شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

وای از آن عمر که با او شد به سر ....قشنگ بخونش زمان کنونی: ۱۸-۹-۱۳۹۵، ۰۷:۳۳ :صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: manjoon
آخرین ارسال: manjoon
پاسخ: 1
بازدید: 309

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 16 رأی - میانگین امتیازات: 4.25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

وای از آن عمر که با او شد به سر ....قشنگ بخونش

۲۰-۵-۱۳۹۱, ۰۲:۱۳ :عصر
ارسال: #1
وای از آن عمر که با او شد به سر ....قشنگ بخونش
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال


پر سه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال



از جدایی یک- دوسالی می گذشت یک – دوسال از عمر رفت و برنگشت


دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود


چون من از تکرار اوهم خسته بودآمد و هم آشیان شد
با من او
همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی


این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمر که با او شد به سر



مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر



آمد و در خلوت ام دم ساز شد


گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست

دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق مان شوی دریاست دل

بی تو شام فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده


گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان



شوق وصلت را بر سر دارم بدان چون تویی مخمور- خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های
من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یاری به دل مدفون شده


عالم از زیباییت مجنون شده

***
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


در سرم جز عشق اوسودا نبود بهر هرکس جز او در این دل جا نبود


دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود


خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی تاج بود

روزگار



.....
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارا نداشت



پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس



یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود


با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست


بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست




آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست



با که گویم که او هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است



بخت بد را ببین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل بر این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست



با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره –ذره آب گشتم کم شدم



آخر آتش زد دل دیوانه را



سوخت بی پروا – پر- پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر


بعد از این تو حتی اسمم را نبر



خاطراتم را تو بیرون کن ز سر




دیشب از کف رفت فردا را نگر

عاشقی را دیر فهمیدی چه بود عشق دیرین گسته تار پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره امامرده بود



بعداز این هم اشیهنت هرکس هست باش با او یاد تو ما را بس است


...
[b]
کــــــــاش گاهی زنـــــــــدگی
[◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►]

داشت . . . !
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mina
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  بیا یه جمله ی قشنگ بنویس... Rastak432 16 1,672 ۱۱-۷-۱۳۹۲ ۱۲:۴۴ :صبح
آخرین ارسال: Rastak432

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری