شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

لطفا بخونید قشنگه.زمان کنونی: ۱۶-۹-۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: reza68
آخرین ارسال: reza68
پاسخ: 1
بازدید: 520

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 17 رأی - میانگین امتیازات: 3.94
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

لطفا بخونید قشنگه.

۱۶-۱۲-۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ :عصر
ارسال: #1
1 (3) لطفا بخونید قشنگه.
این متن برگرفته از کتاب کیمیاگر نویسنده : پائولو کوئلیو ترجمه : آرش حجازی

کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد.

پسرک چهل روز در بیابان راه رفت، تا سرانجام به قلعه ی زیبایی بر فراز یک کوه رسید.

مرد فرزانه ای که پسرک میجست، آن جا میزیست.

اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس، وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی

را دید؛ تاجران می آمدند و میرفتند، مردم در گوشه کنار صحبت میکردند، گروه موسیقی

کوچکی نغمه های شیرین مینواخت ، و میزی مملو از لذیذترین غذاهای بومی آن بخش از جهان،

آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت میکرد، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا

مرد فرزانه به او توجه کند. مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد، اما به او گفت

در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی به

گوشه کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بازگردد. سپس یک قاشق چای خوری به پسرک داد

و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : " علاوه بر آن میخواهم از تو خواهشی بکنم. هم چنان

که میگردی، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد."

پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر کرد و در تمام آن مدت، چشمش را به آن

قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت. مرد فرزانه پرسید : فرش های

ایرانی تالار غذا خوری ام را دیدی؟ باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال

زمان برد؟ متوجه پوست نبشت های زیبای کتاب خانه ام شدی؟

پسرک، شرم زده اعتراف کرد هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مرد

فرزانه به او سپرده بود، نریزد. مرد فرزانه گفت: " پس بگرد و با شگفتی های دنیا من آشنا شو.

اگر خانه ی کسی را نبینی نمیتوانی به او اعتماد کنی."

پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشافات قصر پرداخت. این بار تمامی

آثار روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید، و کوه های گردا گردش را، لطافت گل ها را،

و نیز سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه

بازگشت، هر آنچه را که دیده بود، باتمام جزییات تعریف کرد.

مرد فرزانه پرسید : " اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند؟ "

پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است.

فرزانه ترین فرزانگان گفته اند : " پس این است یگانه پندی که میتوانم یه تو

بدهم : راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری،

و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری. "
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا
فهميدي چرا اب دريا شووره؟
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط nasrin ، Administrator ، mohammad ، MostafA ، maryam ، Ahmad
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
star داستان قشنگ (دنیای مجازی چیست؟) حتما بخونید nasrin67 0 314 ۲۲-۶-۱۳۹۱ ۰۴:۳۱ :عصر
آخرین ارسال: nasrin67
  نیاز!!!حتما بخونید...زندگی فقط تفریح نیست. manjoon 0 277 ۲۹-۴-۱۳۹۱ ۰۴:۵۶ :عصر
آخرین ارسال: manjoon
  داستـان خلقـت زن ... جالبه حتما بخونید manjoon 0 282 ۲۶-۴-۱۳۹۱ ۰۴:۱۴ :عصر
آخرین ارسال: manjoon
  &و شاید ، باید ، غم...((لطفا بخونيد قشنگه))& Masoud Ebrahimi 0 343 ۱۵-۱۲-۱۳۹۰ ۰۶:۵۵ :عصر
آخرین ارسال: Masoud Ebrahimi

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری