شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

فراموشیزمان کنونی: ۱۴-۹-۱۳۹۵، ۰۱:۴۵ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sinderela
آخرین ارسال: par1
پاسخ: 2
بازدید: 276

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

فراموشی

۲۰-۶-۱۳۹۲, ۰۹:۵۳ :صبح
ارسال: #1
فراموشی
چمدانش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی

گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!

خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .

زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
زیر لب میگفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!
هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد؛

اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت،

هیچوقت یک پرنسس نمیشد...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Administrator ، pegah.kh ، Rastak432 ، kaka ، sahar.n ، par1
۲۱-۶-۱۳۹۲, ۰۸:۵۶ :صبح
ارسال: #2
RE: فراموشی
آره گاهی وانمود به فراموشی هم نعمتیه ....ممنونم خیلی قشنگ بود
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
16 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
Administrator (۱۳-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۱۱ :عصر)، MostafA (۲۱-۶-۱۳۹۲, ۰۱:۵۲ :عصر)، kaka (۲۱-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۲۲ :عصر)، STAR (۲۱-۶-۱۳۹۲, ۱۰:۵۱ :صبح)، mahan (۲۲-۶-۱۳۹۲, ۱۱:۱۱ :صبح)، sahar.n (۲۲-۶-۱۳۹۲, ۰۷:۱۵ :عصر)، pegah.kh (۲۰-۶-۱۳۹۲, ۱۱:۳۷ :صبح)، af.rad (۱۳-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۱۱ :عصر)، sinderela (۱۳-۷-۱۳۹۲, ۰۸:۵۸ :صبح)، tahoora (۲۱-۶-۱۳۹۲, ۰۹:۳۱ :عصر)، mina (۲۲-۶-۱۳۹۲, ۰۷:۰۷ :عصر)، Rastak432 (۲۰-۶-۱۳۹۲, ۰۱:۰۲ :عصر)، par1 (۲۱-۶-۱۳۹۲, ۰۸:۵۶ :صبح)، aminmeghnatisi (۱۱-۸-۱۳۹۲, ۰۳:۲۲ :عصر)، sadaf.sh (۱۳-۷-۱۳۹۲, ۱۲:۰۵ :عصر)، ghasemsharifan (۳-۸-۱۳۹۲, ۰۷:۴۴ :صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری