شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

داستان کوتاه(زن و شوهر روستایی) زمان کنونی: ۱۶-۹-۱۳۹۵، ۰۷:۲۹ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nematolahi_22
آخرین ارسال: nematolahi_22
پاسخ: 1
بازدید: 412

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.55
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه(زن و شوهر روستایی)

۹-۵-۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ :صبح
ارسال: #1
داستان کوتاه(زن و شوهر روستایی)
زنی در بیمارستان بستری شده بود . زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
در شکار معرفت با عشق پیمان بسته ایم

در میان عاشقان ما عاشق دل خسته ایم

در جواب بی وفایی مهربانی کرده ایم

مهربانی را به رسم معرفت طی کرده ایم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط AliReza ، mina ، hichkas ، sinderela
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان کوتاه عبرت آموز sinderela 0 202 ۳-۳-۱۳۹۳ ۰۹:۵۵ :صبح
آخرین ارسال: sinderela
  داستان کوتاه:‌ خیکی arman.arasteh 0 246 ۵-۱۰-۱۳۹۲ ۰۶:۱۸ :صبح
آخرین ارسال: arman.arasteh
  شوهر طاقانک 0 239 ۲۴-۱۲-۱۳۹۱ ۱۱:۵۰ :عصر
آخرین ارسال: طاقانک
  داستان کوتاه سه پیرمرد طاقانک 0 318 ۲۴-۱۲-۱۳۹۱ ۰۴:۱۸ :عصر
آخرین ارسال: طاقانک
  یک داستان کوتاه Masoud Ebrahimi 0 363 ۱۸-۱۰-۱۳۹۱ ۰۹:۵۵ :عصر
آخرین ارسال: Masoud Ebrahimi
  داستان کوتاه بخشش manjoon 0 424 ۱۹-۵-۱۳۹۱ ۰۴:۴۸ :عصر
آخرین ارسال: manjoon
  *داستان کوتاه و بسیار زیبای نجار پیر* marjan 0 388 ۱۲-۵-۱۳۹۱ ۰۵:۰۲ :عصر
آخرین ارسال: marjan
  داستان کوتاه(خدا وجود ندارد) nematolahi_22 0 454 ۹-۵-۱۳۹۱ ۱۲:۰۱ :عصر
آخرین ارسال: nematolahi_22
  هزینه عشق (داستان کوتاه و جالب) nematolahi_22 0 341 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۵۸ :عصر
آخرین ارسال: nematolahi_22
  داستان کوتاه سیرت یا صورت ! reza68 0 403 ۱۵-۲-۱۳۹۱ ۰۸:۵۸ :عصر
آخرین ارسال: reza68

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری