شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

داستان کوتاه:‌ خیکیزمان کنونی: ۱۸-۹-۱۳۹۵، ۰۳:۲۵ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arman.arasteh
آخرین ارسال: arman.arasteh
پاسخ: 1
بازدید: 248

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 4.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه:‌ خیکی

۵-۱۰-۱۳۹۲, ۰۶:۱۸ :صبح
ارسال: #1
داستان کوتاه:‌ خیکی
- برو گمشو بیرون. سر به سر من پیرمرد نگذار. مرتیکه هرزه لاابالی. خودت هر غلطی دلت می خواهد بکن دیگه ما را چرا می خواهی با خودت به ته چاه بکشی.
حاجی اینها را با چهره ای برافروخته فریاد می زند. خیکی از در می دود بیرون که کفش پرتاب شده حاجی می خورد به کمرش. یک آخ بلندی می کشد و می گوید:
- بابا آخه گناه من چیه. خود شیرین ما فرستاده دنبالت. به پیر به پیغمبر به جون خود شیرین راست می گم. آقا اصلا ما ناجنس ما نااهل میرزا که دیگه دروغ نمیگه که. از هفت تا ده این ور و اون ور همه به اسمش قسم می خورند. اگر حرف داداشت رو قبول نداری خوب بیا از میرزا بشنو.
حاجی که تازه به دم در رسیده است نگاهش به میرزا می افتد که سوار اسب سفید شیرین بیرون منتظر است. حاجی جا می خورد نه فقط به خاطر دیدن میرزا بلکه بخاطر اینکه میرزا با رخش٬ اسب مخصوص شیرین آمده بود. اسبی که مانند صاحبش بی همتا بود. گردن بلند و یالهای پرپشت و چشمان چموشش اون را میان روستاهای اطراف شهره کرده بود. حاجی با خودش فکر کرد که حتما بایستی خبری بوده باشد که شیرین اسب مخصوصش را به عنوان پیک فرستاده است. حاجی هاج و واج چشم به چشمان میرزا می دوزد. میرزا سرش را به نشانه تایید تکانی می دهد و بدون آنکه حاجی سوال را به زبان بیاورد می گوید:
- آره جون دلم حقیقت داره. من اونجا بودم که شیرین این جوون را به دنبالت فرستاد. من هم که دیگر بایستی به عهد و عیال سر می زدم به همراه این جوون آمدم. حاجی حرف میرزا را قطع می کند و با لحنی که حاکی از حیرانی وی است می گوید:
- آخه … من؟ خوب … پس چرا؟ … چرا من؟ چرا من پیر درویش یک لا قبای زوال دررفته؟ آخه شیرین توی صورت چین خورده من چه دیده است که دنبال من فرستاده است؟
همینطور که با دست اشاره می کند نگاهش را به سمت رخش می گرداند و می گوید:
- اون هم با رخش!
خیکی که حاجی را آرامتر می یابد کمی جرات می کند و دو قدمی به جلو می آید.
- عشق و عاشقی که حساب نداره که. خوب آدمه دیگه یهو از یکی خوشش میاد. حالا حاجی جون شما هم خودت رو دست کم می گیری ها. ماشاا… چشات مثل سینه آفتاب شفاف اِ. اصلا نگا می کنی ها آدم یه طوریش میشه. به قول معروف چشت چی میگند… هان نظر داره. لابد مال همین عبادت مبادت هاست. والا بخدا اینا همه تاثیر داره.
حاجی که از نامربوط گفتن خیکی حوصله اش سر رفته است نگاه تندی به خیکی می اندازد. خیکی که می فهمد زیاده روی کرده است فورا ساکت می شود. حاجی چشمان پر از پرسشش را به سوی میرزا می گرداند. میرزا همینطور که از اسب پیاده می شود و سرش رو به پایین است می گوید:
- فکر کنم باستی توی خواب الهامی چیزی به شیرین شده باشد. امروز سحر کلا پریشان بود. از مهربانی و رحم و رحمت حرف می زد. نمیشد از حرفهاش چیزی سر در آورد. فقط همین قدر فهمیدیم که گفت به دنبال رحمان بفرستید و بگویید که شیرین او را می خواهد تنها او را.
چند قطره اشک در گوشه چشمان حاجی رحمان جمع می شود. بغض حاجی خشک شده است. سرش را به زیر انداخته به سوی خانه باز می گردد. همینطور که آرام آرام قدم بر می دارد و پشتش به میرزا است می گوید:
- میرزا تو را به خدا رهایم کن. بگذار این آخر عمر را به سلامت بگذرانم. بگذارید با خدای خودم تنها باشم. جای حاجی در محراب است نه در بارگاه شیرین.
میرزا حرف حاجی را قطع می کند و می گوید:
- بچگی نکن حاجی! بخت یک بار در خانه آدم را می زند. زبانت یک چیز می گوید دلت چیز دیگر. حدیث نعره های نیمه شبت که در خواب شیرین را فریاد می زنی نقل قهوه خونه هاست. چهل سال توی یک وجب محراب دنبال خدا گشتی و پیدایش نکردی. بگذار مرهم عشق چشمان از سو افتاده ات را جلا بدهد؛ خدا را هم خواهی دید.
حاجی دست به چارچوب در‌٬ پشت به میرزا ایستاده است. از پس گردن سرخ شده اش که چند قطره عرق ازش سر می خورند پایین می شود فهمید که از خجالت آب می شود. جلوتر که می روی می توانی حتی لرزش پاهایش را احساس کنی. گلوی حاجی رحمان خشک شده است و از شرم نای پاسخ دادن ندارد. چند لحظه ای سکوت برپاست. درآخر صدای پر تردید حاجی سکوت را می شکند:
- چند لحظه منتظر باشید تا جامه آراسته به تن کنم و آبی به سر و صورت بزنم.

ادامه:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان کوتاه عبرت آموز sinderela 0 202 ۳-۳-۱۳۹۳ ۰۹:۵۵ :صبح
آخرین ارسال: sinderela
  داستان کوتاه سه پیرمرد طاقانک 0 318 ۲۴-۱۲-۱۳۹۱ ۰۴:۱۸ :عصر
آخرین ارسال: طاقانک
  یک داستان کوتاه Masoud Ebrahimi 0 363 ۱۸-۱۰-۱۳۹۱ ۰۹:۵۵ :عصر
آخرین ارسال: Masoud Ebrahimi
  داستان کوتاه بخشش manjoon 0 424 ۱۹-۵-۱۳۹۱ ۰۴:۴۸ :عصر
آخرین ارسال: manjoon
  *داستان کوتاه و بسیار زیبای نجار پیر* marjan 0 388 ۱۲-۵-۱۳۹۱ ۰۵:۰۲ :عصر
آخرین ارسال: marjan
  داستان کوتاه(خدا وجود ندارد) nematolahi_22 0 454 ۹-۵-۱۳۹۱ ۱۲:۰۱ :عصر
آخرین ارسال: nematolahi_22
  داستان کوتاه(زن و شوهر روستایی) nematolahi_22 0 412 ۹-۵-۱۳۹۱ ۱۱:۵۸ :صبح
آخرین ارسال: nematolahi_22
  هزینه عشق (داستان کوتاه و جالب) nematolahi_22 0 341 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۵۸ :عصر
آخرین ارسال: nematolahi_22
  داستان کوتاه سیرت یا صورت ! reza68 0 405 ۱۵-۲-۱۳۹۱ ۰۸:۵۸ :عصر
آخرین ارسال: reza68
  داستان کوتاه (نهمین در بهشت) nematolahi_22 0 756 ۲۵-۱۲-۱۳۹۰ ۰۷:۵۱ :عصر
آخرین ارسال: nematolahi_22

کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
8 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
Administrator (۵-۱۰-۱۳۹۲, ۰۳:۴۹ :عصر)، sima (۵-۱۰-۱۳۹۲, ۱۱:۱۵ :عصر)، STAR (۵-۱۰-۱۳۹۲, ۱۰:۴۶ :صبح)، mahan (۵-۱۰-۱۳۹۲, ۰۵:۰۹ :عصر)، sinderela (۵-۱۰-۱۳۹۲, ۰۸:۵۰ :صبح)، mmmmz (۴-۵-۱۳۹۳, ۱۰:۲۴ :عصر)، arman.arasteh (۶-۱۰-۱۳۹۲, ۰۷:۰۴ :صبح)، عباس 110 (۸-۱-۱۳۹۳, ۰۸:۵۷ :صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری