شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

رفتنی های منزمان کنونی: ۲۱-۹-۱۳۹۵، ۰۳:۲۶ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 1
بازدید: 376

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 20 رأی - میانگین امتیازات: 3.9
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رفتنی های من

۱۷-۱۱-۱۳۹۰, ۰۲:۱۲ :عصر
ارسال: #1
رفتنی های من
رفتنی بر من گذشت از جنس غبار تو نیز اینگونه بر لحظه هایم غارت زدی. ساحل های چشمانم را بر کویر خشکت سیراب نمودی، بی آنکه لحظه ای درنگ کنی برگ برگ وجودم را برای سایبان خود به تاراج گرفتی. چه معامله ی نابرابری بود خریدن آن همه ناز به قیمت بالا.بر من گسترده شدی با نام عشق با نام فارقی ولی افسوس که لحظه ای بر من نظر نکردی.رها ساختم خود را از تارو پود وحشیانه هایی که در تازیانه ی افکار تو نبود. بی درنگ به رویای با تو بودن رسیدم تو همان نوای خوش وحشتناکی بودی که با تو بودن ها را رقم زد و شیرینی هایش را حال صد چند برابر بر روزگار خشکم همچون زهر نموده.تو نیز خواهی گذشت از انچه روا شد.کائنات من بی ثمر از درونم نیست بالهایم را باز می کنم تا اوج گیرم به سوی تمام رویاهایی که با با تو بودن به خیال و فراسوی دست نیافتن پیوستند.خاطرات با تو بودن گرد و غباریست برای پرواز اشیانه سازم. با تو که بر من اینگونه تاختی سخن می گویم انتظار را فرا خواهم خواند برایت چرا که تو نیز رهگذر این مسیر خواهی شد.پناه غریبی هایت گشت شادی هایم لحظه ای بر من بنگر تو همان اشنای دیروزی که آنگونه مرا پشتوانه گشتی آنگونه ترس از رفتن بر تنت رعشه می اندخت تو همان کهن طاقت دار میدان بودی که درگیر تمام جدایی ها بودی و ماندن ها را بر تمام نبودن ها چیره کردی. تو همان قهرمان ساز داستان بودی که هم نامت اسطوره ای از عطوفت داشت گذراست آنچه بر من می گذرد پس چون می گذرد غمی نیست.تو آرام گریه می کردی و من آرام بر تو لبخند می زدم شاید آن روز بر این باور بودی که تمسخری سنگین نصیب چهره ی غم آلود تو گشت بی خبر از اینکه شاید این تبسم خبر از ندای امیدی دهد که اشکهایت را پاک کند.در صدد جبران بودی و دلهره هایت را برای شبیه های اعجوبه ی عاشقی بازگو کردی دستانش را بر سرت کشید و پیام امید را بر تو جاری ساخت بی هیچ رحمی گرز به دست، حاکم بر سرزمین بی حصارم شدی.صدای خشم نفس هایت کوه های استوار فرهاد را از جا می کند و قدرت دستانت بازو های رستم را سیاه می نمود، تک قطره اشکی از کناره جویبار خشک احساست بر زمین جاری شد و زمین را به عمق مرکز رساند هیبتت آنگونه بود که خیبر سازان را سر به زیر می نمود گویی قدرتی آسمانی در تو دمیده شده و سپه سالاران مقابلت پهلوانانی از جنس آهن هستند و تو نیز به چنگال جنگ با آنها افتاده ای.
نگاهی به اطراف می کنم هیچ سپاه و قهرمانی نیست. هیچ دیوار محکمی نیست هیچ...
ناگهان صدای تورا می شنوم دست بر آسمان برده و بر تک شاخه ی تازه روییده ی درخت پیر کوبیدی بیچاره جوانه ی گل هرگز سر از خاک بیرون نیاورد انصاف قدرت بر این بود که او را تنها با دست نابود کنی نه با قلمرو قدرت فرصتی خواست از جنس شقایق های کویر تنها و تو آن فرصت را به اندازه پایین آوردن دستت بر تارک های او غنیمت دادی. شاد باش از این پیروزی که قدرتی اعلم بر تو چیره خواهد شد. آرام بخند و او را بیدار نکن بگذار شادیت دوام بیشتری داشته باشد. هوا سرد است بیدار باش که او از جنس سرمایی سوزان است طاقتت را صلب خواهد کرد و توانت را در خود زندانی می کند تو بر او روان می شوی و او بر تو گذر می کند ... منتظر باش.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط The DaRk PrOpheT
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری