازگزاران
به احترام او بلند می شوند و سلام می دهند . معاویه رو به آنان می ایستد و سلام
آنها را با حالتی مشفقانه جواب می دهد و می گوید : امروز ما رغبت بیشتری به عبادت
خدا داریم شاید علت آن دعاهای خیر شما باشد . خداوند مارا برای شما و شمارا برای
ما حفظ کند . و به محراب وارد می شود . صفوف اول نماز مملو از ثروتمندان شکم گنده
ای است که لباسهای پر زرق و برقشان به خوبی آنها را از صفوف پشت سر متمایز می سازد
. نماز به پایان می رسد . مردم آماده خروج از مسجد می شوند که پیرمردی با جوانی از
میان صفوف عبور کرده و خود را به معاویه نزدیک می سازند . بر روی دست جوان دختر
بچه ای با بدنی نحیف و چهره ای به زردی نشسته خوابیده است . پیرمرد ملتمسانه
معاویه را صدا می زند : ای خلیفه رسول الله ای امیر مومنان به فریاد ما برس .
محافظین معاویه راه را بر آنها می بندند .معاویه با اشاره ای آنها را به حضور می
پذیرد و چهره در هم خود را به چهره ای مشفقانه مبدل می سازد و به نرمی می گوید :
چه می گویی برادر مسلمان حاجتت چیست ؟ پیرمرد و جوان در مقابل او می ایستند .
پیرمرد سعی می کند دست معاویه را ببوسد معاویه هم مانع نمی شود . سپس پیر مرد رو
بسوی معاویه می کند و می گوید : ای خلیفه رسول خدا عیسی روح الله مرده زنده می کرد
من ایمان دارم خلیفه پیامبر خاتم کمتر از او نیست . این دختر بچه نوه من است چندی
است که به بیماری سختی مبتلا شده او را نزد هر طبیبی برده ام از درمان او اظهار
عجز کرده است آمده ام تا جانشین فرستاده خدا اورا شفا دهد . معاویه خود را می بازد
و من و من می کند . عمرو که متوجه مشکل معاویه می شود با چوبدستی خود به پشت فردی
که از عالمان و شیوخ به نظر می رسد می زند و آهسته به او می گوید : یا شیخ زود باش
تا آبروی خلیفه نرفته فکری بکن . شیخ لحظه ای درنگ می کند سپس با چهره ای
برافروخته جلو می رود و می گوید : ای نادان این چه سخنی است که با خلیفه رسول الله
می گویی ؟ مگر خلیفه خداست که نوه تورا شفا دهد ؟ این چه سخن گزاف شرک آلودی است .
این سخن کفر است . برو از خانه خدا بیرون برو ای کافر ای مشرک . نگهبانان هم با
این سخن شیخ دست به کار می شوند و پدر و پسر را از مسجد بیرون می اندازند . پدر و
پسر با شرمندگی و در حالیکه انگشت نمای مردم شده اند خیلی سریع از مسجد دور می
شوند و در گوشه ای می نشینند و آهسته اشک می ریزند . لحظه ای بعد زنی جوان با چهره
ای نگران به آنها نزدیک می شود . وقتی به آنها می رسد می گوید : وای بر من چه شده
است نکند فرزندم مرده ؟ و دختر بچه را به آغوش می کشد . بدن گرم فرزند به زن می
فهماند که او هنوز نمرده است . خدا را شکر می کند و رو به پیرمرد می گوید ؟ چه شد
خلیفه رسول الله را دیدید ؟ از او شفا طلبیدید ؟ پیرمرد آهی می کشد و سرش را به
نشانه تایید پایین می اندازد و می گوید : خلیفه رسول الله فرزند مارا که شفا نداد
هیچ بلکه به اتهام کفر و شرک از خانه خدا راند .

حسین علیه السلام در اتاق خانه نشسته است و دارد حیاط را می نگرد و در اندیشه
فرو رفته است . محمد حنفیه که در کنار او نشسته به سخن می آید و می گوید : برادر
با معاویه دیدار کردی ؟ حسین علیه السلام از فکر خارج می شود و پاسخ می دهد : بله
برادر . محمد می گوید : چه شد ؟ حسین علیه السلام می گوید : معاویه می خواهد با
تطمیع و تهدید مرا به پذیرش جانشینی یزید وادار کند . محمد می گوید : شما چه پاسخی
به او دادید ؟ حضرت می گوید : من نپذیرفتم . محمد با حالت نگرانی می گوید : ولی
این عواقب ناخوشایندی دارد . حضرت پاسخ می دهد : لا حول ولا قوه الا بالله العلی
العظیم . در این هنگام دختر بچه ای از جلو در عبور می کند . لحظه ای در مقابل در
می ایستد و به امام خیره می شود . امام به او لبخندی می زند . دختر هم با لبخندی
پاسخ می دهد و عبور می کند . حضرت با تغییر لحنی آشکار و با نشاط از محمد می پرسد
؟ برادر این دختر بچه دختر کیست تا به حال او را ندیده ام . محمد می گوید : من هم
برای اولین بار او را با خواهرمان زینب دیده ام و اورا نمی شناسم . حسین علیه
السلام روبه محمد می کند و می پرسد ؟ مگر زینب اینجاست . محمد می گوید : آری برادر
فکر می کنم در نزد شهربانو باشند . حسین به سرعت از جای خود بر می خیزد و به برادر
می گوید : برادر بیا به دیدار خواهر برویم . محمد هم با حضرت همراه می شود . در
حیاط خانه عده ای از بچه ها در حال بازی هستند . بچه ها وقتی حضرت را می بینند به
سوی او می دوند . حضرت نیز بر روی زمین زانو می زند و آنها رابه آغوش می کشد . یکی
از آنها دور ایستاده . او همان دختربچه تازه وارد است . حضرت دستش را به نشانه
دعوت به سمت او دراز می کند . دختر بچه هم خود را به آغوش حضرت می اندازد . و با
زبانی که برای دیگران ناآشناست چیزی می گوید . حسین هم به زبان خود او اورا دلداری
داده و نوازش می کند و سپس او را در آغوش گرفته بلند می شود و در حالی که اورا
نوازش می کند به سمت اتاقی می رود . بر در اتاق می ایستد و سلام می کند . ازدرون
صدای جواب زنی به گوش می رسد . حضرت با اندکی مکث وارد می شود . دو زن در مقابل حضرت
به احترام ایستاده اند . اما دوباره به آنها سلام می کند و احوال آنها را با
مهربانی جویا می شود . یکی از زنان چند قدم به حضرت نزدیک می شود و با شادی مضاعفی
با حضرت مشغول سخن می شود . او زینب علیه السلام است . چند لحظه بعد همه می نشینند
. امام علیه السلام رو به زینب علیه السلام با مهربانی می گوید : خواهر عزیز این
کبوتر زیبا را از کجا آورده ای . زینب به دختر اشاره ای می کند . دختر با کراهت از
آغوش حضرت جدا می شود و به سمت زینب می رود . زینب دست دختر را گرفته و تا مقابل
در اتاق می برد و به او می فهماند که برود و با بچه ها بازی کند . سپس باز می گردد
و می نشیند . از برادر عذرخواهی می کند و می گوید : این دختر با پدر و مادر خویش
از ایران آمده اند به شوق دیدار خاندان پیامبر صلی الله علیه واله . در میانه راه
پدر مریض می شود و از دنیا می رود ، او و مادش پس از سختیهای فراوان خود را به
مدینه می رسانند و به در خانه ما می آیند . من هم از همسرم عبدالله اجازه گرفتم این
مادر و دختر را تا مدتی در نزد خود نگه داریم . عبدالله نیز که اهل جود و کرم است با
روی بازپذیرفت .
حضرت در حال سخن گفتن با اطرافیان است که کنیزحضرت به در اتاق نزدیک می شود و
اذن می طلبد . حضرت اذن می دهد . کنیز وارد می شود و می گوید : مولای من جابر بن
عبدالله با پدر و پسری به در منزل آمده اند و اذن دخول می خواهند . اذن می فرمایید
. حضرت می فرماید : آری جابر از یاران وفادار ماست .

حضرت به اتاق دیگری می روند . جابر با همان پدر و پسر و
دختر بیمارشان وارد اتاق می شوند و به حضرت سلام می دهند . حضرت پاسخ یک یک آنها
را بطور کامل می دهند و ایشان را دعوت به نشستن می کند . جابر به محض نشستن شروع
به سخن می کند : ای مولای من این پدر و پسر از طایفه بنی کلاب هستند . دخترشان
بسیار بیمار است به نزد معاویه رفته اند و از او درخواست شفا کرده اند اما مفتی
معاویه آنها را متهم به کفر و شرک کرده و آنها را از مسجد رانده است . پیرمرد به
سخن می آید : آری چنین است که ایشان می گوید ای فرزند رسول خدا . حضرت می پرسند ؟
کس دیگری با شما نیست . پیر مرد می گوید : چرا همسر پسرم . حضرت می گوید : او
کجاست ؟ پیر مرد می گوید : بیرون است داخل کوچه نشسته . نشانه ناراحتی در چهره
حضرت نمایان می شود و می گوید : برو و اورا به داخل هدایت کن . حضرت کنیز خود را
صدا می زند و به او مطلبی می گوید . حضرت رو به پیر مرد و پسرش می کند و می گوید
: زنان خود را محترم بشمارید سپس می
فرماید : حال از من چه می خواهید ؟ پیرمرد با اشاره به دختر بیمار پسرش می گوید :
شفای این فرزند را . حضرت لبخندی می زنند و می فرمایند : برادر شفا از سوی خداست
ما بندگانیم از او شفای فرزند تو را می طلبیم تا او چه بخواهد . حضرت از جای خود
حرکت کردند و و بر سجاده ی که در گوشه اتاق افتاده ایستادند و تکبیره الاحرام را
بر زبان جاری کردند . پیر مرد رو به جابر می کند و با تعجب می گوید : فرزند رسول
الله چه می کند چرا نماز می خواند ؟ جابر او را به صبر سفارش می کند . نماز زیبا و
دلنشین حسین علیه السلام تمام می شود . سپس حضرت دست به دعا بر می دارد و برای
شفای دختر از خدا در خواست می کند . هنوز دستان حسین از آسمان دعا فرود نیامده است
که رنگ دختر عوض می شود و مثل گل پژمرده ای که آب به پایش رسیده جان می گیرد و لحظه
ای نمی گذرد و که در دامن پدر خویش با لبخندی ملیح می نشیند . پیر مرد فریاد بر می
آورد : خدایا معجزه شد معجزه . حضرت لبخندی می زند و به او می گوید : این معجزه
نیست دعای فرزند رسول خداست که اجابت شده است
. پدر و پسر از امام بسیار تشکر می کنند و از او اجازه رفتن می خواهند .
حضرت از آنها می خواهد چند روز در خانه ایشان بمانند و استراحت کنند . آنها که از
خلق کریم و وجود مقدس امام نمی توانند دل بکنند خیلی زود دعوت امام را می پذیرند .




که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط STAR ، hichkas
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستانهای دوران دبستان Masoud Ebrahimi 0 361 ۱۶-۱۲-۱۳۹۰ ۰۹:۰۵ :عصر
آخرین ارسال: Masoud Ebrahimi

کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
5 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
STAR (۲۵-۹-۱۳۹۲, ۰۵:۱۳ :عصر)، aminmeghnatisi (۱۱-۸-۱۳۹۲, ۰۳:۳۴ :عصر)، ark (۳۰-۵-۱۳۹۲, ۰۴:۰۱ :عصر)، sadaf.sh (۱۳-۷-۱۳۹۲, ۱۱:۴۳ :صبح)، afshin021 (۶-۷-۱۳۹۵, ۰۶:۰۴ :صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری