شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

روز شمار محرمزمان کنونی: ۱۴-۹-۱۳۹۵، ۰۷:۲۲ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: STAR
آخرین ارسال: STAR
پاسخ: 17
بازدید: 1611

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 27 رأی - میانگین امتیازات: 3.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روز شمار محرم

۲۹-۸-۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ :صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۹-۹-۱۳۹۱ ۰۵:۱۷ :عصر، توسط STAR.)
ارسال: #1
star روز شمار محرم
دوم محرم ورود امام حسین به سرزمین کربلا ( سال 61 قمری)

نزول امام حسین علیه‏ السلام به زمین کربلا ، روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک هجری قمری بوده است .
در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است که : امام علیه ‏السلام با یارانش حرکت مى ‏کردند تا به بلده ‏اى رسیدند که در آنجا جماعتى زندگى مى‏ کردند ، امام از نام آن بلده سؤال نمود .

پاسخ دادند : " شط فرات " است .

آن حضرت فرمود : آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد ؟

جواب دادند : " کربلا " .

پس گریست و فرمود : این زمین ، به خدا سوگند زمین کرب و بلا است ! سپس فرمود : مشتى از خاک این زمین را به من دهید ، پس آن را گرفته بو کرد و از گریبانش مقدارى خاک بیرون آورد و فرمود : این خاکى است که جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته که این خاک از موضع تربت حسین است ، پس آن خاک را نهاد و فرمود : هر دو خاک داراى یک عطر هستند !

در تذکره سبط آمده است که امام حسین پرسید : نام این زمین چیست ؟

گفتند : " کربلا " . پس گریست و فرمود : کرب و بلا . سپس فرمود : ام سلمه مرا خبر داد که جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى ، پس شما گریستى ، پیامبر فرمود : فرزندم را رها کن ! من شما را رها کردم ، پیامبر شما را در امان خودش نشاند ، جبرئیل گفت : آیا او را دوست دارى ؟ فرمود : آرى ! گفت : امت تو او را خواهند کشت ، و اگر مى ‏خواهى تربت آن زمین که او در آن کشته خواهد شد به تو نشان دهم ! پیامبر فرمود : آرى ! پس جبرئیل زمین کربلا را به پیامبر نشان داد .

در روایتى آمده است که آن حضرت فرمود : ارض کرب و بلأ ، سپس فرمود : توقف کنید و کوچ مکنید ! اینجا محل خوابیدن شتران ما ، و جاى ریختن خون ماست ، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏ شکنند و کودکان ما را مى ‏کشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد ، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد .
سپس اصحاب امام پیاده شدند و بارها و اثاثیه را فرود آوردند ، و حر هم پیاده شد و لشکر او هم در ناحیه دیگرى در مقابل امام اردو زدند .

و چون به امام حسین علیه ‏السلام گفته شد که این زمین کربلاست ، خاک آن زمین را بوئید و فرمود : این همان زمین است که جبرئیل به جدم رسول خدا خبر داد که من در آن کشته خواهم شد .

سید ابن طاووس گفته است : امام علیه ‏السلام چون به زمین کربلا رسید پرسید : نام این زمین چیست ؟ گفته شد : " کربلا " .

فرمود : پیاده شوید ! این مکان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست ، و محل ریختن خون ما ، و محل قبور ماست ، جدم رسول خدا مرا چنین حدیث کرده است .

گر نام این زمین به یقین کربلا بود اینجا محل رفتن خون ما بود

در این روز حر بن یزید ریاحى نامه ‏اى به عبید الله بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسین علیه ‏السلام به کربلا آگاه ساخت .

دعاى امام حسین علیه ‏السلام
امام علیه ‏السلام فرزندان و برادران و اهل‌بیت خود را جمع کرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گریست و گفت : خدایا ! ما عترت پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستیم ، ما را از حرم جدمان راندند ، و بنى امیه در حق ما جفا روا داشتند . خدایا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بیدادگران پیروز گردان .

ام کلثوم علیها السلام به امام علیه‏ السلام گفت : اى برادر ! احساس عجیبى در این وادى دارم و اندوه هولناکى بر دل من سایه افکنده است .
امام حسین علیه ‏السلام خواهر را تسلى داد .

سخنان امام حسین علیه ‏السلام
امام علیه ‏السلام پس از ورود به سرزمین کربلا به اصحاب خود فرمود :

" الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الدیانون .
" مردم ، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزى که طعم و مزه داشته باشد ، مى ‏انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى‏ کنند آن را نگاه مى ‏دارند و هنگامى که بناى آزمایش باشد ، تعداد دینداران اندک مى‏ شود . "

نامه امام حسین علیه ‏السلام به اهل کوفه
امام علیه ‏السلام دوات و کاغذ طلب کرد و خطاب به تعدادى از بزرگان کوفه که مى ‏دانست بر رأى خود استوار مانده ‏اند ، این نامه را نوشت :

" بسم الله الرحمن الرحیم ، از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین ، اما بعد ، شما مى ‏دانید که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود : هر کس سلطان ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شکسته و با سنت من مخالفت مى‏ کند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى ‏نماید ، و اعتراض نکند قولا و عملا ، سزاوار است که خداى متعال هر عذابى را که بر آن سلطان بیدادگر مقدر مى ‏کند ، براى او نیز مقرر دارد ، و شما مى‏ دانید و این گروه ( بنى امیه) را مى ‏شناسید که از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده ، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساخته ‏اید ، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کرده ‏اند .

نامه ‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند که شما با من بیعت کرده ‏اید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید کرد ، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید که راه صواب هم همین است ، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود ؛ و اگر چنین نکنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید ، به جان خودم قسم که تعجب نخواهم کرد ، چرا که رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم ، دیده ‏ام ، هر کس فریب شما خورد نا آزموده مردى است . شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید ، هر کس پیمان شکند ، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بى‌ نیاز گرداند ، والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته . "

امام علیه ‏السلام نامه را بست و مُهر کرد و به قیس بن مسهر صیداوى داد تا عازم کوفه شود ، و چون امام علیه ‏السلام از خبر کشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوى او پیچید و اشکش بر گونه ‏اش لغزید و فرمود : " خداوندا ! براى ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز که تو بر انجام هر کارى قادرى ."

سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبه ‏اى را که ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل کردیم ایراد فرمود .

اظهارات یاران امام حسین علیه ‏السلام
پس از سخنان امام ، زهیر بپاخاست و گفت : اى پسر رسول خدا ! گفتار تو را شنیدیم ، اگر دنیاى ما همیشگى و ما در آن جاویدان بودیم ، ما قیام با تو و کشته شدن در کنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم مى ‏داشتیم .

سپس بریر برخاست و گفت : یا بن رسول الله ! خدا به وسیله تو بر ما منت نهاد که ما در رکاب تو جهاد کنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزرگوارت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت شفیع ما باشد .

و بعد ، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض کرد : اى پسر رسول خدا ! تو مى ‏دانى که جدت پیامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل‌ هاى همه جاى دهد و چنانچه مى‏ خواست ، همه فرمان ‏پذیر او نشدند ، زیرا که در میان مردم ، منافقانى بودند که نوید یارى مى‏ داند ولى در دل ، نیت بیوفائى داشتند ؛ این گروه ، در پیش روى از عسل شیرین ‏تر و در پشت سر ، از حنظل تلخ ‏تر بودند ! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد ؛ و پدرت على علیه ‏السلام نیز چنین بود ، گروهى به یارى او برخاستند و او با ناکثین و قاسطین و مارقین قتال کرد تا مدت او نیز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت ؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى ! هر کس پیمان شکست و بیعت از گردن خود برداشت ، زیانکار است و خدا تو را از او بى نیاز مى ‏گرداند ، با ما به هر طرف که خواهى ، به سوى مغرب و یا مشرق ، روانه شو ، به خدا سوگند که ما از قضاى الهى نمى ‌هراسیم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى ‌داریم و ما از روى نیت و بصیرت هر که را با تو دوستى ورزد ، دوست داریم ، و هر که را با تو دشمنى کند ، دشمن داریم .

نامه عبیدالله به امام حسین علیه ‏السلام

به دنبال اطلاع عبید الله از ورود امام علیه ‏السلام به کربلا ، نامه ‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت :
" به من خبر رسیده است که در کربلا فرود آمده ‏اى ، و امیرالمؤمنین یزید ! به من نوشته است که سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق کنم ! و یا به حکم یزید بن معاویه باز آیى ! والسلام . "

چون این نامه به امام رسید و آن را خواند ، آن را پرتاب کرده فرمود : رستگار نشوند آن گروهى که خشنودى مخلوق را به چشم خالق خریدند .

فرستاده عبید الله گفت : اى ابا عبدالله ! جواب نامه ؟

امام فرمود : این نامه را جوابى نیست ! زیرا بر عبیدالله عذاب الهى و ثابت است .

چون قاصد نزد عبیدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت ، ابن زیاد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین فرمان داد .

عمر بن سعد که شیفته ولایت " رى " بود ، از قتال با حسین علیه ‏السلام عذر خواست .

عبیدالله گفت : پس آن فرمان ولایت رى را باز پس ده !

عبید الله بن زیاد اندکى قبل از این واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى همراه با چهار هزار سپاهى حرکت کند زیرا دیلمیان بر آنجا مسلط شده بودند ، و ابن زیاد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود ، عمر بن سعد هم در حمام اعین خود را آماده حرکت کرده بود که خبر حرکت امام به سمت کوفه به ابن زیاد رسید و او عمر بن سعد را طلب کرد و گفت : باید به جانب حسین روى و چون از این مأموریت فراغت یافتى ، آنگاه به سوى رى روانه شو !

به همین جهت عمر بن سعد که انصراف از حکومت رى براى او بسیار ناگورا بود به ابن زیاد گفت : امروز را به من مهلت ده تا بیندیشم !

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله ( فرار از جنگ ) تحقیق کند و متخلفان را نزد او برد ، و او یک نفر شامى را که براى انجام امر مهمى از لشکرگاه به کوفه آمده بود ، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا کسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نکند ! نوشته ‏اند که آن مرد شامى براى طلب میراث به کوفه آمده بود !

نوشته ‏اند که : عمر بن سعد از سر شب تا سحر در اندیشه این کار بود و با خود مى ‏گفت :

" اترک ملک الرى و الرى رغبتى ‌ام ارجع مذموما بقتل حسین و فى قتله النار التى لیس دونها حجاب و ملک الرى قوْ عینى . "

سپس با اهل مشورت این مسأله را در میان گذاشت ، همه او را از جنگ با حسین بن على علیه ‏السلام نهى کردند ، و حمزة بن مغیره فرزند خواهرش به او گفت : تو را به خدا از این اندیشه در گذر زیرا مقاتله با حسین ، نافرمانى خداست و قطع رحم کردن است ، به خدا سوگند که اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند بهتر است از آن که به سوى خدا بشتابى در حالى که خون حسین بر گردن تو باشد .

عمر بن سعد گفت : همین کار را انجام خواهم داد انشأ الله !

عمار بن عبدالله
عمار بن عبدالله از پدرش نقل کرده است که : بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى که عازم به سوى کربلا بود ، به من گفت : امیر ، مرا فرمان داده است به سوى حسین حرکت کنم . من او را از این کار نهى کردم و گفتم : از این قصد باز گرد ! هنگامى که از نزد او بیرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت : عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرا مى‏ خواند ؛ به نزد او رفتم در حالى که نشسته بود ، چون مرا دید روى از من گرداند ، دانستم که عازم حرکت است و از نزد او بیرون آمدم .

عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت : مرا بدین مسئولیت گماردى و در ازاى آن ، ولایت رى را به من اعطا کردى ، و مردم هم از این معامله آگاهند ، ولى پیشنهادى دارم و آن این است که عده‏ اى از اشراف کوفه هستند که در این مقاتله به همراهى آنان نیاز دارم ! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراهى باشند . سپس نام تعدادى از اشراف کوه را ذکر کرد ، عبیدالله بن زیاد گفت : ما در این که چه کسى را خواهیم فرستاد ، از تو نظر خواهى نخواهیم کرد ! اگر با این گروه که همراه تو هستند ، از عهده انچام این مأموریت بر مى ‏آیى که هیچ ، در غیر این صورت باید از امارت رى چشم بپوشى !

عمر بن سعد چون پافشارى عبیدالله را مشاهده کرد گفت : خواهم رفت .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، nasrin67 ، mahan ، kaka ، vision ، marjan
۲۹-۸-۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ :صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۹-۸-۱۳۹۱ ۱۱:۴۳ :صبح، توسط STAR.)
ارسال: #2
RE: روز شمار محرم
روز سوم محرم ، اعزام لشکر به سوى کربلا

عمر بن سعد یک روز بعد از ورود امام به کربلا یعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل کوفه وارد کربلا شد .

برخى نوشته‏ اند که : بنو زهره ( قبیله عمر بن سعد ) نزد او آمده و گفتند : تو را به خدا سوگند مى ‏دهیم از این کار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسین مشو ، زیرا این باعث دشمنى میان ما و بنى ‌هاشم مى‏ گردد .

عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استغفا کرد ، ولى عبیدالله استعفاى او را نپذیرفت ، و او تسلیم شد .

و برخى از تاریخ نویسان نوشته ‏اند : عمر بن سعد دو پسر داشت : یکى به نام حفص که پدر را تشویق و ترغیب به رفتن کرد تا با امام علیه ‏السلام مقابله کند ، ولى فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام به چنین کارى بر حذر مى ‏داشت ، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهى کربلا شد .

خریدارى اراضى کربلا
از وقایعى که در روز سوم ذکر شده ، این است که امام علیه ‏السلام قسمتى از زمین کربلا را که قبرش در آن واقع ، شده است ، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریدارى کرد و با آنها شرط کرد که مردم را براى زیارت قبرش راهنمایى نموده و زوار او را تا سه روز میهمانى نمایند .

هوشیارى یاران امام حسین علیه السلام
هنگامى که عمر بن سعد به کربلا وارد شد عَزرْ بن قیس احمسى را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال کند براى چه به این مکان آمده است ؟ و چه قصدى دارد ؟

چون عزره از جمله کسانى بود که به امام علیه ‏السلام نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بود ، از رفتن به نزد آن حضرت شرم کرد ، پس عمر بن سعد از اشراف کوفه که به امام نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بودند خواست که این کار را انجام دهند ، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى کردند ! ولى شخصى به نام کثیر بن عبدالله شعبى که مرد گستاخى بود برخاست و گفت : من به نزد حسین رفته و اگر خواهى او را خواهم کشت !

عمر بن سعد گفت : چنین تصمیمى را فعلاً ندارم ، ولى به نزد او رفته و سؤال کن براى چه مقصود به این سرزمین آمده است ؟!

کثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیه ‏السلام رفت ، ابو ثمامه صائدى که از یاران امام حسین بود و چون کثیر بن عبدالله را مشاهده کرد به امام عرض کرد : این شخصى که مى ‏آید بدترین مردم روى زمین است !

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام نیز عطایائى مقرر کرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا کنند که مردم براى حرکت آماده باشند ، و خود و همراهانش به سوى نخیله حرکت کرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به کربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین کمک نمایند .

پس ابو ثمامه راه را بر کثیر بن عبدالله گرفت و گفت : شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیه ‏السلام برو !

کثیر گفت : به خدا سوگند که چنین نکنم ! من رسول هستم ، اگر بگذارید ، پیام خود را مى ‏رسانم ، در غیر این صورت باز خواهم گشت .

ابو ثمامه گفت : من دستم را روى شمشیرت مى ‏گذارم ، تو پیامت را ابلاغ کن .

کثیر بن عبدالله گفت : به خدا سوگند هرگز نمى‌ گذارم چنین کارى کنى .

ابو ثمامه گفت : پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم ، زیرا تو مرد زشتکارى هستى و من نمی گذارم به نزد امام بروى .

پس از این مشاجره و نزاع ، کثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد . عمر بن سعد شخصى به نام قرة بن قیس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت : اى قره ! حسین را ملاقات کن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو .

قرة بن قیس به طرف امام حرکت کرد . امام حسین علیه ‏السلام به اصحاب خود فرمود : آیا این مرد را مى ‏شناسید ؟

حبیب بن مظاهر عرض کرد : آرى ! این مرد تمیمى است و من او را به حسن رأى مى‏ شناختم و گمان نمى ‌کردم او در این صحنه و موقعیت مشاهده کنم .

آنگاه قرة بن قیس آمد و بر امام سلام کرد و رسالت خود را ابلاغ نمود ، امام حسین علیه ‏السلام فرمود : مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده ‏اند ، و اگر از آمدن من ناخشنودید باز خواهم گشت .

قره چون خواست باز گردد ، حبیب بن مظاهر به او گفت : اى قره ! واى بر تو ! چرا به سوى ستمکاران باز مى ‏گردى ؟ این مرد را یارى کن که به وسیله پدرانش به راه راست هدایت یافتى .

قرة بن قیس گفت : من پاسخ این رسالت خود را به عمر بن سعد برسانم و سپس در این امر اندیشه خواهم کرد ! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جریان امر با خبر ساخت ، عمر بن سعد گفت : امیدوارم که خدا مرا از جنگ با حسین برهاند .

نامه عمر بن سعد

حسان بن فائد مى ‏گوید : من نزد عبیدالله بودم که نامه عمر بن سعد را آوردند ، و در آن نامه چنین آمده بود :
" چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم ، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جویا شدم ، او در جواب گفت : اهالى این شهر براى من نامه نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت کرده ‏اند ، اگر آمدنم را خوش نمى ‏دارید ، باز خواهم گشت . "

عبیدالله چون نامه عمربن سعد را خواند ، گفت :
" الان و قد علقت مخالبنا بهیرجو النجاة ولات حین مناص .

نامه عبیدالله به عمربن سعد
عبیدالله به عمر بن سعد نوشت : نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم ، از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند ، اگر چنین کرد ، ما نظر خود را خواهیم نوشت !

چون این نامه به دست عمربن سعد رسید ، گفت : مى ‏پندارم که عبید الله بن زیاد خواهان عافیت و صلح نیست .

عمر بن سعد ، نامه عبید الله بن زیاد را به اطلاع امام حسین نرساند ، زیرا مى ‏دانست که آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد کرد .

پس از اعزام عمر بن سعد به کربلا ، شمر بن ذى الجوشن اولین فردى بود که با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه ‏السلام اعلام آمادگى کرد و بعد یزید بن رکاب کلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر که جمعا بیست هزار نفر مى ‏شدند .

عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمر بن سعد به کربلا ، اندیشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏ پروراند ، و بعضى نوشته ‏اند که : مردم کوفه جنگ کردن با امام حسین علیه ‏السلام را ناخوش مى ‏داشتند و هر کس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏ کردند ، باز مى ‏گشت .

عبید الله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله ( فرار از جنگ ) تحقیق کند و متخلفان را نزد او برد ، و او یک نفر شامى را که براى انجام امر مهمى از لشکر گاه به کوفه آمده بود ، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا کسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نکند ! نوشته‏ اند که آن مرد شامى براى طلب میراث به کوفه آمده بود !

عبید الله در نخیله
عبید الله شخصا از کوفه به طرف نخیله حرکت کرد و کسى را نزد حصین بن تمیم - که به قادسیه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر که با او بودند به نخلیه آمد ، سپس کثیر بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سوید و اسمأ بن خارجه را طلب کرد و گفت : در شهر کوفه گردش کنید و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از یزید و من فرمان دهید ، و آنان را از نافرمانى و بر پا کردن فتنه بر حذر دارید و آنان را به لشکرگاه فرا خوانید ؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل کردند و سه نفر از آنها به نخیله نزد عبیدالله باز گشتند ، و کثیر بن شهاب در کوفه ماند و در میان کوچه ‏ها و گذرگاه ‌ها مى ‏گشت و مردم را به پیوستن به لشکر عبید الله تشویق مى‏ کرد و آنان را از یارى امام حسین بر حذر مى‏ داشت .

عبید الله گروهى سواره را بین خود و عمر بن سعد قرار داد که هنگام نیاز از وجود آنها استفاده شود ، و هنگامى که او در لشکرگاه نخیله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصمیم گرفت که او را ترور کند ، ولى موفق نشد و به طرف کربلا حرکت کرد و به امام ملحق گردید و شهید شد .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، nasrin67 ، mahan ، kaka
۲۹-۸-۱۳۹۱, ۱۰:۳۴ :صبح
ارسال: #3
RE: روز شمار محرم
روز چهارم محرم

در این روز عبیدالله بن زیاد مردم را در مسجد کوفه جمع کرد و خود بر منبر رفت و گفت : ای مردم شما آل سفیان را آزمودید و آنها را چنان که می خواستید یافتید و یزید را می شناسید که دارای سیره و طریقه ای نیکوست ، و به زیر دستان احسان میکند و عطایای او بجاست و پدرش نیز چنین بود و اینک یزید دستور داده است که بهره شما را از عطایا بیشتر کنم و پولی را نزد من فرستاده است که در میان شما قسمت کنم و شما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت کنید .
سپس از منبر پایین آمد و برای مردم شام نیز عطایایی مقرر کرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا کنند که مردم برای حرکت آماده باشند ، و خود و همراهانش به سوی نخیله حرکت کرد و حصین بن تمیم و حجار بن ابجر و شیث بن ربعی و شمر بن ذی الجوشن را به کربلا فرستاد تا عمر بن سعد را در جنگ با حسین کمک نمایند .
پس از اعزام عمر بن سعد به کربلا شمر بن ذی الجوشن اولین فردی بود که چهارهزار نفر سپاهی آزموده برای جنگ با امام حسین علیه السلام اعلام آمادگی کرد و بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر و حصین بن تمیم با چهارهزار نفر و مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر و نصر بن حرث با دو هزار نفر که جمعا نوزده هزار نفر میشدند را فرستاد

در تعداد کل لشکریانی که به همراه عمر بن سعد در کربلا حضور پیدا کردند تا با امام حسین ( علیه السلام ) بجنگند ، اختلاف است ولی نکته ای که نباید فراموش کرد این است که تعداد نظامیان جیرخواری که از حکومت وقت ، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگی دریافت می کردند سی هزار نفر بوده است .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، nasrin67 ، mahan ، kaka
۳۰-۸-۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ :صبح
ارسال: #4
RE: روز شمار محرم
روز پنجم محرم:

در این روز که مطابق با روز یکشنبه بوده است ، عبید الله بن زیاد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى فرستاد که در دارالاماره حضور یابد ، شبث بن ربعى خود را به بیمارى زده بود و مى‏ خواست که ابن زیاد او را از رفتن به کربلا معاف دارد ، ولى عبیدالله بن زیاد براى او پیغام فرستاد که : مبادا از کسانى باشى که خداوند در قرآن فرموده است : " چون به مؤمنین رسند گویند : از ایمان آورندگانیم ، و هنگامى که به نزد یاران خود - که همان شیاطینند - روند ، اظهار دارند : ما با شماییم و مؤمنین را به سخره مى‏ گیریم " ، و به او خاطر نشان ساخت که اگر بر فرمان ما گردن مى‏ نهى و در اطاعت مائى ، در نزد ما باید حاضر شوى .

شبث بن ربعى ، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخیص داد ! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت : باید به کربلا روى ، پس شبث قبول کرد و عبیدالله او را به همراه هزار سوار به سوى کربلا گسیل داشت .

سپس عبیدالله بن زیاد به شخصى به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد که بر جسر صراه ایستاده و از حرکت کسانى که به عزم یارى امام حسین از کوفه خارج مى‏ شوند ، جلوگیرى کند ، فردى به نام عامر بن ابى سلامه که عازم بود براى پیوستن به امام حسین علیه ‏السلام از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت ، زحر بن قیس به او گفت : من از تصمیم تو آگاهم که مى‏ خواهى حسین را یارى کنى ، باز گرد ! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و کسى جرأت نکرد تا او را دنبال کند . عامر خود را به کربلا رساند و به امام حسین علیه ‏السلام ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد ، او از اصحاب امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه ‏السلام بود که در چندین جنگ در رکاب آن حضرت شمشیر زده است .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، nasrin67 ، mahan ، kaka
۱-۹-۱۳۹۱, ۰۳:۰۹ :عصر
ارسال: #5
RE: روز شمار محرم
روز ششم محرم:
عبید الله در این روز نامه ‏اى به عمر بن سعد نوشت که : من از نظر کثرت لشکر اعم از سواره و پیاده و تجهیزات ، چیزى را از تو فروگذار نکردم ، توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را براى من مى‏ فرستند !


وضعیت لشکر دشمن

چون مردم مى ‏دانستند که جنگ با امام حسین علیه ‏السلام در حکم جنگ با خدا و پیامبر اوست ، تعدادى در اثناى راه از لشکر دشمن جدا شده و فرار کردند .
نوشته ‏اند که : فرمانده ‏اى که از کوفه با هزار رزمنده حرکت کرده بود ، چون به کربلا مى ‏رسید فقط سیصد یا چهار صد نفر و یا کمتر از این تعداد همراه او بودند ، بقیه به علت اعتقادى که به این جنگ نداشتند ، اقدام به فرار کرده بودند .



بنی اسد و نصرت امام علیه السلام

در این روز حبیب بن مظاهر به آن حضرت عرض کرد : یابن رسول الله ! در این نزدیکی طائفه ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من نزد آنها روم و ایشان را بسوی تو دعوت کنم ، شاید خداوند شر این گروه را از تو با حضور بنی اسد در کربلا ، دفع کند !
امام اجازه داد ، و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت : بهترین ارمغان را برای شما به همراه آورده ام ، شما را به یاری پسر پیامبر خدا دعوت می کنم ، ... چون شما قوم و عشیره من هستید شما را به این راه خیر راهنمایی می کنم ، ...
در این هنگام مردی از بنی اسد که او را عبدالله بن بشیر می نامیدند ، به پاخاست و گفت : من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می کنم ؛ و رجزی حماسی برخواند .
آنگاه مردان قبیله که تعدادشان به نود نفر می رسید بپا خاستند و برای یاری امام حرکت کردند . در آن هنگام مردی نزد عمر بن سعد رفته و او را از جریان کار آگاه کرد و او مردی را به نام ارزق با چهارصد سوار بسوی آن گروه روانه ساخت ، و در دل شب سواران ابن سعد در کنار فرات راه را بر آنها گرفتند در حالی که با امام فاصله چندانی نداشتند .
طایفه بنی اسد با سواران ابن سعد در آویختند ، حبیب بن مظاهر بر ارزق بانگ زد که : وای بر تو ! بگذار دیگری غیر از تو این مظلمه را بر گردن گیرد .
هنگامی که طایفه بنی اسد دانستند که تاب مقاومت با آن گروه را ندارند ، در سیاهی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد شبانه بر آنها بتازد .
حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را گفت ، امام حسین علیه السلام فرمود : لا حول و لا قوه الا بالله .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، kaka
۲-۹-۱۳۹۱, ۰۳:۰۲ :عصر
ارسال: #6
RE: روز شمار محرم
روز هفتم محرم:

در این روز عبدالله بن زیاد نامه ‏اى به نزد عمر بن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‏ اى آب را به امام ندهد ، همانگونه که از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد !!

عمر بن سعد نیز فوراً عمر بن حجاج را با پانصد سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسى امام حسین و یارانش به آب شدند ، و این رفتار غیر انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسین علیه ‏السلام صورت گرفت . در این هنگام مردى به نام عبد الله بن حصین ازدى که از قبیله بجیله بود فریاد برداشت که : اى حسین ! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانى نخواهى دید ! به خدا سوگند که قطره ‏اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى !

امام حسین علیه ‏السلام فرمود : خدایا او را از تشنگى بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده !

حمید بن مسلم مى‏ گوید : به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى که بیمار بود ، قسم به آن خدایى که جز او پروردگارى نیست ، دیدم که عبدالله بن حصین آنقدر آب مى ‏آشامید تا شکمش بالا مى ‏آمد ، و آن را بالا مى ‏آورد ! و باز فریاد مى ‏زد : العطش ! باز آب مى ‏خورد تا شکمش آماس مى‏ کرد ولى سیراب نمى‌ شد ! و چنین بود تا جان داد .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط kaka ، mostafa haddadi
۳-۹-۱۳۹۱, ۱۰:۳۳ :صبح
ارسال: #7
RE: روز شمار محرم
روز هشتم محرم:

چون تشنگى ، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده کرده بود ، آن حضرت کلنگى برداشت و در پشت خیمه ‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله ، زمین را کند ، آبى بس گوارا بیرون آمد ، همه نوشیدند و مشک ها را پر کردند ، سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانى از آن دیده نشد .

خبر این ماجرا شگفت‏ انگیز و اعجازآمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید ، و پیکى نزد عمر بن سعد فرستاد که : به من خبر رسیده است که حسین چاه مى‏ کند و آب به دست مى‏ آورد ، و خود و یارانش مى ‏نوشند ! به محض این که نامه به تو رسید ، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار کن که با عثمان کردند !!

عمر بن سعد طبق فرمان عبیدالله بیش از پیش بر امام علیه ‏السلام و یارانش سخت گرفت تا به آب دست نیایند .

ملاقات یزید بن حصین همدانى و عمر بن سعد
چون تحمل عطش خصوصاً برای کودکان دیگر امکان پذیر نبود ، مردی از یاران امام حسین ( علیه السلام ) به نام یزید بن حصین همدانی که در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت : به من اجازه ده تا نزد عمر بن سعد رفته و با او در مورد آب مذاکره کنم شاید از این تصمیم برگردد .
امام ( علیه السلام ) فرمود : اختیار با توست .
او به خیمه عمر بن سعد وارد شد بدون آنکه سلام کند .
عمر بن سعد گفت : ای مرد همدانی چه عاملی تو را از سلام کردن به من بازداشت ؟ مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمی شناسم ؟
آن مرد همدانی گفت : اگر خود را مسلمان می پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می نوشند از آن مضایقه می کنی و اجازه نمی دهی تا آنان نیز از این آب بنوشند حتی اگر جان برسر عطش بگذارند ؟ و گمان می کنی که خدا و رسول او را می شناسی ؟
عمر بن سعد سر به زیرانداخت و گفت :
ای همدانی من میدانم که آزار کردن این خاندان حرام است اما عبیدالله مرا به این کار واداشته است و من در لحظات حساس قرار گرفته ام و نمی دانم باید چه کنم ؟ آیا حکومت ری را رها کنم ، حکومتی که در اشتیاق آن می سوزم ؟ و یا اینکه دستانم به خون حسین آلوده گردد در حالیکه می دانم کیفر این کار آتش ؟ ولی حکومت ری به منزله نور چشم من است .
ای مرد همدانی در خودم این گذشت و فداکاری را که بتوانم از حکومت ری چشم بپوشم نمی بینم .
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت :
عمر بن سعد حاضر شده است که شما را برای رسیدن به حکومت ری به قتل رساند .

آوردن آب از فرات
بهرحال هر لحظه تب عطش در خیمه ها افزون می شد ، امام حسین ( علیه السلام ) برادر خود عباس بن علی بن ابی طالب را فرا خواند و به او مأموریت داد تا همراه سی نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارک آب برای خیمه ها حرکت کند در حالی که بیست مشک با خود داشتند .
آنان شبانه حرکت کردند تا به نزدیکی شط فرات رسیدند در حالیکه نافع بن هلال پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حرکت می کرد . عمرو بن حجاج پرسید : کیستی ؟
نافع بن هلال خود را معرفی کرد .
ابن حجاج گفت : ای برادر خوش آمدی ، علت آمدنت به اینجا چیست ؟
نافع گفت : آمده ام تا از این آب که ما را از آن محروم کرده اند ، بنوشم .
عمرو بن حجاج گفت : بنوش ، تو را گوارا باد .
نافع بن هلال گفت : بخدا سوگند ، در حالیکه حسین و یارانش تشنه کامند هرگز به تنهایی آب ننوشم .
سپاهیان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند ، و عمرو بن حجاج گفت :
آنها نباید از این آب بنوشند ، ما را برای همین جهت در این مکان گمارده اند .
درحالیکه سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیکتر می شدند ، عباس بن علی ( علیه السلام ) به پیادگان دستور داد تا مشک ها را پر کنند و پیادگان نیز طبق دستور عمل کردند ، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان ببندند ، عباس بن علی ( علیه السلام ) و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پیکار مشغول کردند ، و سواران ، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشک های آب را از آن منطقه دور کرده و به خیمه ها برسانند .

ملاقات امام حسین ( علیه السلام ) و عمر بن سعد
امام حسین ( علیه السلام ) مردی از یاران خود به نام عمرو بن قرظه انصاری را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست که شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند ، عمر سعد نیز پذیرفت . شب هنگام امام حسین ( علیه السلام ) با بیست نفر از یارانش و عمر بن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند .
امام حسین ( علیه السلام ) به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) و فرزندش حضرت علی اکبر ( علیه السلام ) را در نزد خود نگاه داشت و همین طور عمر بن سعد نیز بجز فرزندش حفص و غلامش به بقیه همراهان دستور بازگشت داد .

ابتدا امام حسین ( علیه السلام ) آغاز سخن کرد و فرمود :
ای پسر سعد آیا با من مقاتله می کنی و از خدایی که بازگشت تو بسوی اوست هراسی نداری ؟ من فرزند کسی هستم که تو بهتر می دانی . آیا تو این گروه را رها نمی کنی تا با ما باشی ؟ و این موجب نزدیکی تو به خداست .
عمر بن سعد گفت : اگر از این گروه جدا شوم می ترسم که خانه ام را خراب کنند .
امام حسین ( علیه السلام ) فرمود : من برای تو خانه ات را می سازم .
عمر بن سعد گفت : من بیمناکم که املاکم را از من بگیرند .
امام فرمود : من بهتر از آن به تو خواهم داد ، از اموالی که در حجاز دارم .
عمر بن سعد گفت : من در کوفه بر جان خانواده ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می ترسم که آنها را از دم شمشیر گذراند .
امام حسین ( علیه السلام ) هنگامیکه مشاهده کرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمی گردد ، از جای برخاست در حالیکه می فرمود : تو را چه می شود ؟ خداوند جان تو را بزودی در بستر بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد بخدا سوگند من می دانم از گندم عراق جز به مقداری اندک نخوری .
عمر بن سعد با تمسخر گفت : جو ما را بس است .

نامه عمر بن سعد به عبید اللّه

بعد از این ملاقات عمر بن سعد به لشکرگاه خود بازگشت و به عبیدالله بن زیاد طی نامه ای نوشت :
خدا آتش فتنه را بنشانید و مردم را بر یک سخن و رای متحد کرد این حسین است که می گوید یا به همان مکان که از آنجا آمده بازگردد یا به یکی از مرز های کشور های اسلامی برود و همانند یکی از مسلمانان زندگی کند و یا اینکه به شام رفته تا هر چه یزید خواهد درباره او انجام دهد و خشنودی و صلاح امت در همین است .

چون عبیدالله نامه عمر بن سعد را در نزد یاران خود قرائت کرد گفت :
ابن سعد درصدد چاره جویی و دلسوزی برای خویشان خود است .
در این هنگام شمر بن ذی الجوشن از جای برخاست و گفت :
آیا این رفتار را از عمر بن سعد می پذیری ؟ حسین به سرزمین تو و در کنار تو آمده است بخدا سوگند که اگر او از این منطقه کوچ کند و با تو بیعت نکند روز به روز نیرومندتر گشته و تو از دستگیری او عاجز خواهی شد ، این را از او مپذیر که شکست تو در آن است اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند آنگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهی بود .
ابن زیاد گفت : نیکو رأیی است و رأی من نیز بر همین است .
ای شمر نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه کند ، اگر از قبول حکم من سرباز زدند با آنها بجنگید ، و اگر عمر بن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امیر لشکر باش و گردن عمر بن سعد را بزن و نزد من بفرست .

سپس نامه ای به عمر بن سعد نوشت که :
من تو را بسوی حسین نفرستادم که از او دفع شر کنی ، و کار را به درازا کشانی و به او امید سلامت و رهایی و زندگی دهی و عذر او را موجب قلمداد کرده و شفیع او گردی اگر حسین و اصحابش بر حکم من سر فرود آورده و تسلیم می شوند آنان را نزد من بفرست و اگر از قبول حکم من خودداری کند با سپاهیان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشیر بگذران و بند از بند آنان جدا کن که مستحق آنند و چون حسین را کشتی پیکر او را در زیر سم اسبان لگد کوب کن که او قاطع رحم و ستمکار است ، و نمی پندارم که پس از مرگ او این عمل ( لگدکوب کردن ) به او زیانی برساند ولی سخنی است که گفته ام و باید انجام شود ، پس اگر فرمان ما را اطاعت کردی تو را پاداش دهم و اگر از فرمان من سرباز زدی از لشکر ما کناره گیر و مسئولیت آنها را به شمر بن ذی الجوشن واگذار که ما فرمان خویش را به او داده ایم ، والسلام .

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخیله که لشکرگاه و پادگان کوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد کربلا شد.
و نامه عبیدالله را برای عمر بن سعد قرائت کرد . ابن سعد به شمر گفت :
وای بر تو ! خدا خانه ات را خراب کند چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده ای ! بخدا سوگند که تو عبیدالله را از قبول آنچه که من برای او نوشته بودم بازداشتی و کار را خراب کردی ، من امیدار بودم که این کار به صلح تمام شود ، بخدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در کالبد اوست . شمر به او گفت :
بگو بدانم چه خواهی کرد ؟ آیا فرمان امیر را اطاعت کرده و با دشمنش خواهی جنگید و یا کناره خواهی گرفت و من مسئولیت لشکر را بعهده خواهم داشت ؟
عمر بن سعد گفت : امیری لشکر را به تو واگذار نمی کنم و در تو این شایستگی را نمی بینم ، و من خود این کار را به پایان خواهم رساند .

و بالاخره عمر بن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم خود را برای جنگ آماده کرد .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi
۴-۹-۱۳۹۱, ۱۰:۲۰ :صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۹-۱۳۹۱ ۱۰:۲۳ :صبح، توسط STAR.)
ارسال: #8
RE: روز شمار محرم
روز نهم محرم (تاسوعا) :

امام صادق ( علیه السلام ) فرمود : تاسوعا روزی است که در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره کردند و لشکر کوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمر بن سعد به جهت زیادی لشکر و سپاه اظهار شادمانی و مسرت می کردند و در این روز حسین را تنها و غریب یافتند و دانستند که دیگر یاوری به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را یاری نخواهند کرد .

امان نامه :

چون شمر ، نامه را از عبیدالله گرفت تا در کربلا به ابن سعد ابلاغ کند ، او و عبدالله بن ابی المحل ( که ام البنین عمه او بود ) به عبید الله گفتند :
ای امیر ! خواهر زادگان ما همراه با حسین اند ، اگر صلاح می بینی نامه امانی برای آنها بنویس ، عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا امان نامه ای برای آنها بنویسد .

رد امان نامه
عبد الله بن ابی المحل امان نامه را بوسیله غلام خود کزمان به کربلا فرستاد و او پس از ورود به کربلا متن امان نامه را برای فرزندان ام البنین قرائت کرد و گفت :
این امان نامه ای است که عبدالله بن ابی المحل که از بستگان شماست فرستاده است آنها در پاسخ کزمان گفتند :
سلام ما را به او برسان و بگو :
ما را حاجتی به امان نامه تو نیست امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه است .
همچنین شمر به نزدیکی خیام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان ( علیهما السلام ) فرزندان حضرت علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) ( که مادرشان ام البنین است ) را صدا زد آنها بیرون آمدند شمر به آنها گفت : برای شما از عبیدالله امان گرفته ام ! و آنها متفقاً گفتند :
خدا تو را و امان تو را لعنت کند ، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد ؟

اعلان جنگ

پس از رد امان نامه عمر بن سعد فریاد زد که :
ای لشکر خدا سوار شوید و شاد باشید که به بهشت می روید و سواره نظام لشکر بعد از نماز عصر جنگ شد .
در این هنگام امام حسین ( علیه السلام ) در جلوی خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تکیه داده و سر بر زانو نهاده بود زینب کبری شیون کنان به نزد برادر آمد و گفت :
ای برادر ! این فریاد و هیاهو را نمی شنوی که هر لحظه به ما نزدیکتر می شود ؟
امام حسین ( علیه السلام ) سربرداشت و فرمود : خواهرم ، رسول خدا را همین حال در خواب دیدم به من فرمود : تو به نزد ما می آیی .
زینب از شنیدن این سخنان بی تاب شد که بی اختیار محکم به صورت خود زد و بنای بیقراری نهاد .
امام گفت : ای خواهر ، جای شیون نیست خاموش باش خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند .
در این اثنا حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) آمد و به امام ( علیه السلام ) عرض کرد :
ای برادر ! بر اسب خود سوار شو و از آنها بپرس : مگر چه روی داده ؟ و برای چه به اینجا آمده اند ؟

حضرت عباس ( علیه السلام ) با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جمله آنان بودند نزد سپاه دشمن آمده و پرسید : چه رخ داده و چه می خواهید ؟
گفتند : فرمان امیر است که به شما بگوییم یا حکم او را بپذیرید و یا آماده کار زار شوید .
حضرت عباس ( علیه السلام ) گفت : از جای خود حرکت نکنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد ابی عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض کنم . آنها پذیرفته و حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) به تنهایی نزد امام حسین ( علیه السلام ) رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید و این در حالی بود که بیست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصیحت می کردند و آنان را از جنگ با حسین برحذر می داشتند و در ضمن از پیشروی آنها به طرف خیمه ها جلوگیری می کردند .

امام ( علیه السلام ) به حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) فرمود : اگر می توانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تاخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم . خدای متعال می داند که من بخاطر او نماز و تلاوت کتاب او ( قرآن ) را دوست دارم .

یک شب مهلت برای راز و نیاز
پس حضرت عباس ( علیه السلام ) نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را برای نماز و عبادت مهلت خواست عمر بن سعد در موافقت با این درخواست مردد بود و سرانجام از لشکریان خود پرسید که : چه باید کرد ؟
عمروبن حجاج گفت : سبحان الله اگر اهل دیلم ( کنایه از مردم بیگانه ) و کفار از تو چنین تقاضائی می کردند سزاوار بود که با آنها موافقت کنی .
قیس بن اشعث گفت : درخواست آنها را اجابت کن بجان خودم سوگند که آنها صبح فردا با تو خواهند جنگید .
ابن سعد گفت : بخدا سوگند که اگر بدانم چنین کنند هرگز با درخواست آنها موافقت نکنم .
و عاقبت فرستاده ابن سعد به نزد حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) آمد و گفت :
ما به شما تا فردا مهلت می دهیم اگر تسلیم شدید شما را به نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد و اگر سرباز زدید ، دست از شما برنخواهیم داشت .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi
۵-۹-۱۳۹۱, ۰۱:۳۷ :عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۹-۱۳۹۱ ۰۹:۴۷ :صبح، توسط STAR.)
ارسال: #9
RE: روز شمار محرم
خطبه امام حسین ( علیه السلام ) شب عاشورا:
امام حسین ( علیه السلام ) یاران خود را نزدیک غروب به نزد خود فراخواند .
حضرت علی بن الحسین ( علیه السلام ) می فرماید :
من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالیکه بیمار بودم پدرم به اصحاب خود فرمود :

" اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ ، اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لک من الشاکرین ، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خیرا من اصحابى ولا اهل‌بیت ابر ولا اوصل من اهل ‌بیتى فجزاکم الله جمیعا عنى خیرا . الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لکم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیکم منى ذمام ، هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه و جملا و لیاخذ کل رجل منکم بید رجل من اهل‌ بیتى فجزاکم الله جمیعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادکم و مدائنکم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غیرى . "

من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌ بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌ بیتم نمى ‌شناسم ، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد ! من مى‏ دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید . من به شما اجازه مى ‏دهم و بیعت خود را از شما بر مى ‏دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده کنید و هر یک از شما دست یک تن از اهل‌ بیت مرا بگیرید و در روستا ها و شهر ها پراکنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد . این مردم ، مرا مى ‏خواهند و چون بر من دست یابند با شما کارى ندارند .


خدای را ستایش می کنم بهترین ستایش ها و او را سپاس می گویم درخوشی و ناخوشی . بارخدایا ! تو را سپاسگزارم که ما را به نبوت گرامی داشتی و علم قرآن و فقه دین را به ما کرامت فرمودی و گوشی شنوا و چشمی بینا و دلی آگاه به ما عطا کردی ، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده . من یارانی بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بیتی فرمانبردارتر و به صله رحم پای بندتر از اهل بیتم نمی شناسم . خدا شما را بخاطر یاری من جزای خیر دهد . من می دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید .
من به شما اجازه می دهم و بیعت خود را از شما برمی دارم تا از سیاهی شب برای پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده کنید و هر یک از شما دست یک تن اهل بیت مرا بگیرید و در روستا ها و شهر ها پراکنده شوید تا خداوند فرج خود را برای شما مقرر دارد . این مردم مرا می خواهند و چون بر من دست یابند با شما کاری ندارند .

پاسخ یاران امام حسین ( علیه السلام )
برادران امام و فرزندان و برادر زادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر ( فرزندان حضرت زینب ( علیهاالسلام ) ) به امام عرض کردند : ما برای چه دست از تو برداریم ؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم ؟ خدا نکند هرگز چنین روزی را ببینیم .
ابتدا حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروی کردند و جملاتی همانند ، برزبان راندند .
پس امام حسین ( علیه السلام ) روی به فرزندان عقیل نمود و فرمود : شما را کشته شدن مسلم کافی است بروید که من شما را اذن دادم .
آنها گفتند : سبحان الله مردم چه می گویند ؟ می گویند ما بزرگ سالار خود و عمو زادگان خود که بهترین مردم بودند در دست دشمن رها کردیم و با آنها به طرف دشمن تیری رها نکردیم و نیزه و شمشیری علیه دشمن به کار نبردیم ! نه ! بخدا سوگند چنین نکنیم ، بلکه خود و اموال و اهل خود را فدای تو سازیم و در کنار تو بجنگیم و هر جا که روی کنی با تو باشیم ننگ باد بر زندگی پس از تو .
سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت :
بهانه ما در پیشگاه خدا برای تنها گذاردن تو چیست ؟ بخدا سوگند این نیزه در سینه آنها فرو برم و تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله کنم اگر سلاحی نداشته باشم که با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب می کنم . بخدا سوگند که ما تو را رها نکنیم تا خدا بداند که حرمت پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم ، بخدا قسم اگر بدانم که کشته می شوم و بعد زنده می شوم و سپس مرا می سوزانند و دیگر بار زنده می گردم و سپس در زیر پای ستوران بدنم درهم کوبیده می شود و تا هفتاد بار این کار را در حق من روا بدارند هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم و چرا چنین نکنم که کشته شدن یکبار و پس از آن کرامتی است که پایانی ندارد .
پس از او زهیر بن قین برخاست و گفت بخدا سوگند دوست دارم کشته شوم ، باز زنده گردم ، و سپس کشته شوم تا هزار مرتبه تا خدا تو را و اهل بیت تو را از کشته شدن در امان دارد .

مرگ از عسل شیرین تر است
حضرت قاسم بن حسن ( علیه السلام ) به امام حسین ( علیه السلام ) عرض کرد :
آیا من هم در شمار شهیدانم ؟
امام حسین ( علیه السلام ) با عطوفت و مهربانی فرمود : ای فرزندم مرگ در نزد تو چگونه است ؟
عرض کرد : ای عمو مرگ در کام من از عسل شیرین تر است .

و چه زیبا است این شعر در توصیف این نوجوان :

گرچه من خود کودکى نو رسته ‏ام
لیک دست از زندگانى شسته ‏ام
کرده در روز ولادت مام من
باز با شهد شهادت کام من

امام حسین ( علیه السلام ) فرمود : عمویت به فدای تو باد آری تو نیز از شهیدان خواهی بود آن هم پس از رنجی سخت و پسرم عبدالله نیز کشته خواهد شد .

قاسم گفت : اى عمو ! مگر لشکر دشمن به خیمه ‏ها هم حمله مى ‏کنند تا عبدالله شیرخوار هم شهید شود ؟!

امام علیه ‏السلام فرمود : عمویت به فدایت تو باد ! عبدالله کشته خواهد شد هنگامى که دهانم از شدت عطش خشک شود و به خیمه‏ ها آمده آب با شیر طلب کنم و چیزى نیابم ، فرزندم عبدالله را طلب مى‏ کنم تا از رطوبت دهانش بنوشم ، چون او را نزد من آوردند قبل از آن که لبانم را بر دهان او بگذارم ، شقاوت پیشه ‏اى از لشکریان دشمن ، گلوى فرزند شیر خوارم را با تیر پاره کند و خون او بر دستانم جارى شود ، آنگاه است که دست به آسمان بلند کنم و از خدا طلب صبر نمایم و به ثواب او دل بندم ، در این حال نیزه ‏هاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خیمه ‏ها زبانه کشد و من بر آنها حمله خواهم کرد و آن لحظه ، تلخ‏ ترین لحظه دنیاست و آنچه خدا خواهد ، واقع شود .

على بن الحسین علیه ‏السلام فرمود : قاسم با شنیدن این سخنان زار زار گریست و ما نیز گریستیم و بانگ شیون و زارى از خیمه‏ ها بلند شد .

ایستادگی تا مرز شهادت
از حضرت علی بن الحسین ( علیه السلام ) نقل شده است که فرمود : چون پدرم به اصحاب فرمودند که بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستید اصحاب و یاران آن حضرت بر فداکاری و وفاداری خود تا مرز شهادت در کنار امام پافشاری نمودند .
امام در حق آنها دعا کرده فرمودند : سرهای خود را بلند کنید و جایگاه خود را ببینید یاران و اصحاب امام نظر کرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده کردند و امام حسین ( علیه السلام ) منزلت رفیع هر کدام را به آنها نشان می داد .
بعد از این معجزه امام ( علیه السلام ) بود که اصحاب با سینه های فراخ و صورت های برافروخته به استقبال نیزه ها و شمشیر ها می رفتند تا زودتر به جایگاهی که در بهشت دارند، برسند .

حفر حندق در اطراف خیام
امام علیه ‏السلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى که در پشت خیمه ‏ها بود ، در محلى که اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خیمه ‏ها حفر کرده بودند، بریزند ، زیرا هر لحظه احتمال شبیخون دشمن از پشت خیمه ‏ها مى ‏رفت . امام علیه ‏السلام دستور داد به محض حمله دشمن ، آن چوب ‌ها و نى ‏ها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خیمه ‏ها قطع شود و فقط از یک قسمت که یاران امام مستقر بودند ، نبرد صورت پذیرد ، و این تدبیر براى اصحاب امام بسیار سودمند بود .


تحکیم مواضع
امام حسین ( علیه السلام ) از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد که خیمه ها را نزدیک یکدیگر قرار داده و طناب بعضی را در بعض دیگر ببرند و لشکر دشمن را در روبروی خود قرارداده و خیمه ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند بگونه ای که خیمه ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپری کردند و آن شب اصلا نخوابیدند .

غسل شهادت
امام علیه ‏السلام حضرت على اکبر را با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده فرستاد تا آب آوردند ، آنگاه روى به یاران خود نموده و فرمودند : برخیزید و آب بنوشید که این آخرین توشه شماست ، و وضو گرفته و غسل کنید و لباس‌ هاى خود را بشوئید تا کفن شما باشد .

اشعار امام علیه ‏السلام
على بن الحسین علیه ‏السلام مى‏ گوید : من شب عاشورا در کنارى نشسته بودم و عمه ‏ام زینب نیز نزد من بود و مرا پرستارى مى‏ کرد ، ناگهان پدرم برخاست و به خیمه دیگرى رفت و جوین غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشیر او را اصلاح مى‏ کرد ، و پدرم این اشعار را مى ‏خواند :

" یا دهر اف لک من خلیلکم لک بالاشراق و الاصیل من صاحب و طالب قتیلو الدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیلو کل حى سالک سبیلى . "

این اشعار را پدرم دو یا سه بار تکرار کرد ، من مقصود او را یافتم ، پس بغض گلویم را گرفت ولى خوددارى کرده و سکوت کردم و دانستم که بلا نازل گردیده است . اما عمه ‏ام زینب چون اشعار امام را شنید به خاطر رقت قلب و احساس لطیفى که داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى که لباسش به زمین کشیده مى‏ شد ، نزد پدرم رفت و گفت : واى از این مصیبت ! اى کاش مرا مرگ در کام خود مى‏ گرفت و زندگانى مرا تمام مى ‏کرد ! امروز مادرم فاطمه ، و پدرم على ، و برادرم حسن در کنارم نیستند ، اى جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان .

پس امام حسین علیه ‏السلام به سوى خواهر نگریست و فرمود : خواهرم ! شکیبایى تو را شیطان نرباید ! و چشمان آن حضرت را اشک فرا گرفت و گفت : اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مى ‏خوابید .

عمه ‏ام گفت : آیا تو را به ستم خواهند کشت و این دل مرا بیشتر جریحه ‌دار کرده و مى ‏سوزانند ؟! پس به روى خود سیلى زد و گریبان چاک کرد و بیهوش افتاد .

امام حسین علیه ‏السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود : اى خواهر ! تقواى خدا را پیشه کن و به شکیبایى خود را تسلى ده و بدان که اهل زمین مى‏ میرند و اهل آسمان نمى ‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا ، همان خدایى که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است ، پدرم بهتر از من ، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند ، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلا ها و مصیبت ‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم .

امام علیه ‏السلام خواهر خود را با اینگونه سخنان تسلى داد و به او گفت : تو را به خدا که در مصیبت من گریبان خود را چاک مزن ، و صورت خود را مخراش ، و پس از شهادتم شیون و زارى مکن .

على بن الحسین علیه ‏السلام مى ‏گوید : پس از این که عمه‏ ام آرام گرفت پدرم او را در کنار من نشانید .

پیوستن گروهى به امام علیه ‏السلام
نوشته ‏اند : سى نفر از اهل کوفه که در لشکر عمر بن سعد بودند به او گفتند : چرا هنگامى که فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پیشنهاد مى ‏کند تا جنگى در نگیرد ، شما هیچ کدام را نمى ‌پذیرید ؟! و پس از این اعتراض ، از لشکر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پیوستند .

بریر و ابو حرب سبیعى
ضحاک بن عبدالله مشرقى مى‏ گوید : چون شب فرا رسید ، امام حسین علیه ‏السلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند .

گروهى از سواره نظام ابن سعد که شبانه نگهبانى مى ‏دادند در اول شب از کنار خیمه ‏هاى ما گذشتند در حالى که امام حسین علیه ‏السلام این آیه را تلاوت مى‏ فرمود ( ولا یحسبن الذین کفروا انما نملى لهم خیر لانفسهم انما نملى لهم لیزادادوا اثما و لهم عذاب مهین ما کان الله لیذر المؤمنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث من الطیب . ) ، یکى از آنها گفت : به خداى کعبه قسم که ما همان پاکان هستیم که از شما جدا گردیده‏ ایم !! او مى‏ گوید : من او را شناختم به بریر بن خضیر گفتم : این مرد را مى ‏شناسى ؟

بریر گفت : نه .

گفتم : او ابو حرب سبیعى است که عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعید بن قیس به علت جنایتى که انجام داده بود او را به زندان افکند .

بریر بن خضیر به او گفت : اى فاسق ! گمان مى ‏کنى که خدا تو را در زمره پاکان قرار داده است ؟!

او به بریر بن خضیر گفت : تو کیستى ؟!

گفت : من بریر بن خضیرم .

او گفت اى بریر ! به خدا سوگند که بر من بسیار گران است که به دست من هلاک شوى .

امام علیه ‏السلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد که خیمه ‏ها را نزدیک یکدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشکر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمه ‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه ‏اى که خیمه‏ ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند . سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى کردند و آن شب اصلاً نخوابیدند .

بریر گفت : آیا مى ‏توانى از آن گناهان بزرگى که مرتکب شده ‏اى ، توبه کنى و به سوى خدا باز گردى ؟ به خدا قسم که پاکیزگان مائیم و شما همه پلیدید .

گفت : من هم بر درستى سخن تو گواهى مى‏ دهم !

ضحاک بن عبدالله به او گفت : واى بر تو ! این معرفت چه سودى به حال تو دارد ؟!

گفت : فدایت شوم ! پس چه کسى ندیم یزید بن عذره باشد که هم اکنون با من است ؟!

بریر گفت : تو مردى سفیه و نادانى ، پس او بازگشت .

نگهبانان ما آن شب عزرة بن قیس احمسى و سواران او بودند .

در تدارک لقاء
امام علیه ‏السلام دستور دادند تا خیمه ‏اى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند ، عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در آن خیمه به نوبت ایستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت کنند . بریر با عبدالرحمن مزاح و شوخى مى‏ کرد ! عبدالرحمن گفت که : حالا وقت مزاح نیست ! بریر گفت : خویشان من مى‏ دانند که من هرگز نه در جوانى و نه در کهولت ، اهل شوخى نبوده ‏ام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله میان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌ بینم .

نافع بن هلال و امام علیه ‏السلام

امام در نیمه شب بیرون آمد و خیمه ‏ها و تپه ‏هاى اطراف را نگاه مى‏ کرد ، نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمده و به دنبال حضرت حرکت مى ‏کرد ، امام از نافع پرسید : چرا به دنبال من مى‏ آیى ؟!

نافع گفت : یابن رسول الله ! دیدم که شما به طرف لشکر دشمن مى‏ روید ، بر جان شما بیمناک شدم .

امام فرمود : من اطراف را بررسى مى ‏کنم تا ببنیم که فردا دشمن از کجا حمله خواهد کرد .

نافع مى ‏گوید که : امام علیه ‏السلام بازگشت در حالى که دست مرا گرفته و مى ‏فرمود : به خدا سوگند این وعده ‏اى است که در آن خلافى نیست ؛ پس به من فرمود : این راه را که در میان دو کوه قرار گرفته ، مشاهده مى ‏کنى ؟ هم اکنون در این تاریکى شب ، از این راه برو خود را نجات بده !

نافع بن هلال خود را بر قدم ‌هاى امام انداخت و گفت : مادرم در سوگم بگرید اگر چنین کنم ، خدا بر من منت نهاده که در جوار تو شهید شوم .

سپس امام علیه‏ السلام داخل خیمه زینب گردید ، نافع مى ‏گوید : من در بیرون خیمه ایستاده و منتظر آن حضرت بودم ، شنیدم که حضرت زینب به امام مى ‏گفت : آیا از تصمیم یارانت آگاهى؟ و مى ‏دانى که تو را فردا رها نخواهند کرد ؟!

امام علیه ‏السلام فرمود : همانگونه که کودک به پستان مادر علاقمند است ، آنها نیز به شهادت علاقه دارند !

نافع مى‏ گوید : چون این سخن را شنیدم نزد حبیب بن مظاهر آمده و او را از جریان امر آگاه ساختم ، حبیب گفت : اگر منتظر دستور امام نبودم ، همین الان به دشمن حمله مى ‏کردم .

نافع مى ‏گوید : به او گفتم : امام هم اکنون نزد خواهرش زینب است ، آیا ممکن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگویند که زنها آرامش پیدا کنند ؟

حبیب ، یاران امام را صدا کرد ، همگى آمدند و در کنار خیمه ‏هاى آل البیت فریاد بر آوردند که : اى خاندان رسول خدا ! این شمشیر هاى ماست ، قسم خورده ‏ایم که آنها را در غلاف نکرده و با دشمن شما مبارزه کنیم ، و این نیزه ‏هاى ماست که در سینه دشمن قرار خواهد گرفت .

پس زنان از خیمه ‏ها بیرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاک سرشت ! از دختران پیامبر و فرزندان امیر‌المؤمنین حمایت کنید و به دنبال این سخن ، همه اصحاب گریستند .

رؤیای امام حسین ( علیه السلام )
به هنگام سحر امام حسین ( علیه السلام ) به خوابی سبک فرو رفت و چون بیدار شد فرمود : یاران من ، می دانید هم اکنون درخواب چه دیدم ؟
اصحاب گفتند : یا بن رسول الله چه دیدی ؟
فرمود : سگانی را دیدم که به من حمله می کردند تا مرا پاره پاره کنند و در میان آنها سگی دورنگ را دیدم که نسبت به من از دیگر سگان وحشی تر و خون آشام تر بود ! گمان کنم آن مردی باشد که مرا خواهد کشت . در دنباله این خواب ، جدم رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) را دیدم که تعدادی از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود : فرزندم ، تو شهید آل محمدی و اهل آسمان ها و کروبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادی می کنند و امشب بهنگام افطار نزد من خواهی بود شتاب کن و کار را به تأخیر مینداز این فرشته ای است که از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه سبز رنگی قرار دهد . یاران من این خواب گویای آن است که اجل نزدیک و بی تردید هنگام رحیل و کوچ از این جهان فانی فرا رسیده است .

روز عاشورا
سپیده دم امام حسین علیه ‏السلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مبارکش را به سوى آسمان برداشت و گفت :

" اللهم انت ثقتى فى کل کرب و رجائى فى کل شده ، و انت لى فى کل امر نزل بى ثقه وعده ، کم من هم یضعف فیه الفواد و تقلّ فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو نزلته بک و شکوته الیک رغبته منى الیک عمن سواک ففرجته و کشفته فانت ولى کل نعمه و صاحب کل حسنه و منتهى کل رغبه ؛
خداوندا ! تو پناه منى در مشکل ‌ها ، و امید منى در سختی‌ ها ، و ملجأ و یاورم هستى در آنچه که بر من نازل شود ؛ پروردگارا ! از چه دل زخم ‌هاى رنج آورى که قلب را شکسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نیش دشمن را به همراه ، به تو شکایت مى ‏کنم که امید به تو بى ‌نیازى از دل دادن با دیگرى است ، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنه‏ هاى امید را که تو راست تمام نعمت‌ ها و از آن توست همه خوبی ‌ها و تویى تنها مقصود آرزو ها."

سپس امام حسین علیه ‏السلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود : خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است ، بر شما باد که صبر و شکیبایى را پیشه خود سازید .

تعداد یاران امام حسین علیه‏ السلام
تعداد اصحاب امام حسین علیه ‏السلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بوده است . و از محمد بن ابى طالب نقل شده که پیادگان هشتاد و دو نفر بودند . و سید ابن طاووس از امام باقر علیه ‏السلام نقل کرده است که تعداد یاران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پیاده بودند .

امام حسین علیه ‏السلام زهیر بن قین را در میمنه سپاه خود قرار داد ، و حبیب بن مظاهر را بر میسره سپاه گمارد ، و پرچم را به دست برادرش عباس علیه ‏السلام سپرد ، و خیمه ‏ها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر کرد خندقى را که در پشت خیمه ‏ها حفر کرده بودند از نى و هیزم انباشته و آنها را آتش زدند که دشمن نتواند از پشت حمله کند .

سپاه عمر بن سعد
عمر بن سعد نیز عبدالله بن زهیر ازدى را بر جمعى از سپاهیان که اهل مدینه بودند ، امیر کرد ، و قیس بن اشعث بن قیس را فرماندهى قبیله ربیعه و کنده داد ، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهیان مذحجى و اسدى ، و حر بن یزید ریاحى را به فرماندهى قبیله تمیم و همدان گمارد ( و تمامى این گروه‌ ها در صحنه جنگ با امام حسین علیه ‏السلام حضور داشتند به جز حر بن یزید که توبه کرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسید .)

بعد از این تقسیم مسئولیت ‌ها - که ریشه قومى داشت - عمر بن سعد ، عمرو بن حجاج زبیدى را بر میمنه لشکر ، و شمر بن ذى الجوشن را بر میسره ، و عروه بن قیس احمسى را بر سواره نظام ، و شبث بن ربعى را بر پیاده نظام خود گمارد ، و پرچم را به درید ، غلامش سپرد .

حرکت سپاه دشمن
سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمه ‏ها نموده و اطراف خیام امام حسین علیه ‏السلام را محاصره کردند با خندقى که به دستور امام حسین علیه ‏السلام در اطراف خیمه ‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند ، برخورد کردند ، شمر بن ذى الجوشن ( علیه اللعنه ) نعره بر آورد که : اى حسین ! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ ، به استقبال آتش رفته ‏اى ؟ !

امام حسین علیه‏ السلام فرمود : این کیست ؟ گویا شمر بن ذى الجوشن است !
گفتند : آرى .

اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود : اى پسر زن چران ! تو به عذاب آتش سزوارترى .

مسلم بن عوسجه تصمیم گرفت که شمر را هدف تیر قرار دهد ، امام حسین علیه ‏السلام او را از این کار باز داشت !

عرض کرد : بگذارید تا این فاسق را که از سردمدران ستمکاران است به تیر بزنم که فرصت خوبى است .

امام حسین علیه ‏السلام فرمود : او را به تیر مزن زیرا من دوست ندارم که آغازگر جنگ با این گروه باشم .

در آن زمان ، حضرت سوار بر شترى شد و ما بین دو لشکر ایستاد و اهل عراق را ندا کرد و بعد از حمد 52 و صلوة ، نسب خود را اظهار نمود و بیان فرمود که آیا شما نیستید که نامه هاى متواتر بمن نوشتید و مرا بدینجا دعوت کردید. الحال چه شده ؟ آیا من کسى را کشته ام یا کسى را آسیبى زده ام یا مالى از کسى برده ام ؟ براى چه براى کشتن من جمع شده اید؟
عمر سعد تیرى بچله کمان گذاشت و با لشکر گفت که شهادت دهید نزد امیر که من بودم اول کسى که تیر بجانب حسین افکند. همینکه آن تیر را افکند، لشکر او نیز سید الشهداء را تیر باران کردند .

حضرت فرمود باصحاب خود که خدا رحمت کند شماها را ، مهیا شوید مرگى را که چاره ندارید و در همان ساعت جماعتى از اصحاب آنجناب شهید شدند و پیوسته یک یک بمیدان رفتند و شهید شدند تا وقت ظهر شد . ابو ثمامه عرض کرد وقت زوال است مى خواهیم یک نمازى دیگر با شما بجا بیاورم . از لشکر عمر سعد مهلت نماز خواستند . آن کافران بى حیا ، مهلت ندادند . لاجرم زهیر بن قین و سعید بن عبدالله خود را وقایه آن جناب کردند و هر تیر و نیزه که وارد مى شد بر بدن خود مى خریدند تا آن جناب نماز خود را تمام کرد .

عبد الله حنفی که خود را سپر امام حسین (ع) قرار داده بود ، متحمل سیزده تیر دشمن شد و عاقبت در حال دفاع از وجود شریف امام حسین (ع) به لقاء الله پیوست .

جناب على اکبر ، چون خواست به میدان برود ، پدر نگاه مأیوسانه به قامت او کرد ، گریه او را فرو گرفت و کلمات معروفه اللهم اشهد على هولاء القوم را فرمود . على اکبر چون به میدان رفت و جنگ کرد و تشنگى در او خیلى تأثیر کرد ، برگشت نزد پدر و گفت : یا ابا العطش قد قتلنى و ثقل الحدید اجهدنى .
خدا داند که در این حال چه بر آن پدر مهربان گذشت که آبى نداشت که جگر تفته فرزندش را خنک کند . لاجرم سخت بگریست و على به میدان برگشت و جهاد کرد تا او را شهید کردند . همینکه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبیه رسول خدا (ص) را به خون و غبار آلوده دید ، صورت به آن صورت نهاد و فرمود :
قتل الله قوما قتلوک ما اجرئهم على الرحمن و على انتهاک حرمة الرسول على الدنیا بعدک العفاء .
و هکذا ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دست هاى جناب ابوالفضل و کیفیت شهادت آن مظلوم و سایر شهداء که مجال ذکر نیست .
بالاتر از همه تذکر شهادت آن طفل رضیع است . نمى دانم که سید مظلومان چه حالى داشته آن وقتى که آن طفل را به آن جناب دادند که آبى براى او بگیرد عوض آنکه آن قوم بی حیا آن طفل را آب دهند تیرى به گلوى نازک او زدند که آن طفل در دست پدر ، جان داد و تأمل کن در حال عبدالله بن الحسن آن هنگامى که عموى خود را در قتلگاه میان لشکر تنها دید از خیمه نزد آن جناب دوید ، وقتى رسید که ظالمى شمشیر بلند کرده بود که آنحضرت زند . عبدالله گفت واى بر تو ، اى فرزند خبیثه مى خواهى عموى مرا بکشى . پس دست خود را سپر کرد . شمشیر دست مقدس او را قطع کرد و به پوست آویزان شد . پس آن مظلوم ناله اش بلند شد که یا اماه عماه .
حضرت او را در دامن گرفت و او را تسلى میداد که حرمله او را تیرى بزد و شهید کرد .
ملاحظه کن و کیفیت شهادت خود آن مظلوم را ببین که چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بیت او . خصوص آن وقتى که به جهت وداع ایشان به خیام آمد و آنها را صدا زد و با یک یک وداع کرد و امر به صبر فرمود و آن لباس کهنه را طلبید و در زیر جامه هاى خود پوشید و به میدان رفت و رجز خواند و با آن حال تشنگى و داغ هاى کمرشکن که آن حضرت دیده بود ، چه نوع مبارزت و شجاعتى از آن حضرت ظاهر شد تا آنکه پیشانى مقدسش را شکستند . جامه بلند کرد که خون از چهره پاک نماید ، تیر زهر آلود سه شعبه به قلب مبارکش رسید ، همین که آن تیر را از قفا بیرون کشید ، مانند ناودان خود از جاى آن جارى شد . حضرت دست ها را از آن پر می کرد و به جانب آسمان می ریخت و هم به سر و صورت خویش می مالید .
در این وقت بواسطه آن زخم و زخم هاى فراوان دیگر که بر بدنش بود ضعف و ناتوانى عارض آن جناب شد ، از کارزار ایستاد . مالک بن یسر به جانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشیرى بر سر مبارکش زد که کلاه زیر عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب نیزه بر پهلوى مبارکش زد که از اسب بر روى زمین افتاد .

زینب چون این بدید ، از خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت واخاه و اسیداه وا اهل بیتاه . اى کاش ‍ آسمان خراب مى شد و بر زمین مى افتاد و کاش کوه ها از هم مى پاشید و عمر سعد را فرمود : اى عمر ! ابو عبدالله را مى کشند و تو او را نظاره مى کنى . آن ملعون جواب نگفت .
زینب با لشکر فرمود : واى بر شما مگر میان شما یک نفر مسلمان نیست . احدى جواب او را نداد و بالجمله شمر لشکر را ندا کرد که مادر بر شما ها بگرید چه انتظار مى برید ، چرا کار حسین را تمام نمی کنید .

پس از نماز ظهر عاشورا ، باقیمانده یاران امام حسین (ع) نیز یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند . شیر مردانی چون زهیر بن قین ، نافع بن هلال ، مسلم بن عوسجه ، حبیب بن مظاهر ، حرّ بن یزید ، بریر بن خضیر و دلیر مردانی از بنی هاشم چون علی اکبر (ع) ، عباس بن علی (ع) ، قاسم بن حسن (ع) ، عبدالله بن مسلم (ع) و افرادی دیگر در یاری مولا و سرورشان امام حسین (ع) جنگیدند و سرانجام به دست دشمنان اهل بیت (ع) ، مظلومانه به شهادت رسیدند و بنحوى جهاد کردند و شهید شدند که از تصور حالشان ، جگر ها آتش می گیرد .

پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله کردند .

امام حسین (ع) پس از آن که همه یاران خود را از دست داد ، بانوان عصمت پناه را در خیمه ای گرد آورد و آنان را تسلی و دلداری داد و به صبر و شکیبایی سفارش نمود و با قلبی شکسته از آنان خداحافظی کرد . آن حضرت ، فرزندش امام زین العابدین (ع) را که در بیماری سختی به سر می برد ، جانشین خویش قرار داد و با او نیز وداع کرد و آماده نبرد با دشمن گردید . امام حسین (ع) به تنهایی ، ساعاتی با نیرو های گسترده دشمن مبارزه کرد و تعداد زیادی از آنان را کشته و زخمی نمود .

خود آن حضرت نیز زخم های فراوانی در میدان مبارزه متحمل شد و بر اثر آن ها، از زین اسبش " ذوالجناح " به زمین افتاد و مورد هجوم وحشیانه دشمن قرار گرفت .

سرانجام شمر بن ذی الجوشن ، با قساوت و بی رحمی تمام به بدن خونین و کم رمق آن حضرت نزدیک شد و سر مبارکش را از قفا جدا کرد و بدین طریق ، روح شریفش را به اعلی علیین به پرواز در آورد .
حصین بن نمیر تیرى بر دهان مقدسش زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و رزعة بن شریک ضربتى بر شانه چپش زد و سنان بن انس نیزه بر گلوى مبارکش فرو برد و تیرى بر نحر شریف آن مظلوم زد .
پس آن جناب را شهید کردند بنحوى که ذکرش را شایسته نمى دانم . پس از آن ، بدن مقدسش را برهنه کردند و لشکر به خیام محترمش ریختند و آنچه در خیمه ها بود ، بردند و زن هاى داغ دیده را بیازردند . زنها ناله هاشان بلند شد . عمر سعد به جانب خیام آمد . زنها نزدیک او جمع شدند و چنان صیحه کشیدند و گریستند که ابن سعد بحال آنها رقت کرد . فریاد زد که کسى متعرض ایشان نشود . زنها خواهش لباس هاى ربوده خود را نمودند . عمر سعد حکم به رد کرد ، لکن کسى بر ایشان رد نکرد و این واقعه ، مفصل است و مقام را گنجایش بیش از این نیست والى الله المشتکى و هو المستعان .

جنایات سپاه عمر بن سعد ، در عصر عاشورا - عاشورا ( دهم محرم ) ، سال 61 هجری قمری

پس از شهادت جانسوز ابا عبدالله الحسین (ع) و هفتاد و دو تن از یاران فداکار وی در صبح و عصر عاشورا ، دشمنان اهل بیت (ع) جنایت های دیگری در عصر عاشورا مرتکب گردیدند ، که به طور اختصار به آن ها اشاره می کنیم :

غارت خیمه های حسینی
سپاهیان عمر بن سعد ، به ویژه جنایت کاران گروه نابکار و سفاک شمر بن ذی الجوشن ، پس از شهادت امام حسین (ع) به خیمه های آن حضرت یورش برده و آن ها را غارت کردند و چهارپایان ، لباس ها ، صندوق ها ، اسلحه ها ، خوارکی ها و هر چه یافتند ، تمامی آن ها را به یغما بردند . آنان ، حتی حریم اهل بیت (ع) را مراعات نکرده و زیور آلات و البسه بانوان را به اجبار از آنان ستاندند و به تاراج بردند . به طوری که زنان اهل بیت (ع) ناچار شده و به عمر بن سعد پناهنده گردیده و از شدت جنایت کاری شمر و گروه نابکارش شکایت کردند . با این که عمر بن سعد به ظاهر دستور داد که از غارت خیمه ها دست بردارند ، با این حال منافقان و جنایتکاران به پست فطرتی و فرومایه گی خویش ادامه دادند .

آتش زدن خیمه ها
پس از غارت ، اقدام به آتش زدن خیمه ها نمودند . در اندک مدتی تمامی خیمه ها هر چه در آن ها بود ، در آتش ظلم یزیدیان سوخت و نابود شد و حتی جان بازماندگان و یتیمان کاروان حسینی ، با خطر آتش سوزی مواجه گردید و بدین منظور ، زینب کبری (س) به آنان دستور داد که از خیمه ها بیرون رفته و به اطراف پناهنده شوند . تا از این طریق از آتش سوزان خیمه ها در امان بمانند .

اسب دوانی بر پیکر شهیدان

عمر بن سعد ، بنا به دستور کتبی عبیدالله بن زیاد ، پس از شهادت امام حسین (ع) و یاران او در کربلا ، تصمیم به اسب دوانی بر پیکر های خونین شهیدان گرفت .

ده نفر از منافقان و دشمنان اهل بیت (ع) برای این کار پیش قدم شده و پس از نعل بندی اسبان خویش بر پیکر های شهیدان کربلا ، اسب تاختند و پیکر های پر از جراحت و بی سر شهیدان را در هم شکستند .

ارسال سر مقدس امام حسین (ع) به کوفه
عمر بن سعد ، برای خوش خدمتی بیشتر به دستگاه ظالمانه اموی ، دستور داد سر بریده امام حسین (ع) را در عصر عاشورا با شتاب و سرعت به کوفه ببرند و عبیدالله را از پایان یافتن غائله کربلا با خبر گردانند . مأموریت رساندن سر مقدس امام حسین (ع) بر عهده خولی بن یزید اصبحی گذاشته شد . ولی وی شب هنگام به کوفه رسید و در آن وقت ، دارالاماره بسته بود . به همین جهت شب را در خانه خویش گذرانید و سر امام حسین (ع) را از ترس همسرش در تنوری پنهان کرد و در بامداد روز یازدهم به دارالاماره رفت و سر آن حضرت را تحویل عبیدالله بن زیاد داد .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi
۶-۹-۱۳۹۱, ۰۹:۵۵ :صبح
ارسال: #10
RE: روز شمار محرم
روز یازدهم محرم:

بدان که چون روز عاشورا عمر سعد به کار قتل امام حسین بپرداخت سر مبارک آنحضرت را به خولى و حمید بن مسلم سپرد و در همان روز عاشورا ایشان را به نزد ابن زیاد روانه کرد و بقیه سرها را نیز در میان قبائل پخش کرد تا به نزد ابن زیاد برند و بسوى او تقرب جویند .
خولى بتعجیل تمام حرکت کرد ، شب یازدهم به کوفه وارد شد ، چون در آن وقت شب ، ممکن نبود ملاقات پسر زیاد ، لاجرم به خانه خود رفت و سر پسر پیغمبر را در زیر اجانه جاى داد .
از آنطرف عمر سعد شب یازدهم را در کربلا بماند و روز یازدهم تا وقت زوال نیز در کربلا اقامت کرد و بر کشتگان سپاه خویش نماز گذاشت و همگى را به خاک سپرد و چون روز از نیمه بگذشت ، امر کرد که دختران پیغمبر را بر شتران بى وطا ، سوار کردند و ایشان را چون اسیران ترک و روم روان داشتند . چون ایشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را که نظر بر جسد امام حسین و کشتگان افتاد ، لطمه بر صورت زدند و صدا به صیحه و ندبه بر داشتند .

چه بر مقتل رسیدند آن اسیران
بهم پیوست نیسان و حزیران

یکى مویه کنان گشتى به فرزند
یکى شد موکنان بر سوک فرزند

یکى از خون به صورت غازه میکرد
یکى داغ على را تازه مى کرد

به سوک گلرخان سرو قامت
بپا کردند غوغاى قیامت

نظر افکند چون دخت پیمبر
بنور دیده ساقى کوثر

بنا گه نعره هذا اخى زد
بجان خلد نار دوزخى زد

در حدیث معتبر کامل الزیاره است که حضرت سید سجاد به زائده فرمود : همانا چون روز عاشورا رسید به ما آنچه رسید از دواهى و مصیبات عظیمه و کشته گردید پدرم و کسانیکه با او بودند از اولاد و برادران و سایر اهل بیت او . پس حرم محترم و زنان مکرم آنحضرت را بر شتران سوار کردند براى رفتن به جانب کوفه . پس من نظر کردم به سوى پدر و سایر اهل بیت او که در خاک و خون آغشته گشته و بدنهاى طاهره ایشان بر روى زمین است و کسى متوجه دفن ایشان نشده ، سخت بر من گران آمد و سینه من تنگى گرفت و حالتى مرا عارض شد که همى خواست جان از تن من پرواز کند . عمه ام - زینب کبرى - چون مرا بدین حال دید ، پرسید : این چه حالت است که در تو مى بینم اى یادگار جد و پدر و برادر من ! مى نگرم ترا که مى خواهى جان تسلیم کنى . گفتم : اى عمه ! چگونه جزع نکنم و اضطراب نداشته باشم و حال آنکه مى بینم سید و آقاى خود و برادران و عمو ها و عموزادگان و اهل و عشیرت خود را که آغشته بخون در این بیابان افتاده اند و تن ایشان عریان و بى کفن است و هیچکس بر دفن ایشان نمى پردازد و بشرى متوجه ایشان نمى گردد ، گویا ایشان را مسلمان نمی دانند .

عمه ام گفت : از آنچه مى بینى دل نگران مباش و جزع مکن . بخدا قسم که این عهدى بود از رسول خدا بسوى جد و پدر و عم تو صلوات الله علیهم اجمعین و رسول خدا مصائب هر یک را به ایشان خبر داد و به تحقیق که حق تعالى در این امت پیمان گرفته از جماعتى که فراعنه ارض ایشان را نمى شناسد لکن در نزد اهل آسمان ها معروفند که ایشان این اعضاى متفرقه و جسد هاى در خون طپیده را جمع کنند و دفن نمایند و در ارض طف بر قبر پدرت سید الشهداء علامتى نصب کنند که اثر آن هرگز بر طرف نشود و به مرور ایام و لیالى محو و مطموس نگردد و هر چند که سلاطین کفره و اعوان ظلمه در محو آثار آن سعى و کوشش نمایند ظهورش زیاده گردد و رفعت و علوش بالاتر خواهد گرفت و بقیه این حدیث از جاى دیگر اخذ شود .
خیلی دلتنگت شده ام،اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که "خیلی" خوانده شود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi
ارسال پاسخ 


کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
1 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
اسیر خودم (۹-۸-۱۳۹۲, ۰۱:۱۴ :صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری