شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

داستان کوتاهی از پائولو کوئلیوزمان کنونی: ۲۱-۹-۱۳۹۵، ۰۱:۲۱ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: kaka
آخرین ارسال: atefeh.m
پاسخ: 4
بازدید: 494

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 3.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاهی از پائولو کوئلیو

۱۴-۱۱-۱۳۹۱, ۰۹:۴۵ :عصر
ارسال: #1
1 (16) داستان کوتاهی از پائولو کوئلیو
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند !!! و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است .

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»



منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط MostafA ، af.rad ، atefeh.m ، Glaxy ، Rastak432
۱۵-۱۱-۱۳۹۱, ۰۱:۰۷ :عصر
ارسال: #2
RE: داستان کوتاهی از پائولو کوئلیو
من مشابه این داستان گذاشته بودم. اونجا یه خانم توی فرودگاه با یه مرد دیگه داشتم کلجچه می خوردند وقتی به کلوچه آخر رسیدند مرد کلوچه را نصف کرد و نصفش را خورد و نصفه دیگه اش را برای اون خانمی که اشتباه فکر می کرد گذاشت. یعنی ما مردها همچین روحیاتی داریما.
گيرم كه در باورتان به خاك نشستم
و ساقه‌هاي جوانم از ضربه‌هاي تبرهاتان زخم دار است
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط kaka
۱۵-۱۱-۱۳۹۱, ۰۳:۴۴ :عصر
ارسال: #3
RE: داستان کوتاهی از پائولو کوئلیو
شوالیه ای به دوستش گفت : بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد.
می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند
دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم
همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند
سنگ ها ی روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید
شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم!
من که اطاعت نمی کنم شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب
بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب .. الماس بودند
تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست
پائولوکوئیلو
ده درصد از زندگی مسائلی است که برای من اتفاق می افتد و نود درصد آن نحوه ی رویارویی من با آن هاست...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Glaxy ، مش قربون ، kaka ، Masoud Ebrahimi
۱۶-۱۱-۱۳۹۱, ۰۳:۰۲ :عصر
ارسال: #4
Rainbow RE: داستان کوتاهی از پائولو کوئلیو
این داستان خانوم علیدوستی خیلی منو جو گیر کرد رفتم توکار آقا پائولومهمان ها نمي توانند تصاوير را ببينند و دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مهمان ها نمي توانند تصاوير را ببينند و دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


ما آدم ها به شیوه ی افراد جنوب شرق آسیا بر سطح زمین راه می رویم. با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم ودر سبد پشتی عیب های خود را نگه می داریم...
به همین دلیل در طول روزهای زندگی چشم های خود را به صفات نیک خود می دوزیم و فشار را در
سینه مان حبس می کنیم...در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند; تمام عیوب او را می بینیم...
بدین گونه درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم.
بی آنکه بدانیم کسی که در پشت سرما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.
ده درصد از زندگی مسائلی است که برای من اتفاق می افتد و نود درصد آن نحوه ی رویارویی من با آن هاست...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط kaka ، Masoud Ebrahimi
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان کوتاهی دیگر از بلاتکلیفی Masoud Ebrahimi 0 322 ۲۲-۱۰-۱۳۹۱ ۰۱:۰۰ :عصر
آخرین ارسال: Masoud Ebrahimi

کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
1 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
Masoud Ebrahimi (۲۴-۶-۱۳۹۲, ۱۱:۰۷ :عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری