شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

قصیده ای زیبا ، از جناب ناصر خسرو.زمان کنونی: ۱۷-۹-۱۳۹۵، ۱۲:۰۲ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: طاقانک
آخرین ارسال: طاقانک
پاسخ: 1
بازدید: 470

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 19 رأی - میانگین امتیازات: 4.11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

قصیده ای زیبا ، از جناب ناصر خسرو.

۲۵-۱۲-۱۳۹۱, ۰۱:۳۴ :صبح
ارسال: #1
قصیده ای زیبا ، از جناب ناصر خسرو.
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد و خیره‌سری را

بری دان از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را

همی تا کند پیشه، عادت همی کن
جهان مر جفا را، تو مر صابری را

هم امروز از پشت بارت بیفگن
میفگن به فردا مر این داوری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را

به چهره شدن چون پری کی توانی؟
به افعال ماننده شو مر پری را

بدیدی به نوروز گشته به صحرا
به عیوق ماننده لالهٔ طری را

اگر لاله پر نور شد چون ستاره
چرا زو نپذرفت صورت گری را؟

تو با هوش و رای از نکو محضران چون
همی برنگیری نکو محضری را؟

نگه کن که ماند همی نرگس نو
ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

درخت ترنج از بر و برگ رنگین
حکایت کند کلهٔ قیصری را

سپیدار مانده‌است بی‌هیچ چیزی
ازیرا که بگزید او کم بری را

اگر تو از آموختن‌سر بتابی
نجوید سر تو همی سروری را

بسوزند چوب درختان بی‌بر
سزا خود همین است مر بی‌بری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را

نگر نشمری، ای برادر، گزافه
به دانش دبیری و نه شاعری را

که این پیشه‌ها است نیکو نهاده
مر الفغدن نعمت ایدری را

دگرگونه راهی و علمی است دیگر
مرالفغدن راحت آن سری را

بلی این و آن هر دو نطق است لیکن
نماند همی سحر پیغمبری را

چو کبگ دری باز مرغ است لیکن
خطر نیست با باز کبگ دری را

پیمبر بدان داد مر علم حق را
که شایسته دیدش مر این مهتری را

به هارون ما داد موسی قرآن را
نبوده‌است دستی بران سامری را

تو را خط قید علوم است و، خاطر
چو زنجیر مر مرکب لشکری را

تو با قید بی اسپ پیش سواران
نباشی سزاوار جز چاکری را

ازین گشته‌ای، گر بدانی تو، بنده
شه شگنی و میر مازندری را

اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خنیاگری را

تو برپائی آنجا که مطرب نشیند
سزد گر ببری زیان جری را

صفت چند گوئی به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را؟

به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مر جهل و بد گوهری را

به نظم اندر آری دروغی طمع را
دروغ است سرمایه مر کافری را

پسنده است با زهد عمار و بوذر
کند مدح محمود مر عنصری را؟

من آنم که در پای خوگان نریزم
مر این قیمتی در لفظ دری را

تو را ره نمایم که چنبر کرا کن
به سجده مر این قامت عرعری را

کسی را برد سجده دانا که یزدان
گزیده‌ستش از خلق مر رهبری را

کسی را که بسترد آثار عدلش
ز روی زمین صورت جائری را

امام زمانه که هرگز نرانده است
بر شیعتش سامری ساحری را

نه ریبی بجز حکمتش مردمی را
نه عیبی بجز همتش برتری را

چو با عدل در صدر خواهی نشسته
نشانده در انگشتری مشتری را

بشو زی امامی که خط پدرش است
به تعویذ خیرات مر خیبری را

ببین گرت باید که بینی به ظاهر
ازو صورت و سیرت حیدری را

نیارد نظر کرد زی نور علمش
که در دست چشم خرد ظاهری را

اگر ظاهری مردمی را بجستی
به طاعت، برون کردی از سر خری را

ولیکن بقر نیستی سوی دانا
اگر جویدی حکمت باقری را

مرا همچو خود خر همی چون شمارد؟
چه ماند همی غل مر انگشتری را؟

نبیند که پیشش همی نظم و نثرم
چو دیبا کند کاغذ دفتری را؟

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی
یکی گشته با عنصری بحتری را
چارلی چاپلین:
با پول میشه ...
با پول میشه خونه خرید ولی آشیونه ، نه!
میشه رختخواب خرید ولی خواب ، نه!
میشه ساعت خرید ولی زمان ، نه!
میشه مقام خرید ولی اِحترام ، نه!
میشه کتاب خرید ولی دانش ، نه!
میشه دارو خرید ولی سلامتی ، نه!
حتی با پول میشه...
قلب خرید ولی عشق ، نه!مهمان ها نمي توانند تصاوير را ببينند و دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  یک قصیده زیبا از حافظ طاقانک 0 1,966 ۲۵-۱۲-۱۳۹۱ ۰۱:۳۳ :صبح
آخرین ارسال: طاقانک

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری