شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

فردا دیر استزمان کنونی: ۱۳-۹-۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hichkas
آخرین ارسال: hichkas
پاسخ: 1
بازدید: 292

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 17 رأی - میانگین امتیازات: 3.29
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

فردا دیر است

۲۸-۲-۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ :عصر
ارسال: #1
فردا دیر است
اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری
برای شام بیرون بروم...
ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه
در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه
کنید.اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن
دیگری برای شام بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که
این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.زن دیگری
که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش
بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط
در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای
شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته
افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک
خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما
امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت
خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی
رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن
سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند
زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با
پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.ما به
رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. پس از
اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای
منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری
خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک
بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من
هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این
لطف را در حق تو بکنم!هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم،
هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری
بود و آنقدرحرف زدیم که گردش را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم
گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من
هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با
مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم
تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز
بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی
رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم
بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا
در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی
برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه
مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دریافتم چقدر
اهمیت دارد برای صاحبان حقمان زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص
دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و عزیزان او نیست.هرگز نمیتوان این
امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی
مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن
گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست...
هیچکس . . .
دیگر به دنبال ِ همراه ِ “اوّل” نیستم ! این روزها اول ِ راه ، همه همراهند….
این روزها ، باید به دنبال ِ همراه ِ “آخر” گشت …

.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط maryam ، sinderela
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری