شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

شپـــلـــق.......زمان کنونی: ۲۰-۹-۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 1
بازدید: 314

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 3.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

شپـــلـــق.......

۲۸-۲-۱۳۹۱, ۰۶:۰۶ :عصر
ارسال: #1
شپـــلـــق.......
اسمش ساسان بود . معروف بود به ساسی گنده . هروقت سایه یه شکل تغار گونه رو دیوار کوچه میافتاد و زمین زیر پامون می لرزید ، می فهمیدیم که ساسی کوچولومون ! داره میاد .
بین بچه های محل معروف بود . نه به خاطر هیکل ، به خاطر شوخی هاش !! نمی دونم چرا اینقدر احساس خوشمزگی می کرد . همه یه جورایی ازش می ترسیدیم و وقتی لای انگشتاش تیغ می ذاشت ( تا موقع دست دادن با ما ... ) یا تو نوشابمون مایع ظرفشویی می ریخت ، یا هلمون می داد تو جوب آبِ پر از لجن، یا تو اسپری آب پاش (موقع تمیز کردن شیشه خونه)رنگ می ریخت ، یا .... خلاصه جرئت نمی کردیم حرفی بزنیم . وقتی با بچه ها می خواستیم بزنیم به دل طبیعت ، مجبور بودیم کلی عملیات اطلاعاتی و کماندویی انجام بدیم تا بدون اینکه اون بفهمه و خودش رو پیله ما بکنه بریم ، اما اون انگار واسه خودش سازمان جاسوسی بود . همیشه زودتر از ما سر کوچه منتظر بود ( حتی اگه ساعت 3 صبح قرار می ذاشتیم ).... خلاصه با همه این اوضاع و احوال ،گذشت . حالا من داشتم داماد می شدم و عروس هم از یک خونواده فرهنگی بود . تالار رو یه جای دور دست گرفتم و عمدا هیچ کدوم از بچه محل ها رو دعوت نکردم تا خبرش به ساسان نرسه . روز موعود فرارسید . جشن عروسیمون با شکوه هرچه تمامتر پیش می رفت ، اما چشمتون روز بد نبینه ، همین که وارد سالن شدم ، چشمم افتاد تو چشمای ساسان . حسابی تیپ زده بود و با لبخندی ملیحانه به من زل زده بود . یه لحظه پام شل شد ، اما شروع کردم به خوشامد گویی و دست دادن با مهمونا . به ساسان که رسیدم ، با احتیاط خاصی دست دادم و روبوسی کردم ( هر لحظه منتظر بودم یه ترقه بندازه تو جیبم اماخدا رو شکر اتفاق خاصی نیافتاد ) . وقتی ازش رد شدم یه نفس راحت کشیدم و با خودم فکر کردم که ساسان هم آدم شده که ...
شپــــلــــق....
نمی دونم چی اومد جلو پام که نفهمیدم چی شد و با سر رفتم تو ظرف کیک . همه مبهوت این صحنه بودن که یکدفعه صدای غرش خنده ساسان منو به خودم و چشمم افتاد به پای اون که دراز شده بود و فیلمبرداری که داشت این صحنات با شکوه رو ضبط می کرد ...
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط marjan ، Administrator
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری