شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

دان سی بتزمان کنونی: ۱۵-۹-۱۳۹۵، ۱۱:۵۷ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: The DaRk PrOpheT
آخرین ارسال: The DaRk PrOpheT
پاسخ: 1
بازدید: 460

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 26 رأی - میانگین امتیازات: 3.65
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دان سی بت

۱۸-۹-۱۳۹۰, ۰۶:۵۴ :صبح
ارسال: #1
دان سی بت
من و مایکل متوجه ی ورود پیشخدمت و قرار گرفتن بشقاب ها بر روی میز نشدیم.ما در یک رستوران دنج و دور از هیاهوی خیابان سوم نیویورک نشسته بودیم.حتی بوی شیرینی های تازه که بر روی میز چیده شده بود هم نمی توانست بحث هیجان انگیز ما را متوقف کند.در واقع شیرینی ها برای مدت طولانی در خامه ی ترش خود دست نخورده باقی مانده بودند.آن چنان به ما خوش می گذشت که فرصت خوردن نداشتیم.
اگر چه بحث ما بر سر یک مسئله ی عمیق و پر محتوا نبود اما بسیار داغ و نشاط آور بود.به فیلمی که دیشب دیده بودیم خندیدیم و بر سر معنای مقاله ای که اخیرا برای سمینار ادبیت خودمان نوشته بودیم،نیز با هم اختلاف نظر داشتیم.او لحظه ای را برایم تعریف کرد که یک گام بزرگ در دوران بلوغ خود برداشته و تبدیل به مایکل شده بود و تصمیم گرفته بود تا اگر او را «مایکی»صدا کردن،پاسخ ندهد.دوازده ساله بود یا چهارده ساله؟به خاطر نمی آورد.اما کاملا به یاد داشت که مادرش گریه کنان گفته که او بسیار سریع بزرگ می شود.وقتی مشغول خوردن شیرینی زغال اخته بودیم،برای او تعریف کردم که من و خواهرم هر زمان که برای دیدن عموزاده هایم به روستا می رفتیم مدتی را به چیدن زغال اخته می گذراندیم.سپس اضافه کردم که قبل از رسیدن به خانه تمام آن ها را می خوردم.عمه ام به من هشدار می داد که دل درد بدی خواهم گرفت.اما هرگز چنین نشد.
مکالمه ی شیرین ما ادامه یافت تا اینکه نظری به اطراف رستوران انداختم.نگاهم بر یک میز کوچک که یک زوج مسن نشسته بودند،ثابت ماند.پیراهن گل دار او به اندازه ی کوسنی که کیف کهنه اش را بر روی آن گذاشته بود،رنگ و رو رفته بود.بالای سر پیرمرد همانند تخم مرغ نیم بندی که به آرامی می خورد براق به نظر می آمد.پیرزن هم سوپ جوی خود را با کندی ملال آوری می خورد.
اما آنچه که توجه مرا به آن ها جلب کرد،سکوت مطلق حاکم بین آنان بود.به نظر من خلأ غم انگیزی بر آن گوشه از سالن سایه افکنده بود.تبادل نظر بین من و مایکل از خنده های بلند به نجوای آرام و از اعتراف به ارزیابی در نوسان بود،سکوت اندوه بار آن زوج مرا به فکر فرو برد.با خودم گفتم:«چقدر بد است که حرفی برای گفتن باقی نمانده است؟اگر چنین اتفاقی برای ما هم بیفتد،چه خواهد شد؟»
وقتی من و مایکل حساب ناچیز خود را پرداخت کرده و قصد ترک رستوران را داشتیم از کنار میز آن زوج مسن عبور کردیم.ناگهان پول از دستم افتاد.وقتی برای برداشتن آن خم شدم،دیدم که از زیر میز دستان یکدیگر را گرفته اند.تمام این مدت دستان یکدیگر را می فشردند!
ایستادم تا این پیوند ساده اما ژرف را که سعادت دیدنش را پیدا کرده بودم،بهتر احساس کنم،پیرمرد با مهربانی انگشتان خسته ی همسرش را نوازش می کرد.دیدن این صحنه نه تنها احساس قبلی مرا نسبت به سردی روابط در این کنج غمزده بر طرف کرد،بلکه قلبم را نیز پر کرد.سکوت آن ها همانند یک سکوت ناراحت کننده بین دو نفر که به آخر خط رسیده اند یا کسانی که در اولین دیدارها حرفی برای گفتن ندارند،نبود.نه،سکوت آن ها راحت و از روی فراغ بال بود.در واقع ابراز عشقی بود که برای بیان آن نیاز به کلمات نداشتند.احتمالا سال ها بود که هر روز صبح را این گونه با هم و در کنار هم می گذراندند.شاید امروز فرقی با دیروز نداشت اما آن ها از این وضعیت و در کنار هم احساس آرامش می کردند.
وقتی همراه مایکل از رستوران خارج می شدیم با خود اندیشیدم شاید بد نباشد که روزی ما هم همانند آن ها بشویم.شاید حتی خیلی هم خوب باشد.
بودن آدم عین هو امضاشه...
-متین فروزنده:؟؟
-حاضر...
همین که خودمم نه یکی دیگه،یعنی:
امضا،متین فروزنده...
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط BARAN
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری