شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


تبليغات
سامانه ي پيامکي آز پي ان يو مقالات ISI
فروشگاه اينترنتي آز پي ان يو خريد شارژ آز پي ان يو

پیرزن مومنزمان کنونی: ۱۸-۹-۱۳۹۵، ۰۵:۴۷ :عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hichkas
آخرین ارسال: hichkas
پاسخ: 1
بازدید: 274

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

پیرزن مومن

۴-۵-۱۳۹۱, ۰۶:۲۲ :عصر
ارسال: #1
پیرزن مومن
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …



در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :



مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!



خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :



عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!



نوه پوزخندی زد و بهش گفت :



تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!



مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.



خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :



عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!



نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه



با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!



رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم



دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد



سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :



من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !



مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :



آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!
هیچکس . . .
دیگر به دنبال ِ همراه ِ “اوّل” نیستم ! این روزها اول ِ راه ، همه همراهند….
این روزها ، باید به دنبال ِ همراه ِ “آخر” گشت …

.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mostafa haddadi ، sinderela
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


آپلودسنتر آز پي ان يو تالار گفتمان آز پي ان يو
تبلیغات نیازمندی های استان چهارمحال و بختیاری