شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

داستان چند قسمتیزمان کنونی: ۱۵-۹-۱۳۹۵، ۰۵:۵۳ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 7
بازدید: 1157

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 35 رأی - میانگین امتیازات: 3.66
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان چند قسمتی

۳۰-۹-۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ :صبح
ارسال: #1
داستان چند قسمتی
داستان يك خاله‌ي بيچاره | هاروكي موراكامي | مترجم: فرشيد عطايي

این داستان یه مقدار طولانیه
اگه همش رو به یکجا بزارم، کمتر کسی همش رو میخونه
پس کم کم میزارمش

اینم اولین قسمت

همه چيز در يك بعد از ظهر بسيار زيباي روز يكشنبه در ماه ژوئيه شروع شد؛ درست همان اولين يكشنبة ماه ژوئيه. دو سه تكه ابر سفيد و كوچك در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندي بودند كه با دقت بسيار نوشته شده باشند. نور خورشيد بي هيچ مانعي بر تمام دنيا مي تابيد. در اين پادشاهي ماه ژوئيه، حتي پوشش نقره اي رنگ يك شكلات كه بر روي چمنزار پرتاب شده بود، مثل كريستالي در ته يك درياچه، با غرور مي درخشيد. اگر براي مدت طولاني به اين منظره نگاه مي كردي متوجه مي شدي كه نور خورشيد يك نور ديگر را در بر مي گيرد، مثل جعبه هاي تو در توي چيني. نور داخلي به نظر مي رسيد كه از ذرات بي شمار گرد گُل ها درست شده باشد؛ ذراتي كه در آسمان معلق و تقريباً بي حركت بودند تا اينكه سرانجام بر روي سطح زمين فرو مي نشستند.

با يكي از دوستانم رفته بودم براي قدم زدن؛ سر راه كنار يك پلازا (ميدان) كه آن سو تر از گالري نقاشي يادبود «مي جي» قرار داشت، توقف كرديم. نزديك آبگير نشستيم و دو تا يونيكورن برنزي را كه در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا كرديم. وزش يك نسيم برگ درختان بلوط را به حركت در مي آورد و امواج كوچكي بر سطح آبگير ايجاد مي كرد. زمان گويي مثل نسيم در حركت بود: شروع مي شد و متوقف مي شد، متوقف مي شد و شروع مي شد. قوطي هاي سودا از ميان آب زلال آبگير مي درخشيدند، مثل ويرانه هاي يك شهر گمشده. آنجا كه بوديم آدم هاي متفاوتي از جلو مان رد شدند: يك تيم سافت بال كه لباس هاي يكدست پوشيده بودند، پسري سوار يك دوچرخه، پير مردي كه سگ خود را مي گرداند، يك خارجي جوان كه شلوارك ورزشي پوشيده بود. از يك راديوي بزرگ بر روي چمن صداي موسيقي شنيديم: ترانه اي دلنشين دربارة عشقي از دست رفته. با خودم گفتم كه من اين ترانه را قبلاً شنيده ام ولي از اين بابت مطمئن نبودم. شايد فقط شبيه به يكي از ترانه هايي بود كه من قبلاً شنيده بودم. مي توانستم نور خورشيد را بر روي بازوي برهنة خود حس كنم. تابستان در اينجا بود.

نمي دانم چرا يك خاله ي بيچاره در يك بعد از ظهر يكشنبه بايد قلب مرا تسخير كند. در آن حول و حوالي هيچ خاله ي بيچاره اي ديده نمي شد، هيچ چيزي نبود كه باعث شود من يك خالة بيچاره را در ذهنم تصور كنم. ولي يك خالة بيچاره به ذهنم وارد شد، و بعد رفت. كاش حتي شده يك صدم ثانيه در ذهنم مي ماند. وقتي رفت يك خلاء عجيب و به شكل انسان پشت سر خود باقي گذاشت. مثل اين بود كه كسي به سرعت از كنار پنجره اي رد شده باشد؛ به طرف پنجره دويدم و سرم را از پنجره بيرون كردم ولي كسي آنجا نبود.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Administrator
۳۰-۹-۱۳۹۰, ۰۷:۵۶ :عصر
ارسال: #2
RE: داستان چند قسمتی
يك خالة بيچاره؟

موضوع را با دوستم در ميان گذاشتم تا ببينم چه مي گويد: ”مي خواهم چيزي دربارة يك خالة بيچاره بنويسم.“

دوستم با كمي تعجب گفت: ”يك خالة بيچاره؟ حالا چرا يك خالة بيچاره؟“

خودم هم نمي دانستم چرا. به دلايلي چيز هايي كه مرا به خود جذب مي كردند برايم غير قابل فهم بودند. مدتي چيزي نگفتم، فقط انگشتانم را به روي آن خلاء درونم كه به شكل بدن يك انسان بود كشيدم.

دوستم گفت: ”بعيد مي دانم كسي دوست داشته باشد داستان يك خالة بيچاره را بخواند.“

گفتم: ”آره، حق با تو است. داستان جالبي براي خواندن نمي شود.“

”خب، پس براي چه مي خواهي چنين داستاني بنويسي؟“

گفتم: ”با كلمات نمي توانم خيلي خوب بيانش كنم. براي اينكه توضيح بدهم چرا مي خواهم داستاني دبارة يك خالة بيچاره بنويسم بايد خود داستان را بنويسم. وقتي نوشتن داستان تمام شد ديگر لازم نيست توضيح بدهم كه چرا مي خواهم همچين داستاني بنويسم؛ يا اينكه باز هم لازم است كه توضيح بدهم؟“

دوستم پرسيد: ”توي فاميل خالة فقير داري؟“

گفتم: ”حتي يكي هم ندارم.“

”خب، من دارم. دقيقاً هم يكي. حتي چند سال هم با او زندگي كردم.“

چشمان دوستم را نگاه كردم. مثل هميشه آرام بودند.

دوستم ادامه داد: ”ولي دلم نمي خواهد در موردش بنويسم. دلم نمي خواهد حتي يك كلمه دربارة آن خاله ام بنويسم.“

در اين لحظه يك ترانة ديگر از راديو پخش شد، اين ترانه خيلي شبيه ترانة اولي بود ولي اصلاً آن را به جا نياوردم.

”تو حتي يك خالة فقير هم نداري ولي مي خواهي داستاني دربارة يك خالة فقير بنويسي. در حالي كه من خالة فقير دارم ولي دوست ندارم در موردش بنويسم.“

سرم را تكان دادم: ”علتش را نمي دانم.“

دوستم سرش را كمي تكان داد ولي چيزي نگفت. در حالي كه به من پشت كرده بود انگشتان ظريفش را به جريان آب سپرد. گويي سؤال من از انگشتانش داشت پايين مي رفت و به طرف شهر ويران شده اي كه در زير آب قرار داشت مي لغزيد.

نمي دانم چرا. نمي دانم چرا. نمي دانم چرا.

دوستم گفت: ”حقيقتش را بگويم يك چيز هايي در مورد خاله ي بيچاره ام هست كه دوست دارم به تو بگويم. ولي اصلاُ نمي توانم كلمات مناسب را پيدا كنم. نمي توانم اين كار را بكنم چون يك خالة فقير را مي شناسم.“ لبش را گاز گرفت و ادامه داد: ”سخت است. خيلي سخت تر از آنچه بخواهي فكرش را بكني.“

يونيكورن هاي برنزي را يك بار ديگر نگاه كردم، سم هاي جلويي شان بيرون بود، طوري كه انگار داشتند اعتراض مي كردند كه چرا گذشت زمان آنها را جا گذاشته. دوستم انگشتان خيس خود را با لبة پيراهنش خشك كرد و گفت: ”تو مي خواهي دربارة يك خالة فقير بنويسي. نمي دانم تو كه خالة فقير نداري مي تواني از پس اين كار بر بيايي يا نه.“

من آه طولاني و عميقي كشيدم.

دوستم گفت: ”معذرت مي خواهم.“

گفتم: ”نه، اشكالي ندارد. احتمالاً تو راست مي گويي.“

كه راست هم مي گفت.

آه. مثل اشعار يك ترانه.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۱-۱۰-۱۳۹۰, ۰۹:۵۹ :عصر
ارسال: #3
RE: داستان چند قسمتی
شايد شما هم در فاميل خالة فقير نداشته باشيد. كه اين يعني يك نقطة اشتراك. ولي حداقل يك خالة بيچاره را در عروسي كسي كه ديده ايد. همانطور كه بر روي قفسة هر كتابخانه اي كتابي هست كه كسي نخوانده و در هر كمدي پيراهني هست كه كسي بر تن نكرده، هر مجلس عروسي اي هم يك خالة فقير دارد.


هيچ كس دردسر معرفي كردن او را به خود نمي دهد. هيچ كس با او صحبت نمي كند. هيچ كس از او براي سخنراني عروسي دعوت نمي كند. او فقط پشت ميز مي نشيند، مثل يك بطري شير خالي. در حالي كه غمگين آنجا نشسته سوپ خود را ذره دره هرت مي كشد. سالادش را با چنگال ماهي خوري مي خورد و وقتي بستني را مي آورند او تنها كسي است كه قاشق ندارد.

هر بار كه آلبوم عروسي را نگاه مي كنند عكس آن خالة بيجاره را هم مي بينند، تصوير او مثل يك جنازة غرق شده شادي بخش است.

”عزيزم، اين زنه توي رديف دوم عينك زده، كي است؟“

شوهر جوان مي گويد: ”بي خيال، هيچ كس نيست. خاله ام است. يك خاله ي بيچاره.“

اسمش را نمي گويد. فقط مي گويد يك خالة بيچاره.

البته همة نام ها ناپديد مي شوند. كساني هستند كه در همان لحظة مرگشان اسم شان محو مي شود. كساني هستند كه مثل يك تلويزيون كهنه فقط برفك نشان مي دهند تا اينكه كاملاً مي سوزند. و كساني هستند كه قبل از اينكه بميرند اسم شان محو مي شود، يعني خاله هاي بيچاره. من خودم نيز گاهي وقت ها مثل اين خالة بيچاره، بي اسم مي شوم. پيش مي آيد كه در شلوغي يك ايستگاه قطار يا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشاني ام را فراموش كنم. ولي اين وضع خيلي طول نمي كشد: حداگثر پنج يا ده ثانيه.

و بعضي وقت ها نيز ان اتفاق رخ مي دهد: كسي مي گويد: ”اصلاً اسمت يادم نمي ياد.“

”مساْله اي نيست. خودت را ناراحت نكن. در هر حال اسم من آنقدر ها هم اسم نيست.“

به دهان خود اشاره مي كند و مي گويد: ”به خدا نوك زبانم است.“

احساس مي كنم زير خاك چالم كرده اند و نصف پاي چپم بيرون زده. مردم از روي پاي چپم رد م شوند و بعد هم عذر خواهي مي كنند. ”به خدا نوك زبانم است.“

اسامي گم شده كجا مي روند؟ احتمالش خيلي كم است كه در هزارتوي يك شهر دوام بياورند. با اين حال ممكن است باشند اسامي اي كه دوام بياوند و راه خود را به سوي شهر اسامي گم شده پيدا كنند و در آنجا جامعة كوچك و آرامي تشكيل بدهند؛ شهري كوچك كه بر روي تابلوي ورودي آن نوشته شده: ”ورود ممنوع مگر به دليل كار.“ آنهايي كه بدون داشتن كاري به اين شهر مي آيند تنبيه مي شوند، تنبيهي كوچك و مناسب.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۲-۱۰-۱۳۹۰, ۰۴:۵۹ :عصر
ارسال: #4
RE: داستان چند قسمتی
شايد به همين دليل تنبيه كوچكي براي من در نظر گرفتند. يك خالة فقير و كوچك به پشت من چسبيده بود.

اولين باري كه فهميدم اين خالة بيچاره به پشتم چسبيده اواسط ماه اوت بود. بدون اينكه اتفاق خاصي بيفتد فهميدم به پشتم چسبيده. همينجوري يك روز احساس كردم به پشتم چسبيده. من خالة فقيري را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشايندي نبود. چندان وزني نداشت. نفسش بوي بد نمي داد. فقط چسبيده بود به پشتم، مثل يك سايه. مردم حتي براي ديدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بياورند. گربه هايي كه در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شك و ترديد نگاه مي كردند ولي همينكه فهميدند او نقشة قلمروشان را نكشيده با او كنار آمدند.

او بعضي از دوستانم را مضطرب و عصبي مي كرد. مثلاً با دوستان مي نشستيم پشت يك ميز و نوشيدني مي خورديم و او در اين ضمن از فراز شانه ام نگاه مان مي كرد.

يكي از دوستانم گفت: ”اعصابم را خرد مي كند.“

”خودت را ناراحت نكن. او سرش به كار خودش گرم است. كاري به كار كسي ندارد.“

”متوجهم. ولي نمي دانم... آدم را افسرده مي كند.“

”پس سعي كن نگاه ش نكني.“

”آره، به نظرم همين كار را بايد بكنم.“ بعد هم آهي مي كشد. ”براي اينكه چنين چيزي را بر پشتت داشته باشي كجا بايد بروي؟“

”من براي اينكه او روي پشتم باشد هيچ جا نرفتم. فقط دربارة يك سري چيز ها فكر كردم، همين.“

دوستم سرش را تكان داد و يك بار ديگر آه كشيد و گفت: ”فكر كنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصيتت اين جوري است. هميشه همينطوري بودي.“

”ا-هوم.“

بدون اينگه اشتياقي نشان بدهيم نوشيدني مان را خورديم.

من گفنم: ”بگو ببينم، چه چيزش افسرده كننده ست؟“

”نمي دانم. مثل اين است كه مادرم من را زير نظر داشته باشد.“


طبق آنچه ديگران مي گفتند (چون من خودم نمي توانستم او را ببينم) چيزي كه بر پشتم قرار داشت يك خالة فقير با يك فرم ثابت نبود: انگار فرم بدن او بسته به شخصي كه او را زير نظر مي گرفت تغيير مي كرد، انگار كه اثيري باشد.

او براي يكي از دوستانم شبيه به سگش بود كه پاييز پارسال از سرطان مري مرده بود.

”البته ديگر آخر هاي عمرش بود. پانزده سال زندگي كرده بود. ولي حيوونكي خيلي بد مرد.“

”سرطان مري؟“

”آره. خيلي درد دارد. فقط زوزه مي كشيد، هرچند آخر ها آخر ها ديگر صدايش را از دست داده بود. مي خواستم بخوابانمش ولي مادرم نمي گذاشت.“

”براي چه؟“

”نمي دانم. تا دو ماه سگه را با لولة تغذبه زنده نگه داشتيم. توي انبار بود. چه بوي گندي برداشته بود.“

براي لحظه اي سكوت كرد.

”آنچنان سگ مالي هم نبود. از ساية خودش هم مي ترسيد. هر كس به ش نزديك مي شد پارس مي كرد. واقعاً حيوان به درد نخوري بود. خيلي سر و صدا مي كرد، گر هم داشت.“

سرم را تكان دادم.

”بايد به جاي سگ جيرجيرك مي شد؛ اينطوري مي توانست آنقدر سر و صدا كند تا نفسش در بياد. سرطان مري هم نمي گرفت.“

ولي او هنوز بر پشتم بود، سگي با يك لولة پلاستيكي آويزان از دهنش.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۴-۱۰-۱۳۹۰, ۰۴:۴۸ :عصر
ارسال: #5
RE: داستان چند قسمتی
سينه اش را صاف كرد و گفت: ”يعني به عبارت ديگر. تو كنار آبگير نشسته بودي و او هم در آبگير مخفي شده بود و بعد يكهو پريد مالك پشتت شد، درست ئه؟“

سرم را به نشانة جواب منفي تكان دادم و گفتم نه، اينطور نبود.

خالة فقير من براي يك دلال معاملات ملكي كه آشناي من هم بود به يكي از معلمان دورة ابتدايي اش شباهت داشت.

در حالي كه با يك حولة ضخيم عرق صورتش را پاك مي كرد، گفت: ”احتمالاً سال 1950 بود، اولين سال جنگ كُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قديم ها دارم مي بينمش. البته نه اينكه دلم برايش تنگ شده باشد. اصلاً كاملاً فراموشش كرده بودم.“

آن طوري كه او به من چاي تعارف كرد فهميدم خيال كرده من فاميل خانم معلم دوران بچگي اش هستم.

”زندگي غم انگيزي داشت. همان سالي كه ازدواج كرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار يك كشتي حمل و نقل شده بود كه يكهو بومب! احتمالاً سال 1943 بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حملة هوايي سال 44 بد جوري آسيب ديد. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت.“ بعد هم با دستش نشان داد از كجا تا كجا. بعد فنجان چاي خود را سر كشيد و دوباره عرق صورتش را پاك كرد و ادامه داد: ”زن بيچاره. قبل از آن حادثه زن زيبايي بود. آن حادثه شخصيتش را هم تغيير داد. اگر الان زنده باشد بايد حدود هشتاد سالي داشته باشد.“


دوستانم يكي يكي از من دور شدند، مثل دندانه هاي شانه اي كه يكي يكي بيفتند. مي گفتند: ”آدم بدي نيست، ولي من دوست ندارم هر وقت كه او را مي بينم، مادر پير و افسرده ام (يا سگي كه از سرطان مري مرده بود يا خانم معلمي كه زخم ناشي از سوختگي بر صورتش بود) بيايد جلو چشمانم.“

كم كم داشتم احساس مي كردم كه به صندلي يك دندانپزشك تبديل شده ام؛ كسي از صندلي دندانپزشك نفرت ندارد ولي در عين حال نيز همه از آن گريزانند. اگر در خيابان به دوستانم بر مي خوردم آنها بلافاصله به بهانه اي از من فرار مي كردند. يكي از دوستانم با دشواري و صداقت اعتراف كرد: ”نمي دانم. اين روز ها گشتن با تو كار خيلي سختي شده. به نظرم اگه با يك جا چتري پشتت را بپوشوني وضع خيلي بهتر مي شود.“

يك جا چتري.

در حالي كه دوستانم از من فراري بودند، گزارشگر ها هيچ وقت دست از سرم بر نمي داشتند؛ هر دو روز سر و كله شان پيدا مي شد، از من و خاله عكس مي گرفتند، وقتي هم عكس خاله واضح نمي افتاد شاكي مي شدند. مدام هم از من سؤال هاي بي معني مي پرسيدند. من آن اوايل اميد وار بودم كه اگر با آنها همكاري كنم آنها مي توانند من را به كشف يا توضيح تازه اي در مورد خالة بيچاره برسانند، ولي آنها فقط مرا خسته و فرسوده كردند.

يك بار در يك برنامة تلويزيوني صبحگاهي من را نشان دادند. ساعت شش صبح مرا از تختم بيرون كشيدند، من را با ماشين به يك استوديوي تلويزيوني بردند، برايم قهوة وحشتناكي ريختند. آدم هاي غير قابل درك دور تا دورم مي دويدند و كار هاي غير قابل درك انجام مي دادند. به فكر فرار افتادم ولي تا بيايم بجنبم به من گفتند كه وقتش شده. وقتي دوربين ها به كار افتادند مجري برنامه كه يك عوضي بد اخلاق و از خود راضي بود كه هيچ كاري انجام نمي داد جز اينكه به همكاران خود بتوپد، ولي همينكه چراغ قرمز شروع شد سراپا لبخند و هوش و درايت شد: همان آدم خوب ميانسال مورد علاقة شما.

رو به دوربين گفت: ”و اكنون نوبت مي رسد به برنامة هر روز صبح شما: «تازه چه خبر». مهمان امروز ما آقاي ... است. او يك روز به طور ناگهاني متوجه شد كه يك خالة بيچاره بر پشت خود دارد. اين يك مشكل عادي نيست و براي كسي تا حالا چنين چيزي پيش نيامده، بنابراين من در اينجا از مهمان مان مي خواهم بپرسم كه چگونه اين اتفاق برايش رخ داد و تا كنون با چه مشكلاتي مواجه شده است.“ بعد رو كرد به من و پرسيد: ”آيا از اينكه يك خالة بيچاره را بر پشت خودت داري احساس ناراحتي مي كني؟“

من گفتم: ”نه. اصلاً احساس ناراحتي نمي كنم. او وزنش زياد نيست و مجبور نيستم به او غذا بدهم.“

”هيچ احساس كمر درد نداري؟“

”نه، به هيچ وجه.“

”كي فهميدي به پشتت چسبيده؟“

من ماجراي آن روز بعد از ظهر را كه به كنار آبگير رفته بودم و يونيكورن ها را تماشا كردم به طور خلاصه برايش تعريف كردم ولي او ظاهراً متوجهِ حرف هاي من نشده بود.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۱۰-۱۰-۱۳۹۰, ۰۷:۳۲ :عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۷:۳۶ :عصر، توسط mostafa haddadi.)
ارسال: #6
RE: داستان چند قسمتی
چگونه اجازه
داده بودم كه مرا به چنين جايي بياورند؟ آنها فقط دنبال شوخي و داستان هاي وحشتناك
بودند.
سعي كردم
توضيح بدهم: ”اين خالة بيچاره روح نيست. او در هيچ جا «پاورچين پاورچين» راه نمي
رود، و «مالك» كسي هم نيست. اين خالة بيچاره فقط «كلمه» است، فقط كلمه.“

كسي چيزي نگفت. بايد بيشتر توضيح مي دادم

”يك كلمه مثل
الكترودي است كه به ذهن متصل باشد. اگر مدام يك محرك را به درون آن بفرستي مطمئناً
واكنش و تاْثيري از خود نشان خواهد داد. واكنش هر فردي البته متفاوت خواهد بود؛
واكنش من چيزي مثل وجود مستقل است. چيزي كه من به پشتم چسبانده ام در واقع عبارت
«خالة بيچاره» است؛ فقط دو كلمه، نه معنايي دارند و نه فرم فيزيكي اي. اگر قرار
بود اسمي روي آن بگذارم به ش مي گفتم تابلوي تجسمي يا يك چيزي مثل اين.“

مجري به نظر مي رسيد گيج شده باشد. گفت: ”تو مي گويي كه هيچ معنا و فرمي ندارد ولي ما مي
توانيم خيلي واضح و مشخص چيزي را بر روي پشتت ببينيم. . . يك تصوير واقعي بر روي
پشتت. اين تصوير براي همة ما معني دار است.“

شانه بالا انداختم و گفتم: ”البته خب؛ اين كاركرد نشانه ها است.“

در اين هنگام دستيار مجري كه زن جواني بود به اميد اينكه جو را كمي آرام كند، وارد بحث شد: ”خب
پس با اين حساب شما هر وقت اراده كنيد مي توانيد اين تصوير يا موجود يا هر چيزي كه
هست را از پشتتان برداريد.“

گفتم: ”نه،نمي توانم. وقتي چيزي به وجود مي آيد بدون اينكه من بخواهم يا نه، به وجود خود
ادامه مي دهد. درست مثل يك خاطره ست، خاطره اي كه مي خواهي فراموشش كني ولي نمي
تواني.“

زن همچنان به حرف هاي خود ادامه داد؛ ظاهراً مجاب نشده بود: ”اين فرايندي كه شما به آن اشاره مي
كنيد، اينكه يك كلمه را به نمادي تجسمي تبديل مي كنيد، آيا اين كار را من هم مي
توانم انجام بدهم؟“

”نمي دانم اگر شما اين كار را بكنيد تا چه حد كارايي دارد، ولي از نظر اصول حتي شما هم مي
توانستيد دست به اين كار بزنيد.“

در اين لحظه مجري اصلي برنامه وارد بحث شد. ”مي خواهيد بگوييد كه من اگر كلمة «تجسمي» را هر روز
مدام تكرار كنم تصوير كلمة «تجسمي» ممكن است بر روي كمرم ظاهر شود؟“

من ماشين وار حرف قبلي ام را تكرار كردم: ”اصولاً اين اتفاق حداقل ممكن است رخ بدهد.“ نور لامپ
هاي رنگ پريده و هواي تهويه نشدة استوديو داشت كم كم باعث سردردم مي شد.

مجري برنامه با جسارت گفت: ”كلمة «تجسمي» چه شكلي است؟“ و با گفتن اين حرف بعضي از حاضران در
استوديو خنديدند.

گفتم نميدانم. دلم نمي خواست در اين مورد فكر كنم. همين خاله ي بيچاره براي هفت پشتم بس
بود. هيچ كدام آنها به اين مساْله اهميتي نمي دادند. تنها چيزي كه براي آنها اهميت
داشت اين بود كه موضوع مورد بحث را تا آگهي بازرگاني بعدي داغ نگه دارند.

كل جهان يك نمايش مضحك است. از درخشش يك استوديوي تلوزيوني تا تيرگي پراندوه كلبه ي يك معتكف
در جنگل، همه به يك چيز مي انجامند. من با راه رفتن در اين دنياي دلقك وار و در
حالي كه اين خاله ي بيچاره را بر پشتم حمل مي كردم خود بزرگ ترين دلقك عالم بودم.
شايد حق با آن دختره بود: اگر يك جا چتري مي گرفتم كارم راحت تر مي شد. مي توانستم
هر ماه دو بار رنگ تازه اي به آن بزنم و آن را با خودم به مهماني ببرم.

مثلاً يك نفر مي گفت: ”خيل خب! جا چتري ات اين بار صورتي است!“

من هم جواب مي دادم: ”آره. هفته ي بعد مي خواهم رنگ سبز به آن بزنم.“

ولي متاْسفانه آنچه من بر پشتم داشتم يك جا چتري نبود بلكه خاله اي بيچاره بود. با
گذشت زمان مردم ديگر به من و خاله ي بيچاره اي كه بر پشتم بود علاقه اي نشان
ندادند. حق با دوستم بود: هيچ كس علاقه اي به يك خاله ي بيچاره ندارد.

دوستم گفت:
”تو را در تلوزيون ديدم.“ باز هم در كنار همان آبگير نشسته بوديم. سه ماه بود كه
او را نديده بودم. اوايل پاييز بود. زمان با سرعت بسيار زيادي گذشته بود. هرگز پيش
نيامده بود اين همه مدت بگذرد و همديگر را نديده باشيم.

”يك كم خسته به نظر مي رسيدي.“

”آره، خسته بودم.“

”ولي خودت نبودي.“

سرم را تكان دادم. درست مي گفت: من خودم نبودم.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۱۸-۱۰-۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ :عصر
ارسال: #7
RE: داستان چند قسمتی
دوستم مدام يك سووت شرت را بر روي زانوانش تا و از هم باز مي كرد.

”پس بالاخره موفق شدي خاله ي بيچاره ات را گير بيندازي.“

”آره.“

لبخند زد. او داشت سووت شرت را كه روي زانوانش قرار داشت نوازش مي كرد طوري كه انگار دارد گربه اي را نوازش مي كند.

”آيا الان بهتر دركش مي كني؟“

گفتم: ”به گمانم يك كم.“

”آيا اين قضيه كمكت كرده كه چيزي بنويسي؟“

سرم را تكان كوچكي دادم گفتم: ”نچ. اصلاً. مساْله اين است كه اصلاً حس و حال نوشتن را ندارم. شايد ديگر هيچ وقت نتوانم بنويسم.“

دوستم براي لحظاتي سكوت كرد.

سرانجام گفت: ”يك فكري دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعي مي كنم كمكت كنم.“

”به عنوان شخصي كه راجع به خاله ي بيچاره اطلاعات دارد؟“

لبخندي زد و گفت: ”آ-ها. پس شروع كن. من همين الان احساس مي كنم كه دوست دارم به سؤالاتي دربارة اين خاله ي بيچاره جواب بدم، ممكن است بعدش ديگر هرگز تمايلي به اين كار نداشته باشم.“

نمي دانستم از كجا شروع كنم.

گفتم: ”بعضي وقت ها از خودم مي پرسم چه جور آدم هايي به يك خاله ي بيچاره تبديل مي شوند. آيا به صورت يك خاله ي بيچاره به دنيا مي آيند؟ و يا اينكه براي تبديل شدن به يك خاله ي بيچاره به شرايط خاصي نياز است؟ آيا نوعي ويروس خاص هست كه آدم را تبديل به خاله يبيچاره مي كند؟“

دوستم سر خود را چندين بار تكان داد طوري كه انگار مي خواست بگويد سؤال هاي خيلي خوبي پرسيده ام.

گفت: ”جوابش هر دو موردي است كه گفتي. خاله هاي بيچاره از يك نوع هستند.“

”از يك نوع؟“

”آ-ها. خب. ببين. يك خاله ي بيچاره شايد در كودكي هم يك خاله ي بيچاره بوده شايد هم نبوده. اصلاً هم مهم نيست. براي هر چيزي در دنيا ميليون ها دليل وجود دارد. ميليون ها دليل براي مردن و ميليون ها دليل براي زندگي كرد. ميليون ها دليل براي دليل آوردن. دلايلي سهل الوصول. ولي دليلي كه دنبالش هستي يكي از اين دلايل نيست، هست؟“

”نه، فكر نمي كنم.“

”او وجود دارد. همين. خاله ي بيچاره ي تو وجود دارد. تو بايد با اين واقعيت كنار بيايي. او وجود دارد. يك خاله ي بيچاره همين جوري است. وجود او دليل او است. درست مثل ما. ما در اين لحظه در اين مكان وجود و حضور داريم بدون هيچ دليل يا علت خاصي.“

مدت ها كنار آبگير نشستيم، هيچ كدام مان نه حركتي مي كرديم و نه حرفي مي زديم. نور شفاف آفتاب پاييز بر صورت دوستم سايه مي افكند.

گفت: ”خب، نمي خواهي از من بپرسي بر پشتت چه مي بينم؟“

«چه مي بيني؟“

لبخند زنان گفت: ”هيچ چيز. فقط تو را مي بينم.“

گفتم: ”متشكرم.“



زمان البته همه را به زير مي كشد ولي كتكي كه بيشتر ما مي خوريم به طرز دهشتناكي لطيف است. تعداد خيلي كمي از ما متوجه مي شويم كه داريم كتك مي خوريم. ولي در وجود يك خاله ي بيچاره ما در واقع مي توانيم شاهد ظلم زمان باشيم. زمان، خاله ي بيچاره را مثل گرفتن آب يك پرتقال چلانده است، آنقدر كه ديگر يك قطره آب هم باقي نمانده. چيزي كه باعث مي شود من به اين خاله ي بيچاره علاقه نشان بدهم كامل بودن او است، كمال مطلق او.

او مثل جسدي است كه درون يك يخچال طبيعي قرار گرفته باشد؛ يك يخچال طبيعي بسيار بزرگ كه يخ آن مثل فلز است. فقط ده هزار سال تابش آفتاب مي توانست چنين يخچال طبيعي اي را آب كند. ولي هيچ خاله ي بيچاره اي نمي تواند ده هزار سال زندگي كند؛ او بايد با كمال خود زندگي كند، با كمال خود بميرد، و با كمال خود به خاك سپرده شود.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری