شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

داستان طمعزمان کنونی: ۱۹-۹-۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sinderela
آخرین ارسال: sinderela
پاسخ: 1
بازدید: 304

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 3.62
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان طمع

۱۸-۷-۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ :صبح
ارسال: #1
داستان طمع
زن و مرد فقیر که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را می گذراندند و تنها در آمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها شکم خود و بچه ها را سیر می کردند. درخت سیب چند وقتی میوه نداد تا بالاخره موقعی که آنها خیلی گرسنه بودند، یک سیب خیلی بزرگ بر شاخه درخت سبز شد. مرد فقیر وقتی سیب را چید با خودش گفت: با فروش این سیب فقط می توانم یک وعده شکم خانواده ام را سیر کنم، اما در عوض می توانم آن را به سلطان کارتیج هدیه بدهم تا خوشحال شود. همین کار را کرد و به سراغ سلطان مهربان رفت و سیب را هدیه کرد.

کارتیج وقتی از مشاورانش شنید که پیر مرد چقدر فقیر است، از عزت نفس او خوشش آمد و یک کیسه طلا به مرد داد و زندگیش را عوض کرد. یکی از مشاوران سلطان که این صحنه را دید با خود گفت: وقتی سلطان به خاطر یک سیب کیسه طلا می دهد، پس من هم هدیه ای می آورم. فردای آن روز به جواهر ساز شهر سفارش یک سیب طلا داد و سپس آن را به سلطان هدیه کرد. سلطان کاتریج که ماجرا را فهمید به او گفت: آن پیر مرد همه داراییش را به من هدیه کرد، اما تو به خاطر طمع، یک گوشه از ثروتت را هدیه کرده ای! و سپس تمام اموال مرد طماع را میان فقرای شهر تقسیم کرد!

سلطان کاتریج در افسانه های لهستان، به یک پادشاه مهربان معروف است
هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد؛

اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت،

هیچوقت یک پرنسس نمیشد...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، nematolahi_22
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری