شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

شرح ماجراهای من و زلوبیازمان کنونی: ۱۸-۹-۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 1
بازدید: 331

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3.36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

شرح ماجراهای من و زلوبیا

۸-۱۱-۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ :عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۸-۱۱-۱۳۹۰ ۱۱:۳۳ :عصر، توسط mostafa haddadi.)
ارسال: #1
شرح ماجراهای من و زلوبیا
زلوبیا خواهرمه. اسمش شیلان و 6 سال از من کوچیکتره. به خاطر این بهش میگم زلوبیا که پیچ در پیچ! مثل زلوبیا!

این اسم بامحتوا رو دوستش روش گذاشت ومن بسیار ازش استقبال کردم!




حالا شرح ماجراهای من و خواهرم زولبیا:

دلم بشدت گرفته، هوس میکنم با یکی درد دل کنم. شروع میکنم به حرف زدن و شرح آلام و دردهام با تنها خواهرم... وسطاش هیجانی میشم گریه میکنم... میگم: یادته چه روزگاری... که میپره وسط حرفم و میگه چرا این شبکه میشف (آشپزی) حذف شده ؟! نکنه مثل سایتهای اینترنت ف ی ل ت ر شده و هر هر میخنده!!! زلوبیاس دیگه...









دوست دوران کارشناسیم عروسی کرده بود و خلاف قرارمون دعوتم نکرد. حسابی دلخور شدم . مثل همیشه به تنها خواهرم که سنگ صبور روزگارمه رو کردم و میگم : دیدی زهرای نامرد به قولش وفا نکرد؟ دیدی حتی یه اس نداد بگه رفیق عروسیمه؟ دیدی...؟ که زلوبیا نزدیک برق بگیردش جیغ میزنه : چرا این سه راهی کار نمیکنه؟ چرا سیم های ما اتصالی داره؟ زلوبیاس دیگه...









تمام خونه رو جارو کردم ، شیشه هارو برق انداختم ، شام درست کردم ، دارم سالاد درست میکنم که از خستگی نزدیکه تلف بشم ، میگم آجی جون قربون دستت چای دم کردم 2 تا بریز بخوریم... با کراهت میاد و دوتا چای میریزه دست وپاش شروع میکنه به لرزیدن که یکیش میریزه رو سر و تنم! داد میزنم سوختم سوختم ... غش غش میخنده و ته مونده چای رو میریزه که کار تموم بشه!!! زلوبیاس دیگه...







امتحان داشتم و بشدت استرس داشتم. نزدیکهای نهار بود و فقط من و زلوبیا خونه بودیم. ساعت یک ظهر به زور از خواب بیدارش کردم و گفتم پاشو یه چیزی حاضر کن بخوریم امتحان دارم. به هر مصیبتی بود بلند شد و رفت توی آشپزخونه... بعداز کلی سر و صدا کردن برگشت کنج بخاری نشست گفتم حتما نهار حاضرشده...میرم میبینم یه پرتقال تامسون اندازه سرش خورده و لرز کرده اومده نشسته و از نهار هم خبری نیست و بحث بی فایده س!!! زلوبیاس دیگه...
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط sima
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری