شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

قیصر امین پورزمان کنونی: ۱۸-۹-۱۳۹۵، ۰۳:۲۱ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mostafa haddadi
آخرین ارسال: mostafa haddadi
پاسخ: 6
بازدید: 1344

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 59 رأی - میانگین امتیازات: 3.56
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

قیصر امین پور

۷-۳-۱۳۹۱, ۰۱:۲۶ :عصر
ارسال: #1
قیصر امین پور
مهمان ها نمي توانند تصاوير را ببينند و دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

مهمان ها نمي توانند تصاوير را ببينند و دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.




زندگینامه قیصر به روایت دانش‌نامه ویکی‌پدیا

قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی. او در سال ۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت.

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۶۳ بار دیگر و این بار در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد. او که در سال ۱۳۷۶ خورشیدی موفق به دریافت مدرک دکترا از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد، بعدها رساله خود با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» را در قالب کتاب منتشر کرد.[۱]

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم: طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)، منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).

از دیگر آثار قیصر امین‌پور، می‌توان به مجموعه شعر «آینه‌های ناگهان» ۱۳۷۲، «گزینه اشعار» (۱۳۷۸، مروارید) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگردان‌اند» (۱۳۸۰، مروارید)،«دستور زبان عشق» (۱۳۸۶، مروارید) اشاره کرد. «دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور، تابستان امسال در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

دكتر قيصر امين پور در بامداد روز سه شنبه هشتم آبان 1386 بر اثر عارضه قلبي در بيمارستان دي تهران در گذشت.

نمونه اشعار

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!‏

می ‌توان آيا به دل دستور داد؟

می ‌توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏

موج را آيا توان فرمود: ايست!‏

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را‏

بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می ‌دانست تيغ تيز را

در كف مستی نمی ‌بايست داد

مرگ

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط The DaRk PrOpheT ، MostafA ، Administrator
۷-۳-۱۳۹۱, ۱۰:۲۴ :عصر
ارسال: #2
RE: قیصر امین پور
کتاب‌های قیصر

- شعر و کودکی
- سنت و نوآوری در شعر معاصر
- تنفس صبح، گزیده دو دفتر شعر، تنفس صبح، در کوچه آفتاب
- مثل چشمه، مثل رود
- دستور زبان عشق: از شعرهای 85 - 80
- آینه های ناگهان: گزیده شعرهای 64-71
- گزینه اشعار: قیصر امین پور
- بی بال پریدن
- گلها همه آفتابگردانند
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۷-۳-۱۳۹۱, ۱۰:۲۷ :عصر
ارسال: #3
یادداشتی از قیصر
لحظه دیدار، قیصر امین پور



بعضی از کلمات بر گردن آدمی حق حیات دارند وآدمی نمی‌داند که آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضی از کلمات ٌ پاره های بودن ٌ آدمیند و چگونه می توانم ننویسم وقتی که یکی از پاره های بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، یکی از پـاره های دلم ، که ز تمام دلـــم عظیمتر و عزیزتر است، با لهجه ای نجیب در گوشم می گوید : بنویس!

و چنین است که پیش ازآنکه تردید را به تصمیم برسانم، دارم می نویسم: بعضی از کلمات کلمه نیستند، پاره خطی از سرنوشت تو هستند. قطعه ای ازتو، قطره ای ازخون تو… کلماتی که تو را بزرگ کرده اند.

وبعضی از کتابـها کتاب نیستند. یک دوره از خاطرات دستهای لـرزان تو بوده اند که در قطع جیبی پنهان می کردی. لابلای برگهای آن قد می کشیدی. بعضی از کتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم می زنند. این کتابها بر گردن تو حق دارند، بلکه واژهای آنها در رگهای گردنت جاری هسـتند. معلم ما بوده اند. معلمانی که بسیار بسیار شاگردان ناشناس دارند که هیچ گاه آنها را ندیده اند.

گیرم که آن چند جلسه را هم به کلاس درس او نرفته بودم و بر سر شعر ٌ مرد و مرکب ٌ و ٌ خوان هشتم ٌ با او چند و چون دانشجویانه نکرده بودم …که جوان بودم ولی جویای نام نبودم. دانشجوی جامعه شناسی بودم و در نتیجه به ادبیات بیشتر علاقه مند بودم و گهـگاه ر کلاس ادبیات معاصر شرکت می کردم. عروض را جند سال پیش از روی چند برگ مجله ای پیدا کرده بودم، آموخته بودم. اما عروض شعر نو را خوب نمی شناختم، تا اینکه اتفاقا مقاله نوعی وزن در شـعر فارسی را مثل یک قاره ناشناخته کشف کردم. همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد.

خلاصه یک نوجوان روستایی که دانشجوی آن کلاس هم نبود، آن روز وقت کلاس را به خود اختصاص داده بود. خوب یادم نیست ولی گویا کلماتی از قبیل شعر ، روایت، سمبولیسم، سیاست، مردم، عـــوام و خواص و …بین ما رد و بدل می شد. شاید بـــرای اینکه می خواستم بگویـم من هم این چیزها را می دانم. و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند. مرا که نگاهم مثل پروانه در فضای باغ او می گشت. مرا که فقط او را می دیدم و نمی شنیدم. و همین که حدیــث مهربانیش روی با من داشت برایم کافی بود.
یادم هست که در آخر صحبتهایش پرسید: تو خودت هم شعر می گویی؟

من درآنجا چیزی نگفتم، ولی بعد از کلاس دفتری از سیاه مشقهایم را به او دادم تا بخواند هفه بعد لحظه دیدار شاعر ٌ لحظه دیدار ٌ فرا رسید. روز زیبایی بود. ومــن باز گویی در جهان دیگری بودم. در سایه مجـسمه فردوسی ایستاده بودم که در آینه نمایان شد / با ابــر گیسوانش در باد و به سان رهنوردانی که در افسانه هـا گویند، گیسوانش را – چو شیری یالهاش – افشــاند: سلام بر شما از داخل کیفش دفترم را بیرون آورد و به من داد. ومن از نزدیک به هـمان تصویر دور خیره بودم. همان تصویری که نگاه نوجوانـی مرا بر روی جلد کتابهایش خیره می کرد. لحظه دیدار مثل لحظه دیدار کوتاه بود.

* * *

مگر می شود به لبها دستور داد که درست در ساعت هشت وسی دقیقه وسی ثانیه یک لبخند سی وپنج درجــه ای بزنند؟
مگر می شود برای شانه های شاعر بخشنامه ای صادر کرد درست سر یک ساعت معین را به گریه اختصاص دهند؟
شعر یعنی این! و شاعر یعنی دلی که دستور نمی گیرد. و دستی که فقط از دل دستور می گیرد. وگردنی که فقط در برابر راستی خم می شود.

پس زیبا باش، تا تو را بسرایند!
پس راست باش، تا تو را بسرایند!
تو می توانی هر شعری را که تو ر ا خوش نیامد، مچــاله کنی و دور بیندازی.
اما شاعر تنها چند برگ از تاریخ نیست که آن را از شیرازه جدا کنیم و به دورش افکنیم. مثل این است که بخواهی پاره ای از پوســــت و گوشت خویش را برکنی و به دور بیندازی.
با این خط کشی که تو در دست گرفته ای و هر چه را که از آن بلند تر یا کوتاهتر بنماید، قطع می کنی. با این قلمی که نه، با این تـــیغ، چه بازوها باید قلم شوند. بازوهایی که به راستی انگشت شمارند. اما این خط کش تو تا قوزک پای حلاج، نه، تا رد پای حلاج هم قـد نمی دهد. اگر دست تو بود، نه تنها دست و پای حلاج می بریـدی، بلکه از او جز سایه ای بر دارنمی ماند . اگر دست توبودعین القضات و شیخ اشراق را صد بار سنگسـار می کردی، بر دار می کردی. و حتی بوعلی و رازی و ملاصدرا و حافظ و مولوی وسعدی و …
چرا یک لحظه فکر نمیکنی که مـــــمکن است خط کش تو کوتاه باشد. وگرنه دیگران بی قواره نیستند.

دعا کنیم که روزی ، چشم، در دور تکامل خود به نقطای برسد که ذرات زیبایی را در صورت دشمن ببیند.
کجاست آن چشمی که بسراید با مطـــلع : آه دشمن زیبای من، تو را دیدم!
کجاست آن گوشی که بسراید: آه ، دشنام زیبا ، تو را شنیدم.

برگرفته از مقاله: لحظه دیدار کتاب باغ بی برگی یادنامه اخوان
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۷-۳-۱۳۹۱, ۱۰:۳۰ :عصر
ارسال: #4
ناگفته‌های زندگی «قیصر شعر ایران» از زبان معلم ادبیاتش

منبع: سرویس فرهنگی سایت تابناک
گفتگو: سید حبیب حبیب پور


«آقا معلم» با من شرط کرد نامی از او نبرم. چرایش را نگفت اما آنقدر معصومانه و با ادب گفت که تسلیم شدم. ضبط صوت را به او دادم و بیرون رفتم تا راحت باشد. راحت باشد و از دانش‌آموزش (قیصر) بگوید که او هنوز پروازش را باور ندارد.

پس از تنظیم سخنانش مانده بودم که چه کنم. تا آن ‌که «قیصر» ـ خودش ـ به دادم رسید. «قیصر» در گفت‌وگویی در تاریخ 22 فروردین 1386 (یعنی هفت ماه قبل از پروازش) که در کتاب «رسم شقایق» ـ از انتشارات سروش ـ به چاپ رسیده است، از «آقا معلم» این چنین یاد می‌کند: «آقای کاظمینی خیلی بامحبت بودند و با بچه‌ها ارتباطش خیلی صمیمانه بود. هنوز هم با ما ارتباط دارند. او که از معلمان انقلابی بود، بسیاری از انشاهای ما را در پرونده‌ها نمی‌گذاشت چون ممکن بود ما چیزهایی نوشته باشیم که برایمان دردسر ایجاد کند. می‌برد خانه‌شان و می‌گوید: هنور هم آنها را دارم. آقای کاظمینی در دوره دبیرستان از مشوقان ما در ادبیات و نوشتن بودند ».

نفس راحتی کشیدم که «قیصر»، او را به همه معرفی کرد. پس من هم با خیال راحت می‌گویم: شما را به خواندن سخنان صمیمی و البته بغض‌آلود معلم دوره دبیرستان «قیصر» عزیز، آقای «سیدهبت‌ا... کاظمینی» دعوت می‌کنم.

«قیصر» ستاره درخشان دبیرستان

از سال تحصیلی 1353، نظام جدید آموزشی شروع شد؛ یعنی آموزش به سه بخش ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان تقسیم می‌شد. پانزده کلاس از دوره راهنمایی به دبیرستان آمده بودند که از این کلاس‌ها، دو کلاس را به عنوان بهترین شاگردان با معدل‌های بالا انتخاب کرده بودند که چهل دانش‌آموز در رشته تجربی و چهل دانش‌آموز در رشته ریاضی تحصیل می‌کردند و «قیصر»، از بچه‌های رشته ریاضی بود.

این هشتاد دانش‌آموز به راستی هشتاد ستاره بودند چراکه در سال آخر دبیرستان، همه آنها به جز دو نفر ـ آن هم به علت خاص ـ در کنکور دانشگاه آن زمان یعنی سال 57 در رشته‌های بالایی مانند پزشکی و دامپزشکی و مهندسی قبول شدند اما «قیصر» درخشان‌ترین این ستارگان بود.

آنها غیر از کتاب ادبیات فارسی، کتابی با عنوان آیین نگارش داشتند که حدود سیصد صفحه بود. بچه‌ها به آن کتاب بسیار علاقه‌مند بودند و با رعایت معیارهای آن، انشاهای بسیار خوبی می‌نوشتند که گاهی به سی یا چهل صفحه هم می‌رسیدند و من همیشه آنها را به نوشتن تشویق می‌کردم.

از آن بچه‌ها به دکتر «نوروزی» ـ که اکنون روانپزشک ماهری است ـ می‌توانم اشاره کنم که انشاهای بسیار بلندی می‌نوشت و یا آقای مهندس «کریم ملکی» ـ که از خوشنویسان بنام ایران است ـ که انشاهایش را با خط بسیار زیبا و استادانه می‌نوشت.

«قیصر» به دلیل این‌که تولد او در نیمه دوم سال بود، از بقیه بزرگتر بود و این اختلاف سن، یک مسئولیت‌پذیری خاصی به او بخشیده بود که مانند یک برادر بزرگتر یا پدری مهربان با بچه های دیگر برخورد می‌کرد و همه را زیر بال و پر خود می‌گرفت. «قیصر» در بین آن همه دانش‌آموز، تلاش و اصرار داشت که هیچ‌‌کس نسبت به دیگری نامهربان نباشد. او همه را دوست داشت و تلاش می‌کرد که دل‌ها را به هم نزدیک کند و نگذارد کینه در بین بچه‌ها ایجاد شود.

من و آن دانش‌آموزان عادت داشتیم که در روزهای جمعه - بدون اطلاع مسئولان مدرسه - به باغ یا محلی برای تفریح و اردو می‌رفتیم. در آنجا «قیصر» با تواضع خاصی مانند یک برادر مهربان کارها را انجام می‌داد و بین همه غذا تقسیم می‌کرد و یا در کلاس و مدرسه همواره به بقیه کمک می‌کرد. در اجرای نمایشنامه‌های آن زمان همیشه تأکید داشت که نقش بزرگترین شخصیت را ایفا کند مثلا دوست داشت که در نمایش کوروش کبیر، نقش کوروش را داشته باشد و این از همت بالای او حکایت می‌کرد.

کاریکاتوری برای معلم

در چند سالی که من در دو سال قبل از انقلاب به علل سیاسی از تدریس محروم بودم و در فضای آموزشی نبودم وقتی مشکل من رفع شد، به من اجازه تدریس ندادند و معاونت دبیرستان را به من محول کردند. یک هفته از معاونت من گذشته بود که روزی «قیصر» پاکت نامه‌ای به من داد و از من خواهش کرد آن را به منزل ببرم و باز کنم.

وقتی در منزل آن را باز کردم، دیدم کاریکاتوری از من کشیده که دست و پاهایم را به میز و قلم بسته است بدین معنی که مرا در مقام معاونت، زندانی کرده‌اند و نمی‌گذارند که با بچه‌ها ارتباط داشته باشم. فردا که به دبیرستان آمدم، به او گفتم که من در معاونت بیشتر می‌توانم با شما باشم. چرا این کاریکاتور را کشیدی؟ گفت: همین است و بس. گفتم: چشم. به زودی موضوع منتفی شد و من دوباره تدریس را شروع کردم و با آنها کلاس گرفتم.

قیصر! شعر امروزت را بخوان!

سال 1355 قیصر و آن هشتاد نفر، کلاس دوم دبیرستان بودند که روزی آمد و از من اجازه خواست که شعری بخواند. شعر را که خواند، پرسیدم: این شعر از چه کسی بود؟ گفت: از خودم بود. با تعجب پرسیدم: واقعا از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. شاید بتوانم با جرأت بگویم این اولین سروده جدی «قیصر» بود. همان لحظه در برابر تمام شاگردان کلاس او را تشویق کردم و گفتم هرچه می‌توانی بیشتر مطالعه کن و شعر بنویس. از آن پس در تمام ساعت‌هایی که وارد کلاس می‌شدم نخست از «قیصر» می‌خواستم که: «قیصر»! بیا و شعر جدیدت را بخوان.

همه بچه‌های کلاس هم عادت کرده بودند که کلاس من باید با شعری از «قیصر» آغاز شود و او با شعرهای خود طراوت و صفای دیگری به کلاس می‌داد و من از همان زمان به او امیدوار بودم. بارها به او گفتم که: شعر بخوان. مطالعه کن. هم دیوان‌های شعر گذشتگان و هم اشعار معاصر را و هیچ‌وقت از نوشتن و سرودن جدا مشو.

روزها از پی هم می آمدند و می‌رفتند و هر کلاس من با شعری جدید از «قیصر» آغاز می‌شد. شعرهایی برخاسته از عقاید مذهبی او با زبانی که کم‌کم داشت شکل می‌گرفت.

یکسال بعد یعنی در سال 1356 قیصر آمد و به من که بر سکوی محوطه دبیرستان ایستاده بودم، گفت: می‌خواهم برایتان شعری بخوانم. اجازه می‌دهید؟ با شوق گفتم: بفرما. شعرش را خواند و من با حیرت و شگفتی گوش می‌کردم. شعر که تمام شد، پرسیدم: این از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. دستی به شانه‌اش زدم و گفتم: «قیصر»! حالا شدی یک شاعر نوپرداز نوجوان. از آن پس شعر را با جدیت بیشتر ادامه داد تا شد «قیصر شعر ایران».

نقاشی هایی زیبا با دست چپ!

«قیصر» در دوران تحصیل خود، در کنار آنکه دانش‌آموزی زرنگ و درسخوان بود، هنرمند خوبی هم بود به خصوص در رشته خط و نقاشی. نقاشی‌هایش را بسیار زیبا می‌کشید آن هم با دست چپ. «قیصر» در نقاشی ویژگی خاصی داشت و آن این بود که در هنگام نقاشی، نگاه کلی و چند ثانیه‌ای به سوژه مثلا عکس و یا چهره شخص می‌کرد و شروع می‌کرد با دست چپ نقاشی کردن و چه نقاشی‌های زیبایی می‌کشید. به خوبی به یاد دارم یک روز عکس کوچکی از یکی از دوستان همکلاسی‌اش را به او دادند و گفتند این را نقاشی کن. او یک نگاه به عکس کرد و به اندازه 4*3 روی کاغذ شروع کرد به نقاشی کردن و در عرض چند دقیقه آن را نقاشی کرد. آن شخص، آن نقاشی را برید و به اداره ثبت احوال برد و آنها متوجه نشدند که نقاشی است. به همین دلیل آن را به جای عکس 4*3 قبول کردند و به صفحه اول شناسنامه او الصاق کردند! یا به خوبی یاد دارم که او آنقدر در نقاشی پیشرفت کرده بود که وقتی امتحان و یا مسابقه نقاشی در دبیرستان برگزار می‌شد او که دانش‌آموز بود و امتحان و مسابقه می‌داد مسئولان دبیرستان او را رئیس هیأت داوران می‌کردند!

هرگز فراموش نمی‌کنم که در اوایل جنگ تحمیلی، دو برادر از یک خانواده که در همسایگی منزل «قیصر» بودند، به شهادت رسیدند و او چهره آنها را نقاشی کرد آن هم به طور هم ‌زمان! با دو دست بر روی دو بوم نقاشی تصویر آنها را کشید و چه زیبا و شگفت‌انگیز بودند!

«قیصر»، درکنار جوانان انقلابی

در اوایل سال 1357 به همراه آقای دکتر «محمدرضا مخبر دزفولی» در رشته دامپزشکی در دانشگاه تهران پذیرفته شد که به درگیری‌های انقلاب اسلامی انجامید. دانشگاه ها تعطیل شد و او به دزفول بازگشت و به همراه دوستانش در دزفول و شوشتر و گتوند در فعالیت‌های انقلابی و پخش و تهیه اعلامیه‌های ضدرژیم، برگزاری تجمعات و اعتراضات، پیشتاز بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دوباره به تهران و دانشگاه برگشت که به انقلاب فرهنگی و تعطیلات دانشگاه برخورد کرد.

در سال 1358 و تسخیر سفارت آمریکا در ایران که عنوان «لانه جاسوسی» را گرفت، «قیصر» از دانشجویان مؤثر و فعال آن حماسه بزرگ بود که در آن موضوع، ضربه مهلکی به استکبار و آمریکا زده شد. «قیصر» در کنار دوستانش از جمله دکتر «نوروزی»، دکتر «فخرایی»، دکتر «پوررضاییان» و مهندس «مشکی‌زاده» از افرادی بود که در تهیه شعارها و اشعار و نیز اجرای برنامه‌ها و صدور برخی از بیانیه‌های این جریان بسیار فعال بود و در کنار دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، آنجا را به محلی برای رسوایی آمریکا تبدیل کردند.

«قیصر»! فقط ادبیات فارسی بخوان

پس از باز شدن دانشگاه‌ها، رشته خود را به جامعه‌شناسی تغییر داد و مدت سه چهار سالی جامعه‌شناسی خواند تا آن‌که در سال 63 به ادبیات فارسی تغییر رشته داد. روزی او را رو به‌روی دانشگاه تهران دیدم و گفتم: «قیصر» جان! تو فقط باید ادبیات فارسی بخوانی آن هم نه لیسانس یا فوق لیسانس بلکه باید تا درجه دکترا بروی و من منتظر روزی هستم که تو پایان‌نامه دکتری خود را برایم بفرستی. او همین کار را هم کرد و در کنار فعالیت‌های انقلابی، سیاسی و اجتماعی خود، به تحصیل پرداخت. در آن سال‌ها همچنان با هم در ارتباط بودیم تا پایان‌نامه دکترای ادبیات خود را برایم فرستاد و من بسیار خوشحال شدم و به او افتخار کردم.

در کنار رزمندگان

«قیصر» در میان آن تعداد دانش‌آموز واقعا موجب سربلندی من و تمام آن دانش‌آموزان بود و هنوز با افتخار از «قیصر» یاد می‌کنم چون در همه عرصه‌های اجتماعی چه انقلاب و چه جنگ تحمیلی، «قیصر»، پیشتاز و فعال بود مثلا در اوج جنگ، به همراه دوستان هنرمندش به جبهه‌ها می‌رفت و در سنگرها برای رزمندگان برنامه اجرا می‌کرد و به آنها روحیه می‌داد.

«قیصر»مان کم کم آب می شود

«قیصر» را هرگاه می‌دیدم، در اوج درد و رنج و بیماری‌هایش چون می‌دانست من چقدر او را دوست دارم حال او را که می‌پرسیدم می‌گفت حالم خوب است. پس از آن تصادف غمبار که پایش هم صدمه دید و کمی می‌لنگید وقتی با من راه می‌رفت سعی می‌کرد که درست راه برود تا من متوجه نشوم.

یکی از دوستانش به نام «بهمن ابراهیمی» می‌گفت: یک هفته قبل از پروازش به من گفت که این روزها منتظر یک فاجعه بزرگ هستم.

در فروردین سال 1384 که به دانشکده ادبیات رفتم تا او را ببینم دیدم در دفتر اساتید است و به کلاس نرفته است. پرسیدم: چرا به کلاس نمی‌روی؟ پاسخ داد: متأسفانه حالم خوب نیست و گیج می‌شوم و گویا مشکل خونی دارم مثلا همین دیروز که در منزل بودم و همسرم مقداری ماش به من داد تا آنها را پاک کنم، پرسیدم چرا ماش‌ها این رنگ هستند، چرا سبز نیستند! نمی‌دانم شما که در برابرم نشسته‌اید همان کسی هستید که قبلا دیده‌ام یا نه. این عارضه منجر به دو بار عمل جراحی چشم در همان سال شد که در کنار مشکل کلیوی و دیالیز، این مشکل را هم داشت. اما «قیصر»، مناعت طبع ویژه و کم‌نظیری داشت و در برابر درخواست ما و دوستانش که: اگر مشکل مالی یا سفر به خارج از کشور برای درمان داری ما حاضریم کمک کنیم می‌گفت: نه من هیچ نیازی ندارم و از شما سپاسگزارم.

آن روز که جلسه خواستگاری را ترک کرد!

«قیصر»، شاعری مذهبی اما روشنفکر بود و انتخاب همسرش که از خانواده‌ای متدین و مذهبی است، نشانه این علاقه و تعلق او به مذهب است. به خوبی به یاد دارم که پدر همسرش، حاج‌آقا «اشراقی» که روحانی است، می‌فرمود: در روز خواستگاری که به همراه خانواده به منزل ما آمده بود، همین که صدای اذان به گوشش رسید، «قیصر» اجازه خواست و جلسه خواستگاری را ترک کرد و رفت و نمازش را خواند و برگشت. وقتی برگشت، گفتم: ما افتخار می‌کنیم شما که اینقدر مقید و مذهبی هستید داماد ما بشوید.

زندگی بدون «قیصر»، زیبا نیست

یکی از آثار مهربانی‌های «قیصر» این است که همه او را با نام «قیصر» یعنی نام کوچک می‌شناختند و می‌نامیدند و مثلا در خانواده‌ام فرزندان خودم با نام «قیصر» راحت بودند. او در خانواده ما حضوری عجیب داشت و فرزندانم هر سال که نمایشگاه کتاب برگزار می‌شد به شوق دیدن «قیصر» با من به نمایشگاه می‌آمدند و از او کتاب یادگاری می‌گرفتند و او با حوصله‌ای آمیخته با مهربانی انها را امضا می‌کرد. فرزندان من پس از پرواز او در 8 آبان 86 دیگر حوصله رفتن به نمایشگاه ندارند و می‌گویند: نمی‌توانیم به نمایشگاهی برویم که «قیصر» در آن نباشد.

«قیصر»، هیچ‌گاه قابل فراموش شدن نیست و من هنوز پس از گذشت سه سال از خبر فوت او نمی‌توانم این خبر را باور کنم و گاهی به خود می‌گویم: این خبر، دروغ است و قیصر زنده است چون «قیصر» سرا پا اخلاص و مهربانی و ادب و غیرت و معرفت و ایمان و عشق بود و اینها هیچ کدام نمی‌میرد پس «قیصر» زنده است.

من و همه دوستان و همکلاسی‌های او که اکنون هر کدام پست و مقام و کرسی دانشگاهی دارند و برخی از آنها در خارج از کشور هستند و هنوز با هم ارتباط داریم، وقتی با هم تماس می‌گیریم، شاه‌بیت سخنان ما این است که «قیصر» زنده است. اگرچه دلمان برای آنهمه مهر و محبت‌ او تنگ شده است اما با یاد خاطرات زیبا و مخلصانه اوست که به خود آرامش می‌دهیم.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۷-۳-۱۳۹۱, ۱۰:۳۴ :عصر
ارسال: #5
یک گفتگوی قدیمی با قیصر امین‌پور
عبدللله مقدمی: مرحوم قیصر امین‌پور معمولا تمایلی به گفتگو با رسانه‌ها نداشت. گفتگوی زیر از معدود گفتگوهای قیصر امین‌پور است که سال ۱۳۸۰ انجام شده و پیش از این در ماهنامه تجربی فرهنگی-ادبی کرک به شکل محدود منتشر شده است.

اخوان می‌خواست از يوش، پلی به توس بزند

باید خیلی مهربان باشی، تا ساعت‌ها بنشینی، حتی بایستی بدون اینکه کسی رسما دعوتت کند و به شعرهای جوان‌هایی گوش کنی که تو را و اشعارت را دوست دارند.
برای آنها حرف بزنی و به حرف‌هایشان گوش کنی. قیصر امین‌پور را کمتر کسی نمی‌شناسد. اما جوان‌ترها با شعرهایش بزرگ شده‌اند و هنوز نوای «حاصل جمع قطره‌ها و ...» در گوش‌شان طنین‌انداز روزهای خوش کودکی است.
علاقه‌ای به مصاحبه ندارد شاید به همین خاطر باشد که حضور استاد در مطبوعات و رادیو-تلویزیون سال‌هاست فقط به‌واسطه شعرهای زیبایش است.

می‌خواهمت، چنان‌که شب خسته را
می‌جویمت، چنان که لب تشنه آب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت باز
چونان که التهاب بیابان سراب را

به هرحال گفتگویی را که می‌خوانید هیچ کس نمی‌توانست سبب شود به‌جز اخوان.

- استاد با تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار نهادید. به عنوان اولین سوال می‌خواستم بپرسم چند سال شاگرد اخوان بودید؟

- رسما شاگرد ایشان نبودم. من آن موقع دانشجوی دامپزشکی بودم، بعد هم جامعه‌شناسی خواندم. کلاسی بود آن روزها در دانشگاه تهران که شعرهای نیما و پس از نیما را بررسی می‌کردند. من هم گاهی به صورت آزاد در کلاس‌های ایشان شرکت می‌کردم. در کلاس‌های استاد اخوان و دکتر شفیعی کدکنی که درس‌های مثنوی و حافظ و ادبیات معاصر داشتند حضور داشتم، اما حضور من کاملا آزاد بود.

- صدای اخوان، صدایی گرم و گیرا بود. می‌خواستم بپرسم برخورد ایشان با دانشجویانش چگونه بود؟

- خوب بود، بله! اتفاقا استاد صدای بسیار گرمی داشت، ولی خب خیلی لهجه مشهدی داشت و فکر می‌کنم به همین خاطر بود که کاست‌های شعرخوانی ایشان، به اندازه نوارهای مرحوم شاملو فروش نکرد. در عین حال که شعرهای عالی داشت و خوب هم می‌خواند. حتی در کلاس هم شعرهای نیما را با لهجه مشهدی می‌خواند و همین به نظر من برای دانشجویان بسیار خوب بود. یعنی حتی اگر بحث نمی‌کرد، همین که شعرهای نیما را با آن دست‌اندازهای زبانی برای دانشجویان درست می‌خواند، خیلی عالی بود.
توجه زیادی به دانشجویان داشت. موقع امتحان سوالات سنجیده‌ای از دانشجویان می‌کرد، و اینکه جواب آنها را به خوبی می‌داد. خود من با اینکه دانشجوی‌شان نبودم، ولی وقتی که یکی دو سوالی از ایشان می‌پرسیدم، ایشان چند دقیقه‌ای به من اختصاص می‌دادند.

- سوال بعدی من راجع به نقد اخوان است. نقدی که گاه صورت تندی به خود می‌گیرد. مانند نقد دکتر حمیدی شیرازی که در کتاب حریم سایه‌های سبز چاپ شده است. آیا استاد همیشه همانطور بیرحمانه نقد می‌کردند؟

- ویژگی که اخوان داشت این بود که ترکیبی از ادبیات کلاسیک و شعر جدید بود. یعنی وقتی به زبان اخوان نگاهی کنیم می‌بینیم که از آبشخورهایی سیراب شده است که زبان سهل و ممتنع سبک خراسانی دوم اینکه زبان ساده و مردمی دوره مشروطه مثل ایرج و بهار و ... و سوم زبان امروز را داشت. که به قول خودش می‌گفت: «می‌خواهم از یوش پلی به توس بزنم.» یعنی از دستاوردهای زبانی نیما استفاده کنم، در عین حال آنها را ربط بدهم به زبان فاخر و فخیم سبک کلاسیک خراسانی. که البته در این کار هم موفق بود. شما ببینید که اخوان صاحب سبک خاص خودش است و در این زمینه از کسی تقلید نکرده است. نقدش هم چون تربیت یافته انجمن‌های ادبی خراسان بود ترکیبی بود از نقد بلاغی و نقد ذوقی.
نقد بلاغی، نقدی بود که به آنها در مورد قوانین فصاحت و بلاغت در انجمن‌های ادبی به آنها می‌آموختند، بحث می‌کردند که این شعر ایهام دارد، ایجاز دارد، فصیح است، بلیغ است و از این‌جور بحث‌ها که در کتاب‌هایی مثل المعجم شمس قیس و چهار مقاله نظامی عروضی این مباحث وجود دارد. به‌اضافه ذوق خود اخوان، یعنی تربیت و دانش‌آموختگی‌اش از طریق نیما. اخوان یکی از اولین کسانی بود که توانست شعر نو را به جامعه ادبی بشناساند، حتی بیشتر از خود نیما. چون اخوان تربیت ذهن کلاسیک داشت و می‌دانست که سنتی‌ها از شعر چه توقعی دارند. از همان نقطه‌ها وارد می‌شد. مثلا در ابتدا می‌گفتند شعر نیما نه وزن دارد، نه قافیه، نه معنی و نه هنجار. و اخوان جواب می‌داد ۱-وزن دارد ۲-قافیه دارد ۳- معنا دارد ۴- فرم و ساختار دارد.
کسی بود که می‌دانست مشکل مخاطب برای درک شعر نو چیست و همانها را حل می‌کرد. در نتیجه بهترین مقاله‌ای که نوشت «نوعی وزن در شعر فارسی» بود که در مطبوعات آن دوره چاپ شد و بعد هم در کتاب «بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج» منتشر شد. وقتی نیما این مقاله را خواند، گفت «اخوان حلقه مفقود شعر کلاسیک و شعر نو را کشف کرد.»
این مقاله نشان داد که عروض و قافیه شمس قیس چطور تکامل یافته و رسیده به شعر نیما. دستگاه عروض و قافیه نیما را تبیین کرد، کاری که نیما قولش را داده بود، ولی هیچ گاه فرصت چاپ کتابی اینچنین را نداشت. البته در مقاله‌ها و یادداشت‌هایش، پراکنده به این موضوع اشاره کرده بود. ولی هیچ وقت اینها را نتوانسته بود به صورت یک مجموعه کامل و مستقل گردآوری کند.
قوانین عروض، پایان‌بندی مصرع‌ها، فرق شعرنو با مستزاد و بحرطویل و ... اخوان اینها را خیلی خوب روشن کرد و پلی خوب برای آشتی و آشنایی مخاطب فرهیخته و عام با شعر نیمایی بود.
به‌طوری که الان هم اگر کسی باشد که بخواهد با شعر نیمایی آشنا شود. به جای اینکه از او بخواهیم زبان سخت نیما را اول برو اخوان بخوان، بعد که با اخوان آشنا شدی می‌توانی شعر نیما را بخوانی.

- اشاره کردید به برخوردها. حالا می‌خواهم دقیق‌تر بشوم و راجع به حمید بپرسم. چرا اخوان و شاملو خیلی‌های دیگر اینقدر به حمیدی حمله می‌کردند؟

- چون حمیدی هم به آنها حمله می‌کرد.

- یعنی تقصیر حمیدی بود؟

- البته من که نمی‌توانم قضاوت کنم. این یک بحث تاریخی و سبک‌شناسی و ذوقی است.

- که آیا شما از اشعار حمیدی خوشان می‌آید یا نه؟

- به هر حال حمیدی هم شاعری بود که در حد خودش کارهایی کرده است و حتی نوآوری‌هایی هم داشته است. استحکام زبان و قالب و فرم و موضوعات تازه - که کمی هم تحت تاثیر رومانتیسم بود - را داشته است. اما خب ایشان روی قالب‌ها و قواعد خیلی متکی بود و از همان ناحیه با شعر نیمایی مخالف بود.

یعنی از همان کسانی بود که می‌گفت: شعر نيما نه وزن دارد، نه قافيه و نه فرم، فقط حمق دارد و بلاهت! بعد هم شاملو و اخوان که شاگردان نيما بودند جواب می دادند .ٌ يک بار هم حميدی شاعر را بر دار شعر خويــش آونگ کردم"ٌ و نقد اخوان .

- استاد سوالی که می‌پرسم، بر می‌گردد به مقاله‌ای که يازده سال پیش نوشته بوديد. در آنجا به برخورد با متفکران، شاعران و نويسندگان انتقاد کرده بوديد، با توجه به اينکه در روزگار امروز هم شاهد چنين برخوردهايي هستيم که آخرين نمونه آن گستره تبليغی مرگ شاملو بود .
دکتر! هنوز هم به آن حرفها معتقديد؟


- بله، صددرصد. اگر مـعتقد نبودم که نمی‌نوشتم. مخصوصا من آن مطـالب را موقعی نوشتم که اين گونه حرف‌ها مد نبود. الان می‌بينيد که خيلي از اين حرفها –آزادی بيان، تکثر فرهنگی، آزادی سبک و اينها – مد شده است. که البته بد نيست، بودنش بهتر از نبودنش است. الان هم کماکان قضيه ادامه دارد. حالا مصداقهايش را خودتان پيدا کنيد. چون اگر من بخواهم وارد بحث بشوم صحبت طولانی می‌شود.

- خبرهای ضد و نقيضی راجع به انتقال قبر استاد اخوان شنيده می‌شود می‌خواستم ببينم آيا خبر بيشتری داريد؟ يا اينکه نظر خاصی؟

- نظر خاصی ندارم، خوب بود با همکاری دوستان و شاگردان ايشان، دکتر شفيعی کدکنی، گرمارودی، خانواده و مسئولان ارشاد وقت، استاد را به جايي که می‌خواست منتقل کردند.

- الان، استاد! الان يعنی در سال 1380. اين کار را مي‌خواهند بکنند.

- نه! انجام شد. به توس منتقل شد.

- بله در توس که هست. اما چندی پيش در روزنامه آفتاب يزد خبری چاپ شده بود که خودشان هـم گفته بودنـد چندان مطمئن نيستند از اين خبر و مثالی که آورده بودند اين بود که: فلانـــي به خاطر اينکه ترساست، از قبرستان مسلمـانان بيرون می‌شود. يعنی بحث انتقال نيست، بلکه صحبت از بيرون کردن بود.

- نه! من اطلاعی از اين قضيه ندارم پس اظهار نظری نمی‌کنم. چون اشکال بزرگ ما اين است که در موضوعاتی که اطلاعی از آن نداريم دخالت می‌کنيم.

- به عنوان آخرين سوال راجع به اخوان، ايشان را در يک جمله تعريف کنيد.

- سخت است، نمی توانم.

- حالا می‌خواهم چند سوال در مورد خودتـان بپرسم. پارسال خبرهايي راجع به بيماری شما در مطبوعات به چاپ رسيد. می‌خواستم بپرسـم، الان وضعيت سلامتی شما چگونه است؟

- الان بد نيستم. اما من زياد دوست ندارم درباره مسائل شخصـي صحبت بکنم. هر کس مشکلاتی دارد. من هم مشکلاتی دارم. من دعا می‌کنم، شما هم دعا کنيد بهبود پيدا کنم.

- انشاا… . سوال بعدی اينکه آخرين حضور شما در صفحه تلويزيون ملی کی بود؟

- يادم نمی‌آيد. چون هيچ وقت به صورت رسمی در هيچ برنامه تلويزيونی شرکت نکردم.

- يعنی خودتان نخواستيد؟

(با خنده) بلد نيستم. اصلا روحيه‌اش را ندارم. خوشبختــانه يا متاسفانه از اين سعادت محرومم. هر کجا هم بوده تصـادفی بوده است، که من يادم نيست. ولی شايد در آينـده بـشود. البته درخواستهايي بوده، ولی من چون عادت ندارم به اين کارها، نه در مطبوعات، نه کتابها و نه تلويزيون. سعی می‌کنم زياد حرف نزنم. (حالا شما داريد از من حرف می‌کشيد!) چون آدم اگر کار بلـد باشد کار می‌کند. حرف را هميشه می‌توان زد.

- آقای امين پور ما منتظر شعرهای جديد شما هستيم، تا کی بايد صبر کنيم ؟


- انشاا…اگر حالی و مجالی باشد، يک کتاب تحقيقاتی درباره ادبيات معاصر ادبيات معاصر و سنت و نوآوری دارم و يک کتاب شعر کـــه به زودی چاپ می‌شود.

- به عنوان آخرين سوال، چندی پيش در يکی از نشريه‌ها مقاله‌ای چاپ شده بود، با عنوان ٌ پايان امپراطـوری غزل ٌ البته مصداقهای اينچنينی راجع به قوالب ديگـــر وجود دارد. راجع به شعرگفـتار و مصداق‌های ديگر. می خواستم بپرسم، آيا حکم‌های ايـنچنينی چقدر می توان، محکم باشد و قطعيت داشته باشد؟

- نه ما اگر بخواهيم علمی حرف بزنيم، يا حتی ذوقی حرف بزنيم ومتکی به تفکر تامل، هيچ وقت نبايد چنين جمله‌هايي را به کار ببريم. نه تنها گفته‌اند که غزل خواهد مرد، بلکه گفته‌اند غزل مرده است. که غزل زبان امروز ما نيست. در صورتی که نه، اينطور نيست. غزل اصولا ريشه در مغازله دارد ومغازله ريشه درونی همه انسانهاست. با هر ممدوحی و هر معشوقی. بالاخره انسان مغازله می‌کند.(از مجاز تا حقيقت) بنابراين پيشگویی‌های اينچنينی نــه علمی است نه ذوقی و تجربی و براساس تامل. پس بهتر اسـت از اين اظهارنظرها خودداری کنيم. چون ممکن است به جای آقـای"ٌحسن"، ٌحسينٌ بيايد، و به جای ٌحسينٌ، ٌتقیٌ. شما اصلا فــکر می‌کرديد بعد از آن غزل‌های سيمين بهبهانی، بتواند در سن پيری چنين غزلهايی بگويد. ولی ايشان خيلی خوب توانست، در سبک و زبان خود، نوآوری بکند و وزنهای تازه و حرف‌های تازه بگوید، که غزل باشد، ولــي حرف زمانه خود باشد. حالا ممکن است شما خوشتان بيايد يا من از يکی بيشتر خوشم بيايد واز يکی کمتر. ولی به هر حال ايـنــها هست.
بنابراين دنيا تمام نشده است و نخواهد شد. اين حرف عـلمی نيست. خيلی راحت می‌توان انکارش کرد. با گذشت چند سال قضيه روشن می‌شود. همين الان هم می‌توان کارهای خوب ديد هم کارهای بد.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۷-۳-۱۳۹۱, ۱۰:۴۵ :عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۷-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۵۷ :عصر، توسط mostafa haddadi.)
ارسال: #6
گفتگوی برنا با قیصر، حرف‌هایم را در شعرهایم می‌زنم
رقیه کیه، باشگاه جوانی برنا:

مراسم یازدهمین کنگره شعر جوان است؛ خانه هنرمندان. در سالن نشسته‌ایم و مراسم شروع شده است. محمدرضا عبد الملکیان، دبیر کنگره در حال سخنرانی است. مردی با موهای جو گندمی وارد می‌شود، مردی که دیگر این روزها تعداد مو‌های سفیدش را نمی‌داند. آرام بدون آنکه کسی متوجه حضورش شود، در ردیف اول می‌نشیند. قیصر امین‌پور است؛ مثل همیشه ساده و خسته و بی‌پیرایه! البته خستگی را از چشم‌هایش می‌شود فهمید...

او را که می‌بینم یاد سلمان هراتی می‌افتم، یاد سید حسن حسینی، یاد آن عکسی که هر سه نفرشان در قایق نشسته‌اند و با خنده به دوربین نگاه می‌کنند. یاد اینکه سلمان چه ناگهانی رفت و سید هم که تنهایش گذاشت و او هم که داشت مثل سلمان ناگهانی می‌رفت؛ اما خدا حفظش کرد. برای خانواده‌اش، برای شعر این آب و خاک یا برای دل‌های کوچک بچه‌های نسل من که قیصر شاعر نوجوانی و جوانی‌مان است؛ یا اصلا برای هر سه‌مان! نمی‌دانم. یاد سید حسن که از ازل ایل و تبارش همه عاشق بودند. و اینکه از آدم‌های دوست داشتنی آن عکس تنها قیصر مانده.

برنامه در دو بخش اجرا می‌شود. در فرصتی که برای پذیرایی بین دو بخش برنامه گذاشته‌اند به سراغش می‌روم. می دانم مصاحبه نمی‌کند، بچه‌ها که از دور و برش پراکنده می‌شوند؛ روی صندلی تنها، رو به روی جمع شاعرانی که در حدود چهار قدمی‌اش نشسته‌اند، می‌نشیند و چای می‌نوشد. با اینکه می‌دانم قیصر امین‌پور مصاحبه ‌نمی‌کند، می‌روم تا شاید چند دقیقه هم که شده با او گپی بزنم...

" دستور زبان عشق " را در دستم می‌گیرم و بعد از سلام و احوالپرسی می‌دهم تا برایم امضا کند. صفحه‌ی اول که تصویر خودش است را ورق می‌زند تا در صفحه‌ی بعدی امضا کند، می‌گویم پایین عکس خودتان لطفا! شروع می‌کند به نوشتن.
کنار صندلی‌اش زانو می‌زنم و می‌نشینم، می‌گویم: "قیصر امین‌پور چرا اینقدر کم مصاحبه می‌کند؟"
می‌گوید: "من اصلا مصاحبه نمی‌کنم! "
می‌گویم: "می‌دانم. گفتم شاید یکبار کرده باشید و من نخوانده باشم. حالا چرا؟"
می‌خندد و می‌گوید: "چون قیصر حرفی برای گفتن ندارد! "
می گویم: "ولی در شعرهایش حرف‌های زیاد برای گفتن دارد."

باز هم می‌خندد و می‌گوید: "خب حرف‌هایش را در شعرهایش می‌زند."

می‌گویم یک سوال در مورد شعرهایتان بپرسم؟ مهربان است، خیلی. فکر می‌کردم اگر بروم و با او در مورد شعرهایش حرف بزنم و بداند که خبرنگارم چیزی نمی‌گوید. اما گفت: "بپرسید."
گفتم: "شاید تعبیری که می‌کنم درست نباشد؛ اما نه گندم و نه سیب/ آدم فریب نام تو را خورد...
آدم در شعر«نه گندم و نه سیب» فریب چه چیزی را خورد؟ منظورتان جلوه‌‌ی جمال خداوندی است؟"
می‌خندد و می‌گوید: "اتفاقا دست روی چیز خوبی گذاشتی! چیزی که گفتی جزئی از آن کلی است که من منظورم بود."
می‌پرسم: "و منظور شما؟"
"من به اسمای‌ حسنای خداوند اشاره کردم."
کتاب را که حالا امضا شده از او می‌گیرم و تشکر می‌کنم. مراسم که تمام می‌شود میان ازدحام و شلوغی خروج آدم‌ها از سالن، تک تک چهرها را نگاه می‌کنم تا او را پیدا کنم و سوال دیگری!بپرسم.

مدتی پیشتر وقتی از علی معلم پرسیده بودم چشم انداز شعر ایران را چگونه می‌بینید؛ با صراحت گفته بود: "بچه‌های این نسل از لحاظ فرم و وزن و ردیف و قافیه خوب شعر می‌گویند و قوی هستند، اما شعر این نسل محتوا ندارد. این نسل معنایی برای شعر سرودن ننیافته است(!) اگر به همین منوال پیش برویم به جایی نخواهیم رسید." در کل اصلا خوش‌بین نبود. خیلی برایم مهم بود تا نظر باقی آدم‌هایی را که در عرصه شعر سالهاست فعالیت می‌کنند، بدانم و قیصر به عنوان کسی که با شعر جوان زیاد سر و کار داشته، برای این سوال عالی بود.

از سالن که بیرون می‌آید با او همقدم می‌شوم و می‌گویم: "می‌توانم سوال دیگری بپرسم؟" سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد. سوالم را می‌پرسم، می‌گوید: "هزار اما و اگر دارد!"
نظر معلم را می‌گویم. می‌گوید: "نه، من اینجور فکر نمی‌کنم. البته ایشان نظرشان خوب است، صائب است، محترم است. خودشان هم همینطور. اما قرار نیست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشیم همه علی معلم باشند. آنها بایستی شروع کنند و تمرین کنند. باید قواعد را یاد بگیرند. چاره‌ای نیست. محتوا خودش در اثر تفکر و رشد پیش می‌آید."
یکی می‌آید قیصر را برای گرفتن عکس با بچه‌های کنگره دعوت می‌کند. به من نگاه می‌کند یعنی باید بروم. می‌گویم: "تا سالن همراهتان می‌آیم."
ادامه می‌دهد: "بنا بر این محتوا را نمی‌شود یک روزه به کسی تزریق کرد."

دختر چهارده، پانزده ساله‌ای می‌آید دستش را می‌گیرد، می‌گویم: "این همان آیه شماست؟"
سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد و می‌گوید: "این همان آیه ماست." و دنباله حرفش را می‌گیرد، "اگر می‌بینید در کنگره شعر جوان بحث بر سر فرم است، به خاطر این است که ما فرصت نمی‌کنیم به جوان بگوییم تو برو سیر و سلوکی را آغاز کن، بعد برنامه تربیتی برایش داشته باشیم. شایسته است هر کس خودش یک راه و روشی، مرادی و استادی برای خودش انتخاب کند و بر روی محتوای شعرش کار کند."

حالا با این پاسخ سوالهای دیگری برایم ایجاد می‌شود، اینکه اگر کسی اصلا دغدغه محتوا نداشته باشد، چه؟ اگر بچه‌های نسل من تنها در همین "فرم" در جا بزنند و هیچکس هم برای حرکت رو به جلو در زمینه محتوا کاری نکند، چه؟ اما دیگر به سالن رسیده‌ایم و مجالی برای گفتگو نیست، سریع می‌پرسم: "و بچه‌های امسال کنگره چطور بودند؟"
می‌گوید: "بد نبودند. حس می‌کنم در حال رشدند."
با او خدا حافظی می‌کنم. می‌رود روی صحنه و در کنار جمع می‌ایستد و عکس یادگاری کنگره یازدهم هم انداخته می‌شود.

از خانه هنرمندان خارج می‌شوم، هوا تاریک شده و نسیم پاییزی خنکی پچ پچ برگ درختان باغ هنر را در فضا پخش می‌کند. در راه به شاعر جوانی فکر می‌کنم که وقتی رفت روی سن تا شعرش را بخواند، نگاهش را از قیصر دزدید و گفت: "حس عجیبی دارم. پیش از این خیلی دلم می‌خواست در محضر استاد امین‌پور باشم، اما حالا... کاش برای من همانقدر دست نیافتنی می‌ماندند..." و به قیصر فکر می‌کنم که می‌گوید حرفی برای گفتن ندارد.
حالا که دارم آن لحظه‌ها را ثبت می‌کنم شعری از " آینه‌های ناگهان " را با خودم زمزمه می‌کنم:


اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است.
دست سرنوشت، خون درد را
با گِلم سرشته است.
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن، جدا کنم؟

دفتر مرا
دستِ درد می زند ورق
شعر تازه‌ی مرا درد گفته است.
درد هم شنفته است.

پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف من نیست.
درد، نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا کنم؟!



دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
« اَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... »
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

سوره ی مبارکه ی زمر - آیه ی نورانی 36
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


کسانی که از این موضوع بازدید کرده اند . . . ( آز پی ان یو )
1 کاربر زیر موضوع را خوانده اند:
abbss (۱۸-۳-۱۳۹۴, ۰۳:۴۶ :عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری