شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

درخت سیب.....زمان کنونی: ۱۴-۹-۱۳۹۵، ۰۵:۴۱ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Rastak432
آخرین ارسال: Rastak432
پاسخ: 1
بازدید: 313

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

درخت سیب.....

۱۴-۱۰-۱۳۹۱, ۰۴:۰۷ :عصر
ارسال: #1
درخت سیب.....
یکی بود یکی نبود ...در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود ...بایه پسر بچه ی کوچیک.
این پسربچه خیلی دوس داشت بااین درخت سیب بازی کنه...از تنش بالا بره واز سیبهاش بچینه وبخوره وزیر سایش بخوابه...
زمان گذشت...پسربچه بزرگتر شدوبه درخت بی اعتنا.دیگه مثه قبل دوس نداشت بادرخت بازی کنه...ولی یه روزی دوباره سراغ درخت اومدودرخت بهش رو کردو گفت:"هااای...پسربیاوبامن بازی کن..."
پسرجواب داد:"من دیگه بچه نیستم که بخوام با درخت سیبی مثه تو بازی کنم.به دنبال سرگرمیهای بهتریم وبرای خریدن اونها به پول نیازدارم."...درخت گفت:"پول ندارم من...ولی...تو میتونی سیبهایه منو بچینی وبافروش اونا پول بدست بیاری "پسر همه ی سیبهارو چید ورفت وچیزایی که نیاز داشت رو خریدو... ((درخت غمگین ترازقبل شد))
مدتهاگذشت وپسر به مرد جوانی تبدیل شده بود.
دومرتبه بااضطراب به سراغ درخت رفت.
درخت گفت:"جراغمگینی؟بیاوزیرسایه ی من بشین ،بدون توخیلی احساس تنهایی میکنم...."
مرد جوون جواب داد:"فرصت کافی ندارم،باید برای خانوادم تلاش کنم،باید براشون خونه بسازم ،پول لازم دارم."
درخت گفت:"سرمایه ای واسه کمک ندارم،تومیتونی باشاخه هام وتنه ام واسه خودت خونه بسازی .."
پسرخوشحال شد وتمام شاخه هاوتنه ی درخت رو بریدوبااونها برای خودش خونه ای ساخت و...
((دوباره درخت تنها موند...))
پسر برنگشت....زمانی طولانی بسر اومدوبلأخره پس از سالیان دراز ،درحالی که پیر شده بود وغمگین وخسته وتنهابود برگشت...
درخت ازش پرسید:"چراغمگینی ؟ای کاش میتونستم کمکت کنم ولی دیگه نه سیب دارم نه شاخه ای...حتی سایه هم ندارم واسه پناه دادن به تو..چیزی واسه ی بخشیدن بهت ندارم ."
پسرکه پیرشده بود در جواب گفت:"خسته ام از این زندگی با تنهاییهاش ...حالادیگه فقط نیازمند باتو بودنم...اومدم کنارت باشم...آیامیتونم؟"
درخت باروی گشاده پذیرفت و اونهادرکنارهم بودند!!
«آیاهنوزم فکر می کنید پسر بی رحم وخودخواه بود؟؟؟»
نه...........................................................
ماهم شبیه اوهستیم وباوالدین خودچنین رفتاری داریم.......؟؟؟
درخت همان والدین ماست.....
تاکوچکیم دوست داریم باآنهابازی کنیم
تنهاشان میگذاریم وبعد..............
وزمانی به سویشان برمیگردیم که نیازمندهستیم یاگرفتار..........
برای والدین خودوقت نمیگذاریم ........
به این مهم توجه نمیکنیم که:پدرومادرماهمیشه به ماچیزی میدهندتاشادمان کنندومشکلاتمان را حل......
وتنهاچیزی که درعوض میخواهنداینکه..........
تنهایشان نگذاریم.
هرکسی میتواندهرزمان هرتعدادفرزندداشته باشدولی پدرومادرفقط یکبار..
شورش را درنیاور دنیا...
عزیزی دارم که شیرینیه خنده هایش "شوریت" را که هیج،"تلخیت"را هم از بین میبرد.....!
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط MostafA
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت آن درخت طاقانک 0 236 ۲۴-۱۲-۱۳۹۱ ۰۴:۲۵ :عصر
آخرین ارسال: طاقانک
  حکايت آن درخت sinderela 0 308 ۱-۹-۱۳۹۱ ۰۹:۴۳ :صبح
آخرین ارسال: sinderela
  داستان آموزنده “زندگی درخت” M-SH-IT 0 336 ۳-۳-۱۳۹۱ ۰۳:۱۹ :عصر
آخرین ارسال: M-SH-IT

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری